یه‌ قاچ از زندگی من ...
داستان روزمرگی، دلنوشته،طنز نویسی ،خاطره نویسی و...


حسرت های 1397


چیزی تا آغاز سال یک هزار و سیصد و نود و هشت هجری شمسی نمونده

 

گفتم با لحن سال تحویل بگم هر چند اینجا لحن مشخص نیست ولی مهم نیته!!

نود و هفت هم داره  ریق رحمت رو سر میکشه جدا از گرونی ها سال خوبی بود پر از بارون

برای من بارون از همه چیز مهم تره

که خدارو شکر امسال تونست رضایت منو جلب کنه 

درست مثه سال نود و چهار 

هر چند اگه بارون رو از اتفاقات سال نود وهفت جدا کنم میتونم بگم دست نود و هفت خالی میمونه 

سال جالبی بود اما خوب نه!!!!

برام یه سری اتفاق افتاد که خیلی هیجان داشت 

که نمیتونم بگم یه رازه متاسفانه که به امید روزی که بشه راحت این راز رو بگم تا همه کف کنن ولی حیف که پنجاه درصد قضیه راضی نیست 

متاسفانه

دانشگاه هم رفتم که میشه با یکم خوش بینی گذاشتش جز اتفاقات خوب اما حقیقتا نه من میتونستم دولتی قبول شم 

تا به فامیل دروغ نگم

هر چند که مقصر خودشونن که انقدر فوضولی میکنن خواستن هم فوضول نباشن هم یکم سطح شعورشون رو در مقابل راست گویی آذما بالا ببرن 

د اگه راستش رو میگفتم که ...

بزارید دهنه من بسته بمونه آخر سالی بهتره

خلاصه دیگه هر چی دارم این نود و هفت رو زیر و رو میکنم به چیزه جذابی نمیرسم

حالا میشه گفت وبلاگ یه اتفاق خوب بود

یا نقاشی نه نه نه 

نقاشی که اصلا خون به جگر شدم همش مشتری زنگ میزنه تا اسم قیمت میشنوه در میره نکبتی 

اها گوشی هم خریدم میشه گفت این خوبه 

اما جدا از شوخی 

سال نود و هفت یه چندتا حسرت به دل من گذاشت

خنداننده شو 2 خبر مرگم بیاد از دست خودم راحت شم 

آخه نکبت تو فیلم میفرستادی قبول میشدی بعد به خانوادت میگفتی 

مثه چوسونک راست گو رفتم همه چی رو گفتم و اونا هم گفتن نهههههههههههههههههه

یه حسرت بزرگ به دلم موند 

دعا دعا میکنم امسال بازم باشه قسم خوردم شرکت کنم 

ولی از اون جایی که من آدم بد شانسی ام میدونم یه چیزی میشه خنداننده شو نشه

ولی ای کاش بشه

یعنی میشه؟

حسرت بعدی هم اینکه امسال هم گذشت 

یک و دو ماه شد که به قهرم با تکواندو دارم ادامه میدم

خداییش اگه از اول مثه انسان این خانواده م میزاشتن برم 

پارسال کمربند مشکیمم گرفته بودم 

اما امان از ....

حسرت بعدیم اینکه به وزن دلخواهم نرسیدم پارسال همین موقع با خودم عهد کردم تا  پایان سال نود وهفت به پنجاه کیلو برسم

که خدایی روزای اول یادم بود و به شصت کیلو رسیدم اما بازم یادم رفت 

الان شصت و چهار کیلو ام 

دلم میخواست مثه اول دبیرستانم میشدم چابک 

مث اسب بودم همش در حال یورتمه رفتن و البته قر دادن!

اما از وقتی متوجه بیمارییم شدم مثه آدمای افسرده ی الکی توی فیلما شدم همش در حال فکر کردن و چرت زدن

اصن همین چهار روز پیش ساعت پنج و نیم غروب از خواب بیدارشدم 

دیروز که ساعت دو ظهر

آخه چه وضشعه منی که شش صبح بیدار بودمو در حال موزیک گوش دادن و شلنگ تخته انداختن

دلم برای چندسال پیشم تنگ شده 

درسته اون موقع هم سختی داشتم 

اما حداقلش این بود هنوز نباخته بودم

اما الان چی؟

حسرت بعدیمم اینه امسال چندتا رمان رو شروع کردم اما بازم نصفه و نیمه ولش کردم

لعنت به تنبلی و ذهن آشفته

حسرت  بعدیمم بلبلمه که نیستش 

دوازده سال سر سفره ی عید پیشمون بود اما الان چی؟

حسرت بعدیمم اینه که امسال عید با بیماریم دوباره قراره سال رو تحویل کنم 

و حسرت به دل موندم منم مثه دخترای هم سن و سال وقتی لباس عید میپوشم...

هر چند که امسال عید میشه سال دومی که لباس عید ندارم

حسرت....

 


برچسبـهـ ـا : احوال نویس, 1397
♥ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۷ ساعت 15:42 توسط زهراموسوی :

بوی عید


از صبح که بیدار شدم تا خوده الان فقط الاف چرخیدم

نمی‌دونم بخاطر سرماخوردگیه یا نه

ولی خیلی کسل و بی حالم

اصلا هم هیچ حسی به سال جدید ندارم

امسال که آنقدر انگیزه داشتم گل کاری کردم

حالا سال جدید که اصلا حسی ندارم چی بشه

اصن قرار چی بشه؟!

اگه بشه چقدش به من میرسه

نه خرید لباس نو نه کفش نو نه شال نو

نه هیچی 

از عید هیچ شوقی نمونده برام

خدا نگذره از باعث و بانی گرونی ها

نکه فقط امسال

کلا همیشه دم عید نوروز عید فطر شب یلدا یهو همه چیز رو میکشن بالا

چرا آخه

چرا میخوایید سود یک سال رو تو این روزا در بیارید!!

عوض اینکه این روزا همه چیز ارزون شه مردم دور هم باشن

افراد سود جو با بالا کشیدن قیمت‌ها شادی رو از مردم میگیرن

این روزا بد جور هوس مرگ کردم

چون نه از زندگی نه از خانواده نه از به اصطلاح دوستانم نه از جامعه ام شانس بردم

بقول یاس

هی زندگی چکار کردی بامن؟! 

تو اینو بهم بگو تو نامردی یا من؟!

ولی اینو بدون این تویی که تهش باختی

من ادامه میدم هنوز منو نشناختی

 

 

 

 


برچسبـهـ ـا : احوال نویس, دل نوشته
♥ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۷ ساعت 17:21 توسط زهراموسوی :

همه چی هست اما...


همه چی هست ، اما از همه چیز

نصف و نیمه اش بهم رسیده و این کلافه کننده است🤪🤕

 


برچسبـهـ ـا : احوال نویس
♥ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۷ ساعت 22:1 توسط زهراموسوی :

سردرگمم


سنگ بزرگ نشانه ی نزدنه

درست مثل من

از بچگی کوله بار سفر زندگیم رو پر از آرزوهای رنگارنگ و شیرین کردم تا به مقصد برسم

اما این کوله بار بدتر سفر رو برام سخت کرد

عوض اینکه بیشتر از مسیر لذت ببرم

هی این کوله ی سنگین رو به دوش کشیدم 

ناراحتم و پشیمونم و صد البته سردرگم

برای خودم دلم میسوزه

مثه‌احمقا فکر میکردم تو هجده سالگی به همه‌ی خواسته هام میرسم 

اما الان تا پایان نوزده سالگیم چیزی نمونده و دارم با حسرت

عکس گرفتن 

کتاب چاپ کردن

نقاشی کشیدن

مقام آوردن تو تکواندو

استندآپ کمدی کردن و...

دیگران رو میبینم

بیچاره من

بیچاره زهرا


برچسبـهـ ـا : احوال نویس, دل نوشته, ۱۳۹۸
♥ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۷ ساعت 17:22 توسط زهراموسوی :

گم میشوم در خلوت خودم...


امروز از ساعت یک کلاس دارم تا هفت و نیم شب

ولی از ده و بیست اومدم که کارای تداخل کلاسام رو درست کنم

ولی نشد فقط باید برم به اساتید بگم که:  از خیر من بگذر

که دنیا جای گذر است

صبحی یکم تو کتابخونه بودم 

اما خسته شدم زدم بیرون 

تو محوطه کلی چشم چشم کردم تا شاید اثری از رفیق های نیمه راهم پیدا کنم

اما هیچ 

چشمم خورد به نیمکت تنهایی که تنهایی اش درست مثل من بود

نیمکتی خالی در حالی که دانشگاه جا نشستن نداشت و طوری که ترجیح میدادن رو چمن بشینن

واین باعث شد توجه ام به نیمکت بیشتر جلب شه طوری که به سمتش رفتم برای نشستن!

دیدم نیمکت درست روبه روی آفتاب بود

یک آن چیزی به ذهنم خطور کرد

اونم این بود که  نیمکت ترجیح داده بود

در آفتاب بسوزد اما به کسی سواری ندهد!

یاد این جمله افتادم که می‌گفت

حاضرم در جهنم دانایان بسوزم اما در بهشت نادان ها نباشم!

درست مثل من

من هم دیگه به کسی سواری نمی‌دم 

دلگیرم و گم میشوم در خلوت خودم

اما دیگه خودمو کوچیک نمیکنم پای رفیقای نیمه راه...

 

 

 

 

 

 

 


برچسبـهـ ـا : احوال نویس, دل نوشته
♥ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۷ ساعت 12:32 توسط زهراموسوی :

رفتار های رو مخی


بی ادبیه 

 

از نظر من هم بی ادبیه هم بی انصافیه

اینکه میام وبلاگ گردی میکنم یکی از تفریحاتمه 

منتی نیست 

اما اینکه میتونم مثه خیلیا که میان تو وبلاگم رفتار کنم

یعنی میتونم بیام و بخونم ولذت ببرم اما احساسم رو با توی نویسنده ی متن به اشتراک نزارم

یعنی میتونم بیام و نخونم والکی کامنت بزارم که به وبلاگم سر بزن  درست مثه یه پیام تبلیغاتی

یعنی میتونم بیام و اظهار نظرم و با کامنت خصوصی انجام بدم

یعنی میتونم  بیام و ببینم به وبم سرزدی و وقت گذاشتی و خوندی و کامنت های مرتبط گذاشتی اما  انقدر بی ادب باشم که نیام برای جبران

یا بیام و کامنت خصوصی بزارم یا بیام و بدون خوندن وبت فقط ازت تشکر کنم  که به وبم سر زدی

ولی من ترجیح میدم آدم بی ادب و رو اعصابی نباشم

عصبی ام عصبی از دست آدمای قدر نشناس و بی ادب و رو مخ که هم توی دنیای واقعی هستن هم مجازی

واقعا کلافه کننده است 


برچسبـهـ ـا : احوال نویس
♥ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند ۱۳۹۷ ساعت 22:17 توسط زهراموسوی :

یه کاسه ماست


امروز هم از ساعت نه و نیم صبح زدم تو کار وبلاگ گردی

امروز متاسفانه شکار خوبی نداشتم 

یه کاسه ی ماست بزرگ هم جلومه دارم قاشق قاشق میبلعم

پرنده های روی درخت تو کوچه دارن میخونن

مامانمم زده خندوانه 

دیشب دیدم خیلی خنده دار بود 

حوصلم پوکیده اگه وبلاگ باحالی دارید یا میشناسید برام کامنت کنید 

دلتون آب ماست محلی پرچربیه هووممممممممممم


برچسبـهـ ـا : احوال نویس
♥ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند ۱۳۹۷ ساعت 12:1 توسط زهراموسوی :

دلم میخواد بمیرم


خواستم پیام بدم به دوستام که بگم بریم بیرون 

 

 

اما ندادم

این پیک نیک هر چقدر هم برام جذاب باشه ترجیح میدم دیگه خودم رو خار نکنم

مگه اونا تو این مدت که دانشگاه نبود چند بار بهم پیام دادن یا یادی ازم کردن؟!

منی که تا همین چند روز پش هم بهشون پیام میدادم و اونا با دلسردی جواب میدادن

میدونم اونا از چی من خوششون نمیاد 

اونا از چادرمن متنفرن  

از اینکه من تو جمعشون قرار بگیرم و بدشون میاد هرچند که من تنها عامل خنده و شادیشونم

اما یه چیزی به اسم پسر وجود داره 

که اونا برای دلبری و شماره گرفتن من رو مانع میدونن

خودشون بار ها رفتن نادری و به من نگفتن 

بار ها درباره ی دوست پسراشون حرف زدن و تا من یهو رسیدم سر بحثشون با اشاره ی ابرو چشم بحثشون رو جمع کردن

این من بودم که صادقانه باهاشون رفیق بودم 

خدایا چرا من رو همیشه تنها کردی؟

چی رو میخوای اثبات کنی؟

خسته شدم اما نه اینکه ذره ای از اعتقاداتم دست بکشم به خاطر اونا 

بازم تنهایی 

بازم اتاق یه متری 

بازم زهرای تنها 

بازم دوستای بی معرفت همیشگی

منم مثه خودشون رفتار میکنم از این به بعد خودم رو با کتابام سرگرم میکنم و نه تو جمعاشون جوک میگم نه ازشون عکسای هنری میگرم نه براشون کلیپ میسازم نه از رمان هام براشون تعریف میکنم نه از اهدافم نه از زندگیم نه از خاطرات خنده دارم نه از غم وغصه هام 

مثه خودشون یوبس تو خالی 

اعصابم خورده ای کاش حالا که شخصیت ویه سری از اتفاقای زندگیم شبیه آنه بود 

یکی بود ازم  می پرسید

زهرا تکرار غریبانه ی روز هایت چگونه گذشت؟

یا یه دوست به خوبی دایانا داشتم

یا یه عاشق به اسم گیلبرت داشتم

به هر حال الان فقط دلم میخواد بمیرم


برچسبـهـ ـا : احوال نویس, دل نوشته
♥ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند ۱۳۹۷ ساعت 16:6 توسط زهراموسوی :

دلم میخواد برم


دلم میخواد با همین بارونی زردی که تنمه برم بیرون و شروع کنم به دویدن

هرچند که هوا آفتابیه و بارونی درکار نیست

یا حتی یه ابر واسه دل خوشی من 

اما دلم میخواد اینکار رو انجام بدم

حسی که بهم دست داده درست مثه دوسال پیشمه 

دوسال پیش وقتی که برای کنکور درس میخوندم و تا صبح بیدار  میموندمم زیر پنجره ی توی حال میشتم وخر میزدم

اون موقع ها وقتی ساعت سه صبح میشد دلم میخواست میز و کتابای روش رو ول کنم و برم تو کوچه قدم بزنم 

اما در نهایت این میشد که بلند میشدم و پنجره رو باز میکردم و از پشت نرده های سرد بیرون رو نگاه میکردم 

صدای باد وو حرکت برگ ها و کشیده شدنشون روی آسفالت یه حس خوب بهم میداد

سکوت وحشناک و البته فوق العاده دلنشینی که توی اون ساعت از شب فقط میتونستی تجربه اش کنی

نور خیلی خوشگل چراغ توی کوچه که دقیقا پشت پنجره ای بود زیرش میشستم و درس میخوندم

چقدر دلم میخواست بزنم بیرون وبرم تو کوچه مون قدم بزنم

دوسال گذشته و این حس هنوز با منه

حسرت میخورم بابت اینکه چرا شجاعت به خرج ندادم یه بار این رو تجربه کنم 

الانم بشدت دلم میخواد برم بیرون 

حالا دویدن نه 

مثلا تا یه ساعت دیگه با دوستام آماده شیم و بریم لب کارون آش بخوریم

من عاشق اش رشته ام وای یادش افتادم 

خدایا دلمم آش رشته میخواد ای کاش یکم ...فقط یکم انگیزه داشتم و میرفتم آش میخریدم و با دوستام میرفتم لب کارون

توی هوای سرد میچسبه خیلی هم میچسبه

درسته آفتاب هست اما هوا سرده 

که ای کاش این آفتاب رو ابرا بگیرنن فقط برای چند ساعتی 

چندساعتی که من حداقل برم توی راه پله ی آهنگی تو یحیاط بشینم و خیال پردازی کنم

به این فکر کنم که با دوستام نشستیم رو یچمن ها و داریم با هره و کره آش میخوریم

آب کارون اومده بالا خیلی هیجان انگیزه مردم انگار عیدشونه همش دارن روازشونو از الان تا سیزده به در ...به در میکنن

اما فکر کنم به اندازه ی من و دوستام جاباشه

آب تا روی پله ها هم اومده بالا 

پله هایی که ازشون میومدی پایین که تازه به ساحل برسی  بتونی از پشت نرده ها و درختا کارون رو ببینی

اما الان وقتی روو چمن ها پا میزاری پاهات خیس میشه

و این خیلی هیجان انگیزه 

دلم ضعف رفت باید به دوستام پیام بدم تا نظرشونو درباره ی این پیک نیک بدونم 

آشش هم با من

دیگه چی میخوان؟

البته چند روز پیش بهشون پیشنهاد دادم اما صحبتی از آش نبود

با دلایل های دلسرد کننده شون من رو ناامید کردن از دوستی باخودشون

گرچه که بچه های خوبین اما یه چند وقتیه متوجه این شدم حضورم اضافه است

اما من دیگه دارم به این اضافه بودن عادت میکنم 

و هم چنان به حیاتم ادامه میدم ...متاسفانه 


برچسبـهـ ـا : احوال نویس
♥ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند ۱۳۹۷ ساعت 15:42 توسط زهراموسوی :

یه کار ازش خواسته بودم


بلاخره اون  وسایلی که برای گردنبند درست کردن میخواستم رو بابام آورد

 

واقعا اعصاب خورد کنه این کارش 

برام آجر می آورد بهتر بود 

کی این آشغالارو میندازه گردنش؟

از دست خودم عصبی ام خودم باید پی این کار رو میگرفتم 

یه کار ازش خواسته بودم 

بعد دو هفته این آشغالا رو انداخته جلوم 

من رو باش میخواستم درامد زایی کنم که هی برای پنج تومن ده تومن گردن کج نکنم

به جهنم وظیفه شونه خرجم رو بدن 

وقتی میگم بدبیاری میارم پشت هم یعنی این 

یعنی واسه کوچکترین کارامم باید ده بیستا گره باز کنم 


برچسبـهـ ـا : احوال نویس
♥ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند ۱۳۹۷ ساعت 13:9 توسط زهراموسوی :

یه بارونی زرد


صبح ساعت هشت از خواب بیدار شدم 

 

 

بدن دردی گرفته بودم انگار تو خواب یه دل سیر کتک خورده بودم 

ولی دیگه بعد چندسال باید به این دردا عادت کنم 

اما متاسفانه نه هنوز عادت نکردم هنوزم این دردها تازه است مثه یه زخم نمک خورده است 

شاید خدا نفرینم کرده ...بدبیاری پشت بدبیاری

درد پشت درد

هشت صبح برام چیزی نداشت دوباره گرفتم خوابیدم و نهایت با سر و صدا های مامانم ساعت یازده از خواب بیدار شدم

از لحظه ای که بیدار شدم تو فهرست وبلاگ هام  و به وبلاگ ها سر میزنم و کامنت میزارم 

یا حتی نمیزارم 

یا حتی میخوام برارم و اما نمیشه 

واقعا این اون آینده ی بچگی منه؟

چه کسالت آور و مضخرف ...مثه همیشه سردمه و یه بارونی زرده گله گشاد تنمه

مثه معتادا چسبیدم به لپ تاب 

خمیده وخسته ...دورنما مثه یه پیرزنم که روزگار کمرش رو خم کرده 

ولی نه از نزدیک یه دختر نوزده سالم که نوزده سالم نیست!

اگه وبلاگ خوبی دارید برام کامنت بزارید تا بیام سر بزنم دیگه حوصله گشتن ندارم

 


برچسبـهـ ـا : احوال نویس
♥ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند ۱۳۹۷ ساعت 12:53 توسط زهراموسوی :

Design By : Bia2skin.ir