داشتم با خودم فکر میکردم چرا کسی برام نظر نمیذاره!
بعد دیدم اوف قسمت نظر های تایید نشده ام ترکیده! البته الان نه تقریبا همون سال 97/98/99! !
وبلاگم اون موقع محبوب بود و خودمم فعال بودم!
بعد نشستم یه سی تایی ازشون خوندم و یه چندتایی هم تایید کردم و به یه چندتایی هم سر زدم که متاسفانه بعضیاشون وبلاگشون رو جمع کرده بودن
بعضیا هم دو سال یه سالی میشد به وبلاگشون سر نزدن!
به هر حال هم خیلی وقته پیامی نگرفتم هم خیلی وقته یه وبلاگ درست و حسابی مثه جو اون زمانا ندیدم!
برام کامنت بذار تا به وبلاگت سر بزنم.
امشب هم ناراحتم هم اعصابم خورده!
شاید بعدا دلیلش رو نوشتم.
بیست مهر سال نود و هشت من دقیقا با آدمی رو به رو شدم که بشدت شبیه شخصیت خیالیم بود!
واقعا ازش خوشم اومده بود و حتی تو ذهنم میگفتم حتما اسمش آرشه!
چون اسم شخصیت خیالیم آرش بود!
و بعد کلی تحقیقات سری! که حتی نصفش تو گوگل بود! فهمیدم اسمش واقعا آرشه!
تمام این مدت این کراش در حد اینکه کراشه باقی موند و من تمام این مدت برای بهترین رفیقم ماجرا ر تعریف میکردم که تو دانشگاه دیدمش و امروز این رو پوشیده بود امروز اینکار رو کرد!
امروز اومدم از جلوش رد بشم، خودکارش افتاد زمین رفت زیر میز و من درست ندیدمش!
عه یه مدته نیستش!
عه دانشگاه مجازی شد!
عه کرونا!
عه تموم شد!
من همچنان تو خیالم بود نه تقریبا همین آقا آرش داستان که غیبش زد! آرش خیالی خودم که همیشه بود و هست!
هرچند ناگفته نماند من یه حبیب درون دارم که تا قبل کاراکتر حبیب تو لیسانسه ها من بین دوستای مدرسه و دانشگاه و کلا ارتباط دورم معروف بودم.
کراش های ایرانی خیالی کره ای و...
حتی کارم به جایی رسید روی ابوطالب هم کراش زدم! البته بماند که ابوطالب چون من رو میخندوند و من تو دوران افسردگی شدیدی که بودم خوب بود برام!
شاید بگید ابوطالب کیه!؟ نمیگم چون مگه چندتا ابوطالب میشناسید!؟ یه دونه بود محض نمونه بود اونم تو خندوانه بود!
و کراش کره ایم نام جوهیوک که طولانی ترین کراش کره ای من بود و هنوزم هست!
اصن یکی از دلایل سینگلی من تو این سن و عدم تجربه واقعی رابطه اینه که من به کراش های خیالیم هنوز وفادارم و همچنان منتظرم که عشق واقعیم سر از زندگیم دربیاره!
حقیقت اینه که داستان عاشقانه ای ندارم برای تعریف جز اینکه همه چیز یه طرفه بوده و از سمت من شروع شده و درون من مونده!
ولی دروغ چرا؟ پارسال دی ماه که دزده عوضی کیفمو زد پلیسی که اومد سر صحنه عاشقم شد و تا چند ماه پیگیرم بود و این در حالی بود که من حتی چهره اش رو یادم نمیاد و من اون شب انقدر گریه کرده بودم که چشام نمی دید!
به هر حال که من کم محلش کردم و همچنان به کراش هام پایبندم البته فعلا آرش خودم که یه نمونه اش رو چند سال پیش هم پیدا کردم و نام جوهیوکی که الان یک سال و نیمی میشه فکر کنم روش کراشم!
به هر حال درست نیست آدم توی بیست و چهار سالگیش همچنان انقدر خیال پرداز باشه: ولی متاسفانه من با علم به این قضیه همچنان ادامه میدم!
حالا چرا اینجا دارم مینویسم !؟
چون عشقم میکشه! نه ! چون نشخوار ذهنی داغونم کرده و به این نتیجه رسیدم باز مثه قبل بیام وبلاگم رو پر از خذعبلات ذهنیم کنم!
ها زشته عاقبت آرش رو نگم اونم وقتی این همه تایپ کردم و اساسا با نیت خودش شروعه به نوشتن کردم!
آقا من چند ماهی بیخیال آرشه شدم و حتی پیجش رو از دسترسم خارج کردم تا اینکه رییسم بهم گفت یه کلاس عکاسی خوب پیدا کن تا بری و دیگه عکاسی های تبلیغاتی رو خودت انجام بدی.
خب دقیقا این کلاس عکاسی من رو یاد آرش انداخت!
حالا چرا؟ چون اون موقع میخواستم تو کلاس فتوشاپی که تبلیغ میکرد و برای تبلغیش اومده بود دانشگاه، باهاش آشنا شدم!
فکر میکردم استاد خودشه و میخواستم ثبتنام کنم: تا اینکه روز اول کلاس دیدم استاد شخص دیگه ای هست!
هر چند اون موقع ارتباطش رو با استاد نمیدونستم و حتی هنوز نمیدونستم اسمش آرشه!
و بعدا که تحقیقاتم شروع شد فهمیدم برادرن! و اون کلاس عکاسی و نویسندگی که دو سال قبلش میخواستم برم و بخاطر عدم پول و بدبختی های بسیار اون دوران! نتونستم برم! همون اموزشگاهیه که استاد فتوشاپ اونجا تدریس میکرد! اوف طولانی شد! البته اونم تو تحقیقات فهمیدم! به هر حال الان هم که دنبال کلاس عکاسی بودم اولین گزینه باز برام اون آموزشگاه بود ! تا اینکه رفتم تو پیج اموزشگاه و یه ریلز دیدم!
اونم ریلز برادر آرش بود که تدریس فتوشاپ میکرد!
خب این شد که من باز یاد کراش چندین ساله ام افتادم!
این شد که اومدم اینجا نوشتم!
این شد که نمیدونم خط چندمم! چقدر مرتب نوشتم؟ چقدر چی جا انداختم؟ یا ممکنه چقدر اضافه گویی کرده باشم!
اینم بماند که سال 1401 من با یه پیج ناشناس با تشویق همکارم که یه مدتی صمیمی شدیم ومن دهنمو باز کردم و راز شخصیت خیالیم و آرش تو دنیای واقعی رو بهش گفتم! رفتیم بهش پیام دادیم!
و گقتم که از سال 98 ازت خوشم می اومده و فقط جرات دیدن عکسای کم پیجت رو داشتم!
و اونم محترمانه گفت درکت میکنم چقدر سخته دوست داشتن یه طرفه یه شخص اما ن چند وقته نامزد کزدم!
شوک شده بودم!
البته خودم رو معرفی نکردم و اونم من رو ندید ولی حس کردم جلو رومه و یه سطل آب یخ ریخته روم!
یادم نمیاد همون موقع یا چند وقت بعدش ولی ازش پرسیدم پس چرا هیچی تو پیجت نگفتی یا یه استوری هم نذاشتی! گفت چون رسمی نشده و قراره بگم!
دیگه بوم تمام من فکر کردن بهش رو تموم کردم و بعد گذروندن یه دوره سرخوردگی و سرافکندگی و احساس ناکافی بودن ووشرمساری پیش خودم به خودم اومدم ویادمه مثه هربار که یه استرس بزرگ رو از سر میگذرونم یا تجربه میکنم اول میرم سراغ موهام یا رنگشون میکنم یا میکنم یا کوتاه میکنم و ...
رفتم موهام رو چتری زدم! و یادمه چچقدر چهره ام از اون حالت معصومانه اش دراومد!
هنوزم از اون موقع تا الان همش چتری نگهش داشتم!
طوری که فرداش سرکار برگشتم همه متوجه یه تغییری علاوه بر مدل موهام تو رفتارمم شدن!
بیخیال بودما! واقعا بعضی وقتا فقط میرفتم پیجش رو نگاه میکردم! اما الان !
یه حسی میگه اون موقع دروغ گفت نامزد کرده! و فکر کرده مزاحمم یا فامیل و آشنام خواسته دست به سر کنه!
به هر حال وقتی دور و برم و آدمای هم سن خودمو کوچکتر خودمو حتی میبینم واقعا از داستان عاشقانه ی خودم که هیچ وقت نداشتمش ناامید میشم!
زیادی از زمونه ی خودم عقبم![]()