بازم که نرفتم تو قسمت وبلاگ های بروز شده
نفرینی چیزی شدم؟
شوخیتون گرفته؟
اونم الانی که خیلییییییییییییییییییییییییییی ناراحتم و تنهام
احتیاج دارم یکی باهام حرف بزنه؟
پس کو حق اب و گل!؟
واقعا که
یعنی چی؟
من واقعا کلی حرف زدم و دلم میخواست یه نفر باهام صحبت کنه و بهم راه حل بده
راه حل هم نده بشینه باهام درد و دل کنه و به زمین و زمان فحش بده
فحش هم نداد حداقل حرفای انگیزیشی نزنه و اونم از بدبختی ها بگه
به هر حال دوست ندارم یه نفر بهم الان بگه فردا صبح میشه و میتونی یه روز جدید رو تجربه کنی!
نه
چون فردا هم مثه این روزایی که گذشت مضخرفه و حتی بدتر
مطمئنم
حتی دلم نمیخواد یه نفر بیاد بگه
اوه پس همین تفکرته باعث میشه فردات هم گند زده بشه
باشه شما خوبی
اوکی خود درگیری دارم میدونم چون میترسنم کسی نیاد باهام حرف بزنه
پس خودم دست به کار شدم و با خودم حرف زدم.
به هر حال یکی بیاد بهم بگه که مثه من میخوابه و افسرده است
بگه که نرماله این حجم از خوابیدن
و قرار نیست بعدا بابتش سرزنش بشم.
البته شاید وسطش بخوابم
چون وقتی ناراحتم مثه چی میخوابم
به هر حال خواب کمکم میکنه کمتر ببینم و بشنوم و حس کنم و تجربه کنم.
اگه سرکار رفتنم نبود قطعا اون تایم هم میخوابیدم و خوشبختانه اون هست
میذاره یکم بیشتر دراما ببینم و جنگ اعصاب رو تجربه کنم و بیشتر بخوابم.
چون بیشتر ناراحتم میکنه
منظورت چیه که بیست و پنج سالته و دوست پسر نداشتی؟
وا مگه میشه؟
آره میشه! استاندارد های بالا و احمقانه البته و عدم ارتباط پسر جماعت و منزوی بودن و هزار دلیل دیگه باعث این اتفاق شده!
شاید زندگی برای من نقشه و داستان عاشقانه ای نداره .
شایدم شانس عشق من همون چند پسری بود که ردشون کردم بدون توجه به احساسشون و بعد اون دیگه شانس عشق رو از دست دادم.
شاید زندگی برنامه اش واسه من اینه هنوز به اون پسر احمقه تو دل برو عه عوضی فکر کنم که بیست مهر سال نود و هشت توی راهروی دانشگاه دیدمش، فکر کنم؟
اوه چه برنامه ی پرباری!؟
واقعا این روزا دارم جنگ هورمون ها رو تجربه میکنم. از بس که اطرافیانم میگن دیدی بیست و پنج سالت شد؟ چرا با کسی نیستی ؟ چرا جواب درستی به اون خواستگاره نمیدی؟ چرا ازدواج نمیکنی؟ تا کی میخوای بری سرکار؟
مگه این کاره واست آینده میاره؟
به هر حاال این جنگ هورمون ها باعث شده منم به تب و تاب بیافتم و بخوام هر چه زودتر با یکی وارد رابطه بشم و منم عشق رو تجربه کنم.
اولین آغوش اولین بوسه! اوه تا همین جا بسه!
به هر حال میخوام وسط این حرفا یه چیزی به زهرای شونزده ساله یا شایدم زهرای بیست ساله بگم.
یکم معاشرت کن احمق جون! وارد رابطه شو و خطا کن و تجربه کن و مثه بقیه خوش بگذرون تو هیچ گهی نمیشی؟ نه اون نویسنده معروف میشی!
نه اون مدیر کسب و کار خودت! نه اون عکاس خبره و حرفه ای! نه اون کسی که به دو سه زبان مسلطه! نه اون که تونست مهاجرت کنه نه اون که تونست یه عشق ابدی و خالص پیدا کنه نه اون که پولداره!
خبر خوب اینه که باید بگم عزیزم تو الان کلی بدهی داری!
زندگی کن و از هیجان نوجوونی لذت ببر. هر چند که میخوای با دوستات برو بیرون و تا میتونی دروغ به مامانت بگو و دورش بزن.
اونقدار هم دختر خوب بودن بهت کمک نمیکنه که هیچ تو رو عقب میندازه و بدبختت میکنه
منزوی میشی و هیچ دوستی رو دور خودت نداری
و توی این سن به این فکر میکنی باید با یکی وارد رابطه بشم و اون دوستم داشته باشه و این داستان غم انگیز تموم بشه. البته بازم میترسی که اولین تجربه ات تبدیل به یه درامای دیگه بشه و اولین تجربه رو شکست بخوری.
تازه تو بیست و پنج سالگی بخوای شکست بخوری
اوف
نمیخواستم انقدر تراژدیش کنم ها!
ولی با توجه به ناکامی هایی که توی زندگیم تجربه کردم دارم فقط یه آینده نگری کوچیک میکنم.
راستی بهم بگید پسرای رمانتیک و خوب و حمایتگر دقیقا کجان؟
چون الان دیگه بی رودروایسی میخوام یه نفر رو کنار خودم داشته باشم و از فکر اون پسری که بیست مهر سال نود و هشت دیدم بیام بیرون دیگه.
به هر حال خدا باید به منم این شانس رو بده.
راستی الهه ی عشق وجود داره؟
کوپید؟
کجاست؟
بیا و به قلب من و اون آقای ایکس رو بهم با یه تیر وصل کن.