یه‌ قاچ از زندگی من ...
داستان روزمرگی، دلنوشته،طنز نویسی ،خاطره نویسی و...


اندر احوالات امروز


از صبح اومدم چند بار رو موهام دکلره گذاشتم و صبر نکردم رنگ باز کنه و ترسیدم و سر ده دقیقه هی شستم دوباره خشک کردم رنگ گذاشتم!

من رو با خودم تنها نذارید من یهو میپیچم به موهام یا چتری میزنم یا پر میزنم یا رنگ میکنم!

به هر حال الان موهام یه رنگ نارنجی طور رو مغزی گرفته که نگو

حالا همین چندوقت پیش بود موهام رو یه دست کردم

به هر حال الان هم بد نشده البته من روی رنگ نهایی شب حساب باز کردم

دارم استراحت میدم به خودم که شب برم دیگه تیر آخر رو بزنم رنگ بلوند نسکافه ای تیره!

جلوی موهام و پایین موهام و رگه هایی از موهام رو دکلره کردم که اون رنگ بیاد روی کل موهام اون قسمت ها رو روشن تر نشون بده یه چیزی از آب دربیاد

به رنگ کردن های یهویی من اعتماد کنید دوستان شروعش بده ولی تهش یه چی خوب درمیارم.

حالا دوستای عکاسم دارن میرم بیرون منم میخواستم برم دیگه صادقانه گفتم داستان چیه نمیتونم بیام.

شایدم رفتم بهتر از خونه موندنه! نه!

حالا ساعت شش فعلا میخوان برن کافه که نمیرم ولی پیاده روی لب ساحلی رو شاید برم.

نمیدونم والا

این مدت یه موضوعی ذهنم رو درگیر کرده که فکر نمیکردم بتونه ذهنم رو درگیر کنه چون برام مشخص بود همه چی!

الانم که اومدم پیشتون دلم براتون تنگ شده اگه دوباره وبلاگم رو دیدیید یه کامنتی چیزی بذارید بیام پیشتون.

و اینکه الان دارم فکر میکنم ای کاش زودتر می اومدم و هی کم کم باهاتون حرف میزدم نه الان که باز همه حرفام رو هم تلنبار شدن و سنگین شدن و دیگه نمیخوام بگمشون.

♥ نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 17:4 توسط زهراموسوی :

امروز یا شایدم این روزا


چی بگم والا!

شما بیایید بگید:)

♥ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 23:25 توسط زهراموسوی :

بلاخره به  اینجا برگشتم


قشنگ وقتی چند روز دور میشم اون حس سنگینی میاد سراغم که نه بابا حالا نرو سمت وبلاگ

نرو سمت نوشتن

یه حس کرختی میاد سراغ ادم که به سختی میشه ازش دور شد

وگرنه همون 5 فروردین میخواستم بیام ولی تا الان هی پشت گوش انداختم

نه که خیلی خوش بودم نه اتفاقا

کلی اعصاب خوردکنی داشتم و شاید همون چهار پنج روزی که پیش دوستم بودم تو مسافرت قسمت خوبش بود وبعدش اوضاع جالبی نبود

و تا الان هم سگ سیاه افسردگی پاچه ام رو گرفته بود

سرکار هم نگم !

تو خونه!

رابطه ام با خانواده و خودم!

حس میکنم با خودمم غریبه شدم

تو دفتر خاطراتمم دیگه حتی نمینویسم!

با خودم بردمش سفر که اونجا بنویسم نشد!

از کی اومدم دو خط نوشتم ولش کردم دو روز بعد سه چهار خط اضافه کردم دوباره ولش کردم

و الانم که کلا یه صفحه هم نشده!

الانم گفتم اینجا بنویسم باز هی خودمو سانسور میکنم!

پای بهار نارنج رفتم دم کنم رو گازه!

گفتم بیام بنویسم و برم سراغش و یکم چایی بخورم شاید اوکی شدم.

البته برای لحظه ای!

اونم خوبه!

الانم لیست اهنگم رسیده به اون آهنگ شاده عرفان طهماسبی -هزار و یک شب!

الان موقعش بود!

چرا همخونی نداره!

واقعا باید واسه زندگی موسیقی متن میذاشتن! انوقت الان یه اهنگ غمگین تری باید پخش میشد!

نه که الان دلم میخواد با اهنگ شونه هام رو بلرزونم و هوس رقصیدن کنم اونوقت ناراحتم باشم!

ولی خب زیاد پیش اومده ناراحت بودم یهو دیدم دارم با اهنگ میرقصم اهنگ تموم شده دوباره نشستم پا غصه هام!!!!!!

خخخ

جدی نگیرید این احوالات رو ایشالا درست میشم.

♥ نوشته شده در شنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 23:25 توسط زهراموسوی :

Design By : Bia2skin.ir