بلاخره بعد کلی چرخ چرخ زدن توی سایتا تونستم اطلاعاتی رو که بدردم بخوره رو پیدا کنم
مثل اینکه بتونم به رمز عبورم دسترسی پیداکنم.
از صبح زود که بیدار شدم با کمر درد و بی حوصلگی مثل همیشه روزم رو آغاز کردم
همچنان فضای خونه مثل قدیمه
هیچ چیزی بهتر نشده
بلکم بدترم شده
آدم بدشانس به من میگن
کی بود گوشی خریدم
دیروز به نیت اینکه میخوام برم برای بار صدم به جی ال ایکس
گوشیم رو خالی کردم
و حالا موندم که چه بلایی سر اینستاگرامم میاد
رمزش رو فراموش کردم و حالا میترسم که پاکش کنم
هر سری میگم رمزش رو یادداشت میکنم اما بازم یادم میره
واقعا چقدر بی کیفیته این اینستاگرام ای کاش میشد وقتی شمارت
رو وارد میکنی دیگه ازت رمز نخواد یا یه جوری مثل همه ی اپلیکیشنای دیگه کار آدم رو راه بندازه
یا اصلا همین الان که هنوز پاکش نکردم
بتونم از توی تنظیماتم به رمزم دست پیدا کنم
اما نمیشه
حالا موندم چکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگه شانس داشتم که تو ساده ترین امور دست و پا نمیزدم
واقعا این همه ملت گوشی میخرن ولی چرا ماله من به یه ماه نکشیده باید یه بار تعویض شه ده بارم مشکل فنی پیدا کنه
اعصابم خورده خیلی زیاد
انقدری که هر آن ممکنه برم تو کوچه و هر چی از دهنم درمیاد بار دنیا و....
بکنم و وتا اخرین قطره توانم جیغ و داد بزنمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
همین قدر عصبانی ام
میدونستم بد شانس ام
حتی میدونستم همین قدر هم زیاد
دو سال پیش من با گوشی ابجیم اینستاگرام رو نصب کردم
و شروع کردم حدیث و سخن بزرگان میزاشتم و این درست همزمان بود با ورود دختر شوهر عمه ام بنام f
درست تو همون شرایط اون ازش خودش عکس بی حجاب و فیلم میزاشت وبا دوربین عکاسیش هم عکس های مضخرف تر میگرفت و این در حالی بود که من حرص میخوردم اخه خانم f تنبل بی استعداد چرا دوربین عکاسی داره و من با یه گوشی ساده کلی عکسای خفن تر میگیرم
دوربین ندارم
و این اعتراض من به خانواده ام بود که چرا خانم f که باباش ادعا دین داره بچه اش آنقدر راحته ولی شما که من رو آزاد نمیزارید
و اعتراض که چرا خانم f دوربین عکاسی داره و من هنوز ندارم
اما فقط بی توجهی دیدم و سرکوب
با گذشت دوسال داشتم این دکمه ff رو فراموش میکردم تا اینکه دو روز پیش خبر رسید خانم f داره تربیت معلم میخونه اصفهان
این تنبل روفوزه اخه!؟
دست خودم نبود ولی تموم بغض این چندسال تبدیل شد به گریه های بی امان
که چرا منی که این همه درس خوندم(شاگرد اول) تجربی رو به زور این به اصطلاح خانواده گذروندم بعد سال اول هیچی درنمیام و سال دوم پیام نور دربیام اونم زمین شناسی که بعدش مجبور شم یه ترم بخونم معدل برسونم برم حسابداری و در نهایت یه ترم عقب بیوفتم و کلی پول بدم
اونوقت خانمf که خداوند متعال عادل توانا و جبار
بهش لطف بکنه بفرستتش معلمی یه پولی هم بگیره وقتی درس میخونه
خب من کافر شک حق دارم دیگه خداوند جبار ، جبر فرمودند و من رو این مدلی آفریدن که هرچی کار خوب بکنم به چشم نیاد بلکم چوبش رو هم بخورم
این همهی ماجرا نیست
ادامه داره و همچنان دلم پره
اون موقع هابی که من کلیپ میساختم برای تلویزیون میفرستادم پخش میشد
رکسانا و امثالش کجا بودن
اون موقعی که من برای دوستان به هر مناسبتی برای به اصطلاح خانواده و برای خودم کلیپ میساختم این رکسانا کجا بود؟!
خدا کجابود؟
از وقتی که هشت هزار تا فالور داشت پیداش کردم
و هر لحظه پیگیرش بودم و افسرده تر شدم
مخصوصا حالا که هر روز براش کلی پول و کادو میفرستن
دختری بی استعداد آنقدر باید از خدا پاداش بگیره
اونوقت من هنوز کتابام رو چاپ نکردم دوربین عکاسی ندارم و هنوز دارم فکر میکنم مزه ی آیس پک چطوریه؟
آره پر بغض و عقده و کینه شدم
بیماریم که هست
همین دوسال پیش فهمیدم اسمش آیس بگ نیست و آیس پکه
خب خدا عدالتی کجاست
از بچگی عاشق کارتون پتی پست چی بودم
اما الان این رکسانا ست که پتی پست چی هروز براش بسته میاره
رکسانا داره خودش لخت میکنه این منم که دارم چوب میخورم بی دلیل
همون روزی که غصه ی خانم fرو میخوردم دیدم رکسانا برای بهترین رفیقش کلیپ ساخته
مگه من برای دوستای بی وفام نساختم ولی خدای جبار تو حتی رفیق هم ازم گرفتی
همه ی ماجرا به اینجا ختم نمیشه
ماجرای رامبد
من حتی غصه رامبدی میخورم
غصه خودمو بیشتر
خبر مرگم چرا حرف این به اصطلاح خانواده رو گوش دادم و خنداننده شو ۲ شرکت نکردم
الان مگه دیگه خندوانه هست؟
من چکار کنم که حتی حسرت رفتن به خندوانه به دلم موند
همیشه دلم میخواست یه پیج برای علاقه ام به خندوانه بزنم و پر از ادیت عکس و فیلم و دابسمش های خندوانه ای خودم باشه ولی چی
به اصطلاح خانواده نداشتنم
کلا همیشه مانعم میشن
من تنهام خدا تنهام کرد
منم انتقام میگیرم
یا به آرزو هام میرسم یا خودکشی میکنم
یا حتی اگه بیماریم خوب نشد دیگه راحت تر خودکشی میکنم
از زهرای خندون دیگه هیچی نمونده هیچی
چون خداوند جبار نخواسته
قیافه ام چند روزه شبیه به این شکلک شده😒
به نتیجه های عجیبی برای زندگی رسیدم
اونم اینکه؛ هر کی بی خداست خدا بیشتر باهاشه...
شمردن مشکلات تموم نشدنی زندگیم دیگه خسته ام کرده
اشک و آه تا کی؟
هیچ اتفاق مثبتی برام نمی افته
دارم میبینم که دخترای هم سن و سال من با عقاید صد و هشتاد درجه متفاوت از من چقدر شاد تر خوشحال تر خوشبخت تر سالم تر پولدار تر محبوب تر و در نهایت خدا بهشون گفته: عشقا چطورین؟
اما من چی؟!
ماه رمضان باعث شد دوباره نماز بخونم اما الان دیگه نه
تضاد عجیبیه مگه نماز چه چیزی کم تر از روزه داره؟
به هر حال قهر کردم
به خدا گفتم باید ثابت بشه بهم راهم درسته وگرنه منم میرم عین همون دخترا
چیه من ازشون کمتره؟
زیباتر
با استعداد تر
فقط بد شانس تر
😒
حرف بدی هم نمی زنم فقط میگم اگه خدا عادله
عدالت یعنی اینکه هر چیزی سر جایش باشه
اونی که بده جزا ببینه
اونی هم که خوبه پاداش بگیره
ولی برعکسه
دارم به این نتیجه می رسم که شاید تا الان من اشتباه کردم
بد منم
خوب اونا
به هر حال روزگارم خوش نیست😤
دیشب سعی کردم دوباره با مامانم حرف بزنم و متقاعدش کنم که کمی هم به من توجه کنه
بغض گلوم رو گرفته بود و هر آن ممکن بود گریه کنم اما من بزرگ شده بودم
حس اینکه من تا چندماه دیگه بیست سالم میشه و باید آدم منطقی بشم
باعث شده بود یه خودم اجازه ندم که اشک بریزم
یا حتی ذره ای لرزش تو ی صدام باشه
سعی کردم کم کم متوجه اش کنم که من اگه بد شدم دلیلش اینه و این و ...
ولی باز دیدم داره حرفای خودش رو میزنه
ازش پرسیدم که آیا برام دعا کردی!؟
با مکث و فکر زیاد مواجه شدم دوباره پرسیدم
گفت آره دعا کردم به راه راست هدایت شی
گفتم مگه چپ چشه
جواب عجیبی بهم داد اما تکراری به من گفت چپ راه مسیح علینژاد ه
باورم نمیشد این اولین باری نبود که منو با اون فاحشه مقایسه میکرد
اشک و بغض داشت خفه ام میکرد
اینکه من بابت این شرایط راضی نبودم و پرخاشگر و مطالبه گر شده بود اصلا به هرزگری های مسیح شبیه نبود
حالا دلیل عمق عصبانیتم رو میفهمم
من چطور میتونم با زنی بااین تفکر صحبت کنم
اینکه من درمان رو طلب میکنم
اینکه تقاص مرگ آرزو هامو ازشون بگیرم
من مسیح نیستم
چرا مادر من باید این بحث رو باز به مسیح بکشونه
خدا کجای زندگی منه
سعی کردم بحث رو عوض کنم و بغضم و عصبانیتم رو کنترل کنم
خواستم درباره ی توجه ش به آرزوهام حرف بزنم
اما یادم افتاد من دو سال پیش نشستم و منطقی این حرف هارو زده بودم
بهش گفتم چیزی رو میخواستم بگم که دوسال پیش گفتم و الان هنوز اوضاع تغییر نکرده پس
اشکام ریختن و نتونستم ادامه بدم و سریع رفتم سمت پذیرایی و خزیدم زیر پتو و گریه کردم
اون حتی متوجه ام نشد چون داشت توی تنگ آب میریخت و پشت به من بود حتی نگفت پس چی
ناراحتم
بحث هیچ وقت به هیچ جایی نمیرسه
خدا منو تنها گذاشته چه انتظاری از بنده هاشه
متاسفم برات زهرا متاسفم برای بی کسی و اشک های پاک نشده ات
متاسفم برای زهرای نه ساله ای که رویای نویسندگی داشت اما با تمسخر رو به رو شد متاسفم برای زهرای سیزده ساله ای که قسم خورد نوشتن رو دوباره شروع کنه اما باز مسخره شد متاسفم برای زهرایی که عقب نکشید و نوشت و نوشت اما هیچ اتفاقی براش نیوفتاد
متاسفم برای سرنوشتم
متاسفم برای خواهر ها و مادری که تا حرف از رویای کمدین شدن زدم هر سه منو با مسیح مقایسه کردن اجازه ندادن خنداننده شو شرکت کنم
متاسفم وقتی دلم میخواست تاتر کار کنم منو با یه مشت فاسد توی بازیگری مقایسه کردن و مانعم شدن
متاسفم بابت علاقم به عکاسی که هیچ وقت چیزی نشد
متاسفم برای نقاشی
متاسفم برای تکواندو
متاسفم برای خودم دنیا سرنوشتم آدما خانوادم
متاسفم که حتی خدا هوامو نداشت
متاسفم که داره بیست سالم میشه و هیچ اتفاق مبارکی برام پیش نیومده
متاسفم که کسی عاشقم نیست
متاسفم که کسی دوستم نداره
متاسفم که همه از من و استعداد ام بدون میاد
متاسفم که خواهر بزرگم بهم حسودی میکنه
متاسفم که مادرم منو با یه فاحشه مقایسه میکنه
متاسفم که پدرم سرم داد میزنم میگه درمان بیماریت رو قبول نمیکنم و باید زجر بکشی
متاسفم که دوستانم منو بخاطر پسر ها و عقاید تغییر کرده شون ترک کردن
متاسفم که برادرم فقط داد زد و زد
متاسفم که زهرام
متاسفم که به دنیا اومدم
متاسفم که بی کسم
متاسفم که یه طرد شده ام
متاسفم که خدا دوستم نداره
متاسفم که مثه مسیح بد نشدم تا از تهمت عصبی نباشم
متاسفم که همیشه خودمو تو عقاید دینم خفه کردم و خیری بهم نرسید
متاسفم که با پسرا را نزدم تا لقب فاحشه شایستم باشه
متاسفم که هیچ وقت خودمو نکشتم
متاسفم که هیچ وقت هیچ چیز درست نشد
متاسفم که اشک میریزم
متاسفم که نفس میکشم
متاسفم که بد بیاری میارم
متاسفم که شادم
متاسفم که غم گینم
متاسفم عصبی ام
متاسفم انسانم
ای کاش نبودم
خسته شدم
خدا اگه وجود داری تو زندگیم باید بگم خسته شدم
خسته
متاسفم که تو هم تنهام گذاشتی
دلم میخواد مثل قدیم بتونم بازم مطلب شاد بنویسم
امانمی تونم... دیگه اون زهرا نیستم... خیلی افسرده شدم
قشنگ احساسش می کنم
یه زمانی فکر می کردم من میتونم یه کوله بردارم و بزنم به دل کوه و دشت و دریا...
اما تو خونه دراز کشیدم و هیچی به هیچی
کل دیشب بیدار بودم
این سردرد بهونه ی خوبیه که امروزم رو مثل دیروز الکی هدر بدم
بهونه ی خوبیه
و دوباره فردا هم همین آش همین کاسه
چون دیگه حس زندگی و نه تغییر را ندارم
دلم میخواد بشینم یه گوشه و...
ببینم دنیا چه جوری تموم میشه؟!
البته که دنیا بعد من حتماً ادامه داره
این منم که تموم میشم... بهتر
الان چه سودی دارم ...
البته سود که دارم ولی هنوز موفق نشدم
هنوز به اونچه که می خوام نرسیدم واین منو عصبی میکنه
تا کی بشینم ببینم آرزوهام دونه دونه دارن حروم میشن
اما چاره ای ندارم
پس می شینم و میبینم که دنیا و آدما چه جوری برام تصمیم میگیرن
البته کاش اینقدر براشون مهم بودم ... بخوان برام تصمیم بگیرن
نمی بیننم... انگاری وجود ندارم
ولی از یه جایی به بعد حضور دارند... درست همون جایی، دنگ!
دارم میگم دیگه تمومه دارم موفق میشم
خوب حالا مونده فقط این کارو بکنم و اون کار
اون وقته که خودشونو نشون میدن
نمی زارن که من دقیقا این کار رو بکنم و اون کار
..
و باز این منو عصبی کرده
اصلا...ترجیحم تا همین دیروز بر این بود که مثل همیشه بگیرم بخوابم و دنیا رو نبینم...
شاید ترجیح امروز مم باشه
شاید امروز هم ترجیح بدم... بخوابم
آره...اینجوری بهتره
این چند روز رو هی به امید از فردا شروع میکنم
تموم کردم و هیچ کار مفیدی نکردم
الکی همش خسته ام
بااینکه میدونم کلی کار دارم اما شدم مثه یه نرم تن و چسبیدم به کف خونه
اعصابم از دست خودم خورده
سلام افسردگی😭