به پوچی رسیدم![]()
یه هم چین ادم جو گیریم![]()
والا اعصاابم خورد شده از هشت سالگی داشتم به موفقیت ومعروف شدن فکر میکنم...شهرت نه ها معروف شدن
نمیدونم خیلیا بهم میگن هر دوش یکیه ولی من مروف شده رو بیشتر از مشهور شدن میپسندم!!!!!!!!
اولا هر دوش یکیه خودتی
دوما هردوش یکیه از خودته
سوما وقتتی میگی هر دوش یکیه ...هر دوش یکیه از خودته
حالا دنبال حاشیه نرید اصل مطلب رو بچسبید
داستان اینه که چرا یه اتفاق خوب توی زندگی من نمیوفته
به خود خدا قسم آدمایی هستن با کمتر از این مشکلاتی که من دارن خودکشی میکنن
ولی من هنوز روحیه ام رو حفظ کردم با وجود بیمارییم ...تنهاییم
استعداد هایی که نابود شدن
جدا از شوخی خنده دلم میخواد درد و دل کنم شده با خودم ...شده با ...
اما خسته شدم از اینکه درد و دلام با گریه هام تو شبای تنهایی خفه شدن
دیگه بسه خودمو تا کی با اهنگای غم گین آروم کردن
بسه تا کی بگم سکوت میکنم چون خدا میبینه و پاسخگو میشه
کفره ..ولی اگه خدا میخواست کاری کنه تاحالا میکرد
خوبی ها و نعمت هاشو فراموش نمیکنم
اما دیگه نمیکشم بیمارییم داره کم کم رو میشه ...مجبورم خودمو زیر روسری های بلند
لباسای گشاد قایم کنم
یا حتی چادرم
روزی که تصمیم گرفتمم چادری شم ...روزی بود که با مخالفت روبه رو شدم بهم میگفتن تو هنوز سنی نداری نپوش زوده
اما من ز دوم راهنماییم پوشیدم
عاشقشم بودم
اما روزی رسید که چادر رو میپوشیدم که کسی متوجه بیمارییم نشه
روزی که اینو فهمیدم هفده سالم بود
سال پیش دانشگاهیم رو بی چادر رفتم
در جواب سوال های آدما میگفتم من حجابمو دارم ولی چادر رو دیگه نمیخوام
با قضاوت روبه رو شدم
شبا گریه میکردم از امام حسین میخواستم تا عاشورا من شفا پیدا کنم
میگفتم امام حسین یه گوشه چشم بهم نظر کنه خدا روشو زمین نمیدازه
گفتم اگه شفا پیدا کنم دوباره چادری میشم دلم میخواد چادرم رو به خاطر چیزی که هست بپوشم نه اینکه ...
روز عاشورا اومد من شفا پیدا نکردم اما چادر پوشیدم و برای امامم عزاداری کردم
هزار جور فکر به سرم راه انداختم که امیدوارشم که مبادا شیطان به ذهنم رسوخ کنه
گفتم زهرا خنگه میدونی چرا شفا پیدا نکردی ؟تو باید شفات رو حضرت عباس بخوای
باید قسمش بدی به دستای بریدش آره اونوقت...
نه شفا پیدا نکردم
گفتم زهرا تو فکرکردی امام حسین برات دعا نکرده؟
شاید امام حسین به خدا گفته اما خدا هم آینده ی تو رو نشونش داده
شاید تو درآینده خوشبخت شدی
شاید این بیماری و هزار دردش برات پلی شد به بهشت
و....
اما یه سوال زهرا...میگم مگه این آینده ی بچگیت نیست؟
آینده ی الانت دیگه چی بشه؟
بچگی که گناهات کمتر بود..اما حالا چی تو مرداب گناهات داری دسته و پنجه نرم میکنی
اینده ی الانت دیگه چجوریه؟
فک کنم وقتش رسیده که رو راست باشم
آینده یخوبی در انتظارم نیست
عجیبه برام وقتی از دید ی آدم دیگه خودم رو بررسی میکنم میگم تو تا حالا چطوری پایه اعتقادتت وایسادی؟
چرا مثه بقیه نزدی زیر همه چی؟
یه چیزی که بشدت بهش معتقدم اینه که متاسفانه یا خوشبختانه هنوز هم میگم سکوت میکنم چون خدا میبینه
ولی گاهی شیطانی که همیشه کنارمه برای همکاری رو هم تو زندگیم راه میدم تو نقشه هام
تو فکرام
خیلی دوست دارم یه روز طبل رسوایی این آدم معمولی های زندگیم رو دست بگیرم و تو شهر به صدا در بیارمش
اما یه چیز رو متوجه شدم آدما سردرد خودشون از مرگ من هم براشون مهم تره
یه واقعیته
نه مخالفشم نه موافقش
چون آدم واقع بینی ام...در عین اینکه بشدت خیال پردازم...بشدت
حس میکنم شدم مثه پیر زنی که هزار جور درد و دل داره ونمیدونه از کدوم بگه برای همین از همه چی میگه
داشتم از پیج هایی که دیدم میگفتم ...راستش دیدم یه سری آدمای پولدار ...آدمای خوشحال ...آدمای هم موفق...هم...
آدمای موفق رو بیخیال که چرا موفق شدن خوب متاسفانه باید بگم پول داشتن
یا شایدم ادمایی که من دیدم پول داشتن
اما حرصم از ادمایی میگیره که به اصطلاح شاخ انقدر دارن با دیونگی هاشون پول درمیارن میدونم پولی که درمیارن از گوشت سگ هم حرام تره ولی میگم چرا منی وجود داره که حتی گوشی نداره
ولی یه سری انقدر راحت دارن خوشی میکنن
آره شاید خاریشون افتاده اما ای کاش میشد منظورمو بگم
میگم اصن چرا خدا این بیماری رو نداد به کی از اینا ببینم قد من پای اعتقاداتش میموند؟
یا با سختی و نداری بازم با روحیه ی من به حیاتش ادامه میداد؟
میدونم قیمه هارو ریختم توو ماستا
اما واقعا انقدر بدبیاری دارم میارم که احساس میکنم این منم که دارم اشتباه میکنم
اونا درست ان تهشم میرن بهشت
منی هم که انقدر ناشکری میکنم میرم جهنم
بازم حرف دارم اما ...
باورتون نمیشه ولی الان بی هیچ دلیلی قاب عکس بابام چب شد افتاد
همیشه همینطوریه وقتی تا دیر وقت بیدارم می مونم وچراغ روشنه دس به خراب کاری میزنه
واقعا دارم میترسم برم بخوابم