ملی پوشان پیروز باشید ![]()
دلاوران نام آوران ![]()
یا علی بگو حماسه ای به پا کن دوباره![]()
کنارت رو زمین جایی ندارم هوادارت که میتونم بمونم ![]()
همه آهنگای قهرمانی دارن تو ذهنم پلی میشن ![]()
بلاخره یاد گرفتم چجوری کامنت بزارم برای وبلاگا ![]()
نکه قبلا این کار رو نمیکردم ولی الان یاد گرفتم اصولی این کار روکنم یکم دیگه بمونم حرفه ای میشم ![]()
تازه صبحی هم یاد گرفتم چجوری میشه تو وبلاگ همراه پستم عکس بزارم ![]()
هلههههههههههههههههههههه![]()
بچه با هوشی ام فقط باید یکم وقت بزارم برای خودم ![]()
قربون خودم برم با همه کودنیش هم باهوشه!![]()
دوتا نکته درباره ی کامنت گذاشتن یاد گرفتم که تا قبل از الان نمیدونستم ![]()
یک : اون موقع هایی بود که حرصم میگرفت نمیتونم کامنت بزارم چون برام کد نمی یومد![]()
حالا فهمیدم باید حتما یه چند کلمه بنویسم تا بیاد ![]()
با شکلک و اینا نمیشه برای کسی کامنت گذاشت ![]()
دو : اینکه موقع گذاشتن کامنت باید قسمت وب سایت رو کامل آدرس وبلاگم رو بنویسم وگرنه وبلاگم لینک نمیشه ![]()
بعله منو این همه هوش و تلاش محاله!![]()
خودمم خودمو قبول ندارم الفاتحه![]()
ولی من با این همه همچنان به حیاتم ادامه میدم ![]()
نه زمان بوقییییی
ماله همین چند سال پیش ...آهنگایی که خاطره ساختن و به خاطره ها پیوستن
من خودم یه پوشه دارم که آهنگایی که به شدت عاشقشونم و باهاشون خاطره دارم یا حتی اون
آهنگا
که متن ترانه ی قوی دارن رو توش نگه داشتم
الانم به یاد اون روزا کل اون لیست رو پلی کردم
اولیش هم مرتضی پاشایی بود
کدوم اهنگ؟!
یکی هست تو قلبم که هرشب واسه اون مینویسم و اون خوابه .....
آره ...آره... دقیقا همون آهنگی که هممون باهاش خاطره داریم
اما ماجرای هواداری من از مرتضی پاشایی خدا بیامرز خیلی عجیبه
یه زمانی من از پاشایی بشدت متنفر بودم
اون موقع ایشون تنظیم میکردن و خودشون نمیخوندن
یادمه ته هر آهنگی که گوش میدادم یه صدایی میگفت
مرتضی پاشایی
منم هی حرصم میگرفت و میگفتم خواننده زحمت کشیده خونده این چی میگه این وسط با اون
صداش
اون موقع هنوز شعور نداشتم و سنم کم بود
گر چه الانم بیشعورم وبازم از این رفتارا دارم
وهمچنان دارم با بی شعوریم به حیاتم ادامه میدم
خلاصه بعد که یکی از دوستام اومد گفت زهرا بیا این اهنگ جدیده رو گوش بده تازه اومده
محشره
کدوم آهنگ ؟
بلهههه آهنگ یکی هست از مرتضی پاشایی
اونجا بود که شدم هوادار درجه یکش
بشدت دوسش داشتم وقتی هم که خبر فوتش رو از اخبار شبانگاهی شنیدم زجه زدم
زجه
آخه جالبیش این بود شب قبلش من و دوستم داشتیم خیال پردازی میکردیم
که میریم تهران به زور خودمون رو راه میدیم تو بیمارستان و حسابی مرتضی پاشایی رو
میخندونیم
آخه شنیده بودیم خنده وامید سرطان رو از بین میبره
اما فرداش....
به هر حال ما اون موقع سنی نداشتیم ![]()
هنوزم همون قدر خیال پردازم ![]()
ای کاش یکم برای خودم تخیل میکردم
اصن ای کاش میتونستم خودمو بخندونم
راستی...خنده فقط سرطان رو دزمان میکنه یا بیماری من رو هم درمان میکنه؟
از کجا به کجا رسیدم؟!!!!!!!!!!
حقا که شدم همون پیرزنی که هزارتا درد داره و نمیدونه از کجا بگه و ته هر حرفش میرسه به
درداش
اصلا بیخیال چه اهمیتی داره ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
الان رسیده به آهنگای حمید عسگری
عاشق آلبوم دیونه وار و از عشق حمید عسگری ام که بشدت پیشنهاد میشه![]()
من که خودم روزگاری رو گذروندم باهاش![]()
جریان این بازدید های بالا و چند بار اومدن یه وبلاگ با یه متن تکراری توی وبلاگ های به روز
شده چیه؟![]()
سی و پنج هزار تا بازدید ![]()
پونده هزار تا بازدید برای یه سری وبلاگ ساده غیر طبیعیه![]()
عصبی ام دست بهم بزنید جیغ میزنم![]()
راستی کاره بعضی هاتونم خیلی زشته میایید متن رو نمیخونید و میاید نظر میزارید که وبلاگتون
عالیه به منم سر بزنید![]()
مگه اینجا اینستا ست ![]()
پس فرق ما وبلاگ نویسا با اینستاگرامی هایی که فکر فالور و لایک هستن چیه؟![]()
جواب بدید اگه زحمتی نیست![]()
هرکی با من دشمنی کنه بی دلیل چوب کاراشو میخوره
اینوو نوشتم تا ثبت شه تا بمونه
روزی که اومد برای حلالیت نشونش بدم و بگم که چقدر نفرت انگیزه
بعله قراره بریم گردش ![]()
کجا؟! ![]()
سید عباس یکم باید از شهر خارج شیم![]()
قبلا هم سید عباس رفتم میشه گفت بالای ده بار از بچگی![]()
هر بار هم بهم خوش گذشت![]()
امروز هم که دارم میرم امیدوا م بهم خوش بگذره
کلی خوراکی موراکی آبجیم خریده
خب جایی که پفک باشه معلومه که خوش میگذره
دیروز آرزو کردم ...امروز برآورده شد
امروز بنظر روز خوبی میاد گرچه که مامانم هنوز همون مامانه بابامم هنوز همون باباست و مثه همیشه
یه پیک نیک صد در صد شاد رو ندارم![]()
یه اتفاق هیجان انگیز تر هم هست
اونم اینکه تغییر گرایشم تایید شد و الان من یه حسابدار به حساب میام![]()
امیدورام خوشی هام به این دوتا ختم نشه و ادامه داشته باشه
داشت یادم میرفت
دیروز از محدوده ی امنم بیرون اومدم
یعنی همون اتاق یه متری![]()
و با مامان و بابام راهی علی بن مهزیار شدم گرچه خیلی غر شنیدم و البته فوش
ولی درنهایت با به اون راه زدن خودم سعی کردم بهم خوش بگذره
ویه اتفاق هیجان انگیز تر پفک خوردم
چه چیزی تو دنیا میتونه منو بیشتر از پفک خوشحال کنه؟!![]()
.
.
.
.
شاید شفای بیماریم.![]()
از اینکه نه و نمیشه و نشد تو کارام زیاده.... خسته شدم![]()
ای کاش یه اتفاق خوب برام بیفته ![]()
از این کپک بودن دیگه خسته شدم دلم یه هیجان خوب میخواد![]()
مثلا یه پول درست و حسابی بیاد تو زندگیم![]()
یه گوشی بخرم یا یه دوربین ![]()
اونوقته که لحظه به لحظه از زمین و زمان عکس میگرفتم ...نکه تا الان این کار رو نمی کردم اما
دیگه خسته شدم از عکسای بیکیفیت ![]()
یا مثلا زنگ بزنن بگن تابلوت فروش رفته![]()
واایییییییییییییی اونوقت با پولش یا میرم یه تابلو دیگه میکشم یا همه شو میزارم تو بانک تا جبران
خسارت شه![]()
یا مثلا یهو بار کنیم بریم یه جای دیگه یه شهر دیگه![]()
نمیدونم فقط بریم یه جایی که یه اتاق برای خودم داشته باشم
![]()
خسته شدم از این قبر یه متر ی ![]()
کل اتاق شده یه میز و یه صندلی البته خیلی اتاقم قشنگه چون خودم این یه متری رو تزیین کردم
![]()
دل همه رو برده خودمم عاشقشم ولی تو فکر اینم که یه اتاق بزرگ از خودم داشته باشم که هر کاری ![]()
دلم خواست توش انجام بدم از دیوارش هر چی دلم خواست آویزون کنم
![]()
هیچی دیگه...خسته ام![]()
اصلا دلم فقط یه آرامش میخواد شاید آرامش هیجان انگیز تر از همه ی اینا باشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
![]()
واقعا دستم تنگه باید برای محقق شدن رویا هام سختی بکشم
تا کی منتظر جیب پدر مادرم باشم که خدا رو شکر هیچ وقت قرار نیست از اون جیب برای من
خرجی بشه
رفتم کلاس نقاشی و یه مدرک گرفتم با خودم میگفتم تابلو میکشم پول درمیارم
اما فقط چهارصد و پنجاه تومن از حساب بانکیم خالی شد هیچ کس حاضر نیست پول جای تابلو
بده
ناراحتم
توی سایت دیجی کالا دوربین های چاپ سریع رو که میبینم به این فکر میکنم با پول کلاس
نقاشی میتونستم یه دونه از اونا بخرم وکلی کیف کنم
اما حیف اون موقعی که داشتم پول کلاس میدادم فقط به این فکر کردم حالا که پول داره بی
ارزش میشه من یه حرفه ای رو یاد بگیرم و روی پای خودم وایسم
اما نشد یه بد شانسی به بدشانسی های زندگیم اضافه شد
قرار بود توی روبیکا صفحه ای بزنم و تجاریش کنم وسفارش بگیرم اما هنوز تایید صفحه ام نیومده
بی انصافیه یه دکمه تاییده دیگه من که هرچی خواستین رو برات رو کردم
یه بدشانسی دیگه
با خودم گفتم مردم که صد تومن دویست تومن بابته تابلوهای تو نمیدن
بیا گردبند درست کن
الان دو هفته است که به بابام سپردم برام وسایلش رو جور کنه
اما هی پشت گوش میندازه
خودمم نمیتونم برم تهیه کنم طرف دوسته بابامه
دلم میخواد به خودم امیدواری بدم اما بازم یه بدبیاری دیگه
برای تغییر گرایش درخواست داده بودم تمام شرایطشم داشتم اما هنوز بعد یک ماه و نیم تایید
نشده
ولی ماله دوستم که درخواستش رو چند روز بعد من داد تایید شده
اگه این بدشانسی نیست پس چیه ؟
تازه معدل من بالاتر بود تعداد واحد های پاس شده هم بیشتر بود
امروز دیگه رفتم دانشگاه اما بازم جوابی ندادن مگه یه دکمه ی تایید چیه که نمیزنید؟
ای کاش یکم مسولیت پذیر تر بودن
بدشانسی تا کی ؟تا کی ادای آدمای قوی وشاد رو دربیارم؟
دنیا قراره تا کی دورم بزنه ؟ تاکی قراره اذیتم کنه؟ تا کی من از بقیه بیشتر تو کارام گره بیوفته ؟
بوده وقتایی که کد بهم نمیداده تا کامنتم رو ارسال کنم ولی الان هر چی رو قسمت کامنت میزنم نمیاد بالا![]()
اما نگران نباشید به خیلی از وبلاگا سر زدم ![]()
بعضی هاشونو تونستم کامنت بزارم
اما بعضی ها نشد![]()
ولی خوب فضولی هامو کردم ![]()
به اون عزیزایی که کامنت برام گذاشتن هم سر زدم![]()
خیلی وبلاگاتون خوشلگه قبول نیست![]()
![]()
گفتم آقا من زیاد سر در نمیارم از گوشی و مدلاش ...شش ساله که با یه گوشی دارم به حیاتم ادامه میدم الانم سالمه فقط باتری میخواد![]()
گفت چی میخوای؟![]()
گفتم دوربینش خوب باشه اندرویدشم هشت باشه ارزون هم باشه![]()
گفت کلا زیر یک و چهارصد نداریم ![]()
گفتم خسته نباشید خداحافظ![]()
![]()
گفت بسلامت![]()
رفتم سا ختمون جی ال ایکس آخرین باتری تولیده شده ی گوشی عزیزم
رو گرفتم الان گذاشتم توش فقط روشن شه اطلاعاتم رو خالی کنم یه مدت دستم باشه
تا جی ال ایکس سپهر یا شاهین بیاره تا بخرم ![]()
البته یه اس ده بود که امکاناتش محشر بود فقط یک و پونصد
ولی یه چیزی که دلمو زد سبک نبود![]()
باید بمونم تا جی ال ایکس گوشی جدید بیاره![]()
ولی خب این باتری هم دسته دومه و یکم باد کرده ولی خب وقتی دیگه تولید نمیشه چه کنم؟!![]()
گوشی عزیزم نا نداره افتاده رو زمین...فک کنم غش کرده![]()
![]()
خیلی کیف میده بدون اینکه از جات تکون بخوری میری تو دل ماجرا ی آدمایی که نمیشناسیشون ![]()
تو وبلاگ هایی که برگرفته از ذهن نویسنده شونه ![]()
بعضی هاشو ن که دیگه روز مرگی نویسیه که من بشدت عاشق این بخشم![]()
نکه آدم فضولی باشم ها نه!!!!!!!!!!![]()
خب اره میشه گفت یکمی کنجکاوم!!!!!!!!!!!!!![]()
خلاصه دارم میام مهمونتون بشم وبهتون سر بزنم ![]()
مثه دفعات قبل چند حالت بیشتر نداره یا کامنت میزارم ![]()
یا میخوام بزاارم ولی کد بهم نمیده که من بتونم نظر بنویسم![]()
یا میام میخونم ومیرم![]()
به هر حال دارم میام براتون![]()
داشتم به زمین و زمان فوش خاطره انگیز میدادم![]()
که...![]()
یه کیک یزدی نصیبم شد و..![]()
من دهنمو بستم طی دو حرکت یه لقمه اش کردم![]()
من وقتی ناراحتم باشمم نمیتونم از شکمم بگذرم...بعضی وقتا بود با گریه شروع کردم غذا خوردن![]()
بعد از یه جایی به بعد از خودم خنده ام میگیره![]()
افتضاح غذا میخورم..یه وحشی تمام عیار![]()
انگار قحطی زدم![]()
خب خودمو تو دو دقیقه تخریب کردم جلوتون![]()
![]()
هیچی دیگه امیدوارم از این کیک یزدی ها هم یهویی نصیبتون شه و مثه من چند لحظه ای شاد شید![]()
به پوچی رسیدم![]()
یه هم چین ادم جو گیریم![]()
والا اعصاابم خورد شده از هشت سالگی داشتم به موفقیت ومعروف شدن فکر میکنم...شهرت نه ها معروف شدن
نمیدونم خیلیا بهم میگن هر دوش یکیه ولی من مروف شده رو بیشتر از مشهور شدن میپسندم!!!!!!!!
اولا هر دوش یکیه خودتی
دوما هردوش یکیه از خودته
سوما وقتتی میگی هر دوش یکیه ...هر دوش یکیه از خودته
حالا دنبال حاشیه نرید اصل مطلب رو بچسبید
داستان اینه که چرا یه اتفاق خوب توی زندگی من نمیوفته
به خود خدا قسم آدمایی هستن با کمتر از این مشکلاتی که من دارن خودکشی میکنن
ولی من هنوز روحیه ام رو حفظ کردم با وجود بیمارییم ...تنهاییم
استعداد هایی که نابود شدن
جدا از شوخی خنده دلم میخواد درد و دل کنم شده با خودم ...شده با ...
اما خسته شدم از اینکه درد و دلام با گریه هام تو شبای تنهایی خفه شدن
دیگه بسه خودمو تا کی با اهنگای غم گین آروم کردن
بسه تا کی بگم سکوت میکنم چون خدا میبینه و پاسخگو میشه
کفره ..ولی اگه خدا میخواست کاری کنه تاحالا میکرد
خوبی ها و نعمت هاشو فراموش نمیکنم
اما دیگه نمیکشم بیمارییم داره کم کم رو میشه ...مجبورم خودمو زیر روسری های بلند
لباسای گشاد قایم کنم
یا حتی چادرم
روزی که تصمیم گرفتمم چادری شم ...روزی بود که با مخالفت روبه رو شدم بهم میگفتن تو هنوز سنی نداری نپوش زوده
اما من ز دوم راهنماییم پوشیدم
عاشقشم بودم
اما روزی رسید که چادر رو میپوشیدم که کسی متوجه بیمارییم نشه
روزی که اینو فهمیدم هفده سالم بود
سال پیش دانشگاهیم رو بی چادر رفتم
در جواب سوال های آدما میگفتم من حجابمو دارم ولی چادر رو دیگه نمیخوام
با قضاوت روبه رو شدم
شبا گریه میکردم از امام حسین میخواستم تا عاشورا من شفا پیدا کنم
میگفتم امام حسین یه گوشه چشم بهم نظر کنه خدا روشو زمین نمیدازه
گفتم اگه شفا پیدا کنم دوباره چادری میشم دلم میخواد چادرم رو به خاطر چیزی که هست بپوشم نه اینکه ...
روز عاشورا اومد من شفا پیدا نکردم اما چادر پوشیدم و برای امامم عزاداری کردم
هزار جور فکر به سرم راه انداختم که امیدوارشم که مبادا شیطان به ذهنم رسوخ کنه
گفتم زهرا خنگه میدونی چرا شفا پیدا نکردی ؟تو باید شفات رو حضرت عباس بخوای
باید قسمش بدی به دستای بریدش آره اونوقت...
نه شفا پیدا نکردم
گفتم زهرا تو فکرکردی امام حسین برات دعا نکرده؟
شاید امام حسین به خدا گفته اما خدا هم آینده ی تو رو نشونش داده
شاید تو درآینده خوشبخت شدی
شاید این بیماری و هزار دردش برات پلی شد به بهشت
و....
اما یه سوال زهرا...میگم مگه این آینده ی بچگیت نیست؟
آینده ی الانت دیگه چی بشه؟
بچگی که گناهات کمتر بود..اما حالا چی تو مرداب گناهات داری دسته و پنجه نرم میکنی
اینده ی الانت دیگه چجوریه؟
فک کنم وقتش رسیده که رو راست باشم
آینده یخوبی در انتظارم نیست
عجیبه برام وقتی از دید ی آدم دیگه خودم رو بررسی میکنم میگم تو تا حالا چطوری پایه اعتقادتت وایسادی؟
چرا مثه بقیه نزدی زیر همه چی؟
یه چیزی که بشدت بهش معتقدم اینه که متاسفانه یا خوشبختانه هنوز هم میگم سکوت میکنم چون خدا میبینه
ولی گاهی شیطانی که همیشه کنارمه برای همکاری رو هم تو زندگیم راه میدم تو نقشه هام
تو فکرام
خیلی دوست دارم یه روز طبل رسوایی این آدم معمولی های زندگیم رو دست بگیرم و تو شهر به صدا در بیارمش
اما یه چیز رو متوجه شدم آدما سردرد خودشون از مرگ من هم براشون مهم تره
یه واقعیته
نه مخالفشم نه موافقش
چون آدم واقع بینی ام...در عین اینکه بشدت خیال پردازم...بشدت
حس میکنم شدم مثه پیر زنی که هزار جور درد و دل داره ونمیدونه از کدوم بگه برای همین از همه چی میگه
داشتم از پیج هایی که دیدم میگفتم ...راستش دیدم یه سری آدمای پولدار ...آدمای خوشحال ...آدمای هم موفق...هم...
آدمای موفق رو بیخیال که چرا موفق شدن خوب متاسفانه باید بگم پول داشتن
یا شایدم ادمایی که من دیدم پول داشتن
اما حرصم از ادمایی میگیره که به اصطلاح شاخ انقدر دارن با دیونگی هاشون پول درمیارن میدونم پولی که درمیارن از گوشت سگ هم حرام تره ولی میگم چرا منی وجود داره که حتی گوشی نداره
ولی یه سری انقدر راحت دارن خوشی میکنن
آره شاید خاریشون افتاده اما ای کاش میشد منظورمو بگم
میگم اصن چرا خدا این بیماری رو نداد به کی از اینا ببینم قد من پای اعتقاداتش میموند؟
یا با سختی و نداری بازم با روحیه ی من به حیاتش ادامه میداد؟
میدونم قیمه هارو ریختم توو ماستا
اما واقعا انقدر بدبیاری دارم میارم که احساس میکنم این منم که دارم اشتباه میکنم
اونا درست ان تهشم میرن بهشت
منی هم که انقدر ناشکری میکنم میرم جهنم
بازم حرف دارم اما ...
باورتون نمیشه ولی الان بی هیچ دلیلی قاب عکس بابام چب شد افتاد
همیشه همینطوریه وقتی تا دیر وقت بیدارم می مونم وچراغ روشنه دس به خراب کاری میزنه
واقعا دارم میترسم برم بخوابم
دقیقا کجایی؟! کجایی تو بی من ؟! تو بی من کجایی؟!![]()
آهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه![]()
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا![]()
خوب متوجه عمق فاجعه شدید؟ یا بیشتر بگم براتون؟![]()
خدایشش بی گوشی بودن سخته![]()
اما داره کور سوی امیدی میاد![]()
از کجاشو نمیدونم ولی فعلا کور سویی هست![]()
منتها کوره نکبت میترسم راهو اشتباهی بره بره تو جیب یکی دیگه یا اصن نیاد![]()
برای اولین تابلوم مشتری اومده که از سیصد تومن
کردمش دویست تومن
بیاد نکبت فعلا پای معامله![]()
از تابلوی دوم و سومم یه بیست نفری خوشش اومده
و به به و چه چه راه انداختن نکبتا![]()
هی هم از ادم آدرس کلاس و میخوان ![]()
همه که نباید مثه من فکر در آمد باشن خو خوشت اومده بیا از من بخر ![]()
والا![]()
ولی من به حیاتم همچنان بدون گوشی دارم ادامه میدم
منم از بازار برگشته بودم و تو خیابون
دل بی صاحب هم هوس آش کرد![]()
موجودی توی جیبمم دوهزار تومن بود!![]()
بعد در مونده بودم ![]()
خدایا برم بگم دو تومن آش بده!![]()
با هزار درگیری ذهنی که اصن کار به جایی رسید زدم با مشت تو دماغ ذهنم ...شکست ...خون اومد ..دیه بریدن برام...اصن یه وضعیی بود![]()
![]()
خلاصه ما با این هجم درگیری رفتیم دم مغازه...گفتم آقا درازه ![]()
نه گفتم :ببخشید ![]()
گفت :بفرمایید
گفتم :سلام
-علیک
-ببخشید...این ظرفاتون چنده؟!!!!!!![]()
![]()
گفت چهار تومن پنج تومن
یه نگاه به پولم انداختم گفتم بزار یه جور دیگه بگم
گفتم :ظرفاتون همیناست![]()
![]()
گفت :اره
سرمو تکون دادم گفتم :خوبببب پس با همینا کار میکنید![]()
انگار بازرسم گمشو بگو دو تومن آش میخوای دیگه!!!!!!!![]()
![]()
گفت: اره
گفتم :جنسشون یه بار مصرفه.. دیگه؟!![]()
![]()
گفت :اره...قابلمه هم بیارین توش میریزیم![]()
حالا تو ذهن من چی بود؟! گفتم میریزم تو پلاستیک میبرم فوقش پول ظرف و نمیدم !!!!!!!!!!!![]()
![]()
گفتم :کاسه ایم میدید؟..کوچولوقد کف دست؟![]()
![]()
گفت: خانوم بگید چقدر میخوایید؟![]()
دل و زدم به دریا و ...آروم گفتم: دوتومن!![]()
یهو دیدیم یه مرد سیبیلو اومد تو گفت: سه تومن آش بده!![]()
من
آشپز
سیبلو![]()
ما نتیجه میگیرم دو تومنم دو تومنه و خجالت نداره![]()
ولی چسبید یه آش داغ توی هوای سرد با یه معده ی همیشه گرسنه و..![]()
خاطره ی خوب![]()
تهش زیادی ادبی و لوس شد
همون حرف همیشگی ![]()
من همچنان به حیاتم ادامه میدم![]()

نوزده زمستون رو دیدم
هجده بهار هم دیدم
اما فقط دیدم
چرا؟
چون این مامانا و وعده هاشون دیدنین!!!!!!!!!!
من: مامان هوا سرده ...زمستونه...پالتو میخوام 
مامانم:الان گرونه بزار دم عید که بشه هوا گرم شد حراجش میکنن!!!!!
«دم عید»
من:مامان بریم پالتو بخریم؟
مامانم:خر تو این هوا تب میکنه پالتو میخواد واسه من بزار زمستون بعدی 
این دیالوگا نوزده ساله بین منو مامانم رد وبدل میشه!
موقع خرید لباسای عید هم یه سری دیالوگ ثابت داریم منو مامانم
خدا رو شکر توی این همه سال دوطرف کم نیوردیم!!!!

«دم عید»
من:مامان عیده بریم لباس بخریم...مانتو های قشنگی آوردن!
مامانم:الا گرونه بزار یه ماه بگذره تب عید بخوابه دوباره ارزون میکنن!!!!
«یه ماه بعد»
من:مامان بریم مانتو عید بخریم؟
مامانم: الان عیده؟ما جایی داریم بریم؟لباس برا چیته؟کم لباس داری مگه؟
من که گفتم همچنان دارم به حیاتم ادامه میدم

.::. مطالب قدیمیتر