یه‌ قاچ از زندگی من ...
داستان روزمرگی، دلنوشته،طنز نویسی ،خاطره نویسی و...


موش آزمایشگاهی


هی دنیا

 

درسته شدم موش آزمایشگاهیت

 

ولی نه اینکه بزنی موهامو سفید کنی و رومو سیاه

 

جریان چیه؟!

 

این چه ماده ی شیمیایی که داری روم امتحان میکنی؟!

 

نفسم بالا نمیاد

 

 

ناخنام کبود شده

 

بهم بگو ، میخوای بمیرم

 

آمپول هوا هست

 

خلاص


برچسبـهـ ـا : احوال نویس
♥ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان ۱۳۹۷ ساعت 6:48 توسط زهراموسوی :

ماجرای دیروز


واقعا بدبختم من

 

به خیالم از دبیرستان و بچه بازیای دانش آموزا راحت شدم میام دانشگاه همه بزرگ فهیم... اصن

هیچ گول نخورید والا

 

 

 

من دیروز شما رو چی گفتم؟

 

من غیبته استاد فیزیکم رو نکردم

 

نگفتم هروقت احساس خوشبختی میکنم یه اتفاق میوفته

 

منه نگفتم استرس دارم

 

 

من درباره ی اتحاد حرف نزدم

 

دیروز رفتم دانشگاه به موقع رسیدم استادفارسی دودقیقه بعد من اومد.

 

بعدش رفتم سر کلاس فیزیک که ده دقیقه بعد من اومد

 

خلاصه اون اتحاد و مسخره بازیای دانشجو های محترم ختم شد به حضور من و یه دانشجوی

ترسو

 

کلا سه نفری کلاس رو برگزار کردیم

 

یعنی حرکته استاد رو مخ

 

 

حرکت اون پسره نکبت ایکبیری هم رو مخ تر

 

پسره جلسه قبل که استاد نیومد گفت من شماره استاد رو دارم باهاش آشنام جلسه بعد

باهاش صحبت میکنیم هشت میات ترم رو ازش میگیریم

 

حالا کاشف به عمل میاد پسره اصن استاده ندیده و نمیشناسه

 

بی تربیت

 

حالا استاد اومده اولا که میگه هشت و نمیدم

 

میانترمم نمیگیرم

 

نمرتون هم براساسه نمره ی پایان ترمتون

 

حالا از اتحاد فقط من داشتم بال بال میزدم بابا استاد رحمی بفرما

 

پسره هم هی مثه حیف نون میگفت: راست میگه استاد

 

راست میگه استاد

 

راست میگه و...

 

خو تو یکم حرف بزن

 

حالا همه اینابه کنار به من میگه چرا سراین کلاس نشستی تو رشتت زمینه اینا فیزیک مکانیک

دارن.

 

بهش میگم خودتون گفتید (آلزایمر).

 

میگه آخه من صبح سر کلاستون بودم هیچکس نبود...حالا اشکالی نداره

 

منت میزاری سرم ...خدایا صبر

 

یعنی ها هرچقد غیبتشو کنم آروم نمیشم

 

حالا فیزیک ما هفده فصله بدون حذفیات

 

خانوم دیروز بهشون فشار اومد پنجاه دقیقه از یه کلاسه دو ساعته درس داد.😑

 

الانم تازه فصل چهاریم اونم نصفه ...یه دیوار

 

یه دیوار نشونم بدید سرمو بکوبم.😡

 

 

 


برچسبـهـ ـا : احوال نویس, طنزنویس
♥ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۷ ساعت 6:51 توسط زهراموسوی :

حس امروز


خدا رو شکر

 

امروز بدون هیچ مشکلی ساعت از هفت و نیمم گذشته!!!

 

امروز مثه روازی قبل با درد بیدار نشدم

 

امروز یکم همه چیز به طرز مشکوکی خوبه!!

 

دل شوره گرفتم

 

چون من هر وقت لحساس خوشبختی و شادی کردم یه اتفاق نا خوشایند افتاده

 

دارم از تعجب شاخ در میارم

 

آخه امروز مثه بچه آدم نشستم یکم درس خوندم

 

منو بکشنم شب امتحانیم ولی درس خوندم

 

اصن همه چیز عجیبه

 

تا بیست دقیقه ی دیگه کلاسم شروع میشه

 

فارسی عمومی

 

میترسم بلند شم آماده شم

 

دلم میخواد تو خونه بمونم

 

همیشه همینطوریم، هر وقت استرس میگیرتم دوست دارم بشینم یه گوشه گذر عمر رو ببینم!!

 

حالا استرس من با یه ذکر و صدقه حل میشه ومیرم سر کلاس

 

ولی آخه هشت صبح وقته کلاس گذاشتنه؟؟!!

 

تازه خوبه آدم میتونه فارسی رو تحمل کنه هشت صبح ولی تا قبلش من فیزیک داشتم!!

 

شانس آوردم تایمش عوض شد

 

فقط ای کاش استادشم عوض شه...صداشو فقط خودش میشنونه

 

یه جوری میچسبه به تخته انگار میخواد یه حرف مهمی رو در گوش تخته بگه ما نفهمیم.

 

غیبتشه...ولی از اول ترم تا الان پنج ساعتم درس نداده !!

 

امروز باید روفه شو بیاریم

 

با بچه ها کلاس متحد شدیم هشت نمره میانترمو بگیریم ازش والا 

 

جلسه قبلم نیومد

 

بازم میگم غیبتشه

 

ولی میاد حضوری میزنه ولی یا با بیست دقیقه تاخیر میاد 

 

یا نمیاد

 

خب اول صبحی گناهاشو شستم 

 

از استرسمم کم شد 

 

برم آماده شم دیرم شد😂😂

 

 


برچسبـهـ ـا : احوال نویس
♥ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۷ ساعت 7:46 توسط زهراموسوی :

حرف های یک تجربی


کنکور تجربی رو تجربه کردین?!

 

نکردین?!... ولی دیدین دیگه

 

بزارید یه آمار بهتون بدم 90 درصد  بچه های تجربی از قوه تخیل بالایی برخوردارن

 

از این 90 درصد ، 90 درصدشون میخوان دکتر شن که باید بگم زهی خیال باطل

 

10 درصدشون هم میخوان پزشک شن که رشته ی پرستاری رو بهشون تبریک میگم

 

من با اون 10 درصده 90 درصد مشکل ندارم 

 

اون 90 درصد چشونه?!!

 

خو اگه دکترای زیستم بگیری بهت میگن دکتر ...حله دیگه?! 

 

مشکلت حل شد?! برو صندلی پر نکن والا

 

منتها من اصلا جز 90 درصد این 90 درصد نبودم

 

جز 10 درصد 90 درصدم نبودم

 

جز اون 10 درصد 100 درصدم نبودم

 

من اصن ماله این هفته بودم رفتم تجربی?!والا

 

خودمم موندم چرا رفتم

 

حالا خوده کنکور، طرز سوال آوردنشون که برای راحتی روده های ماست!

 

میشینی پا تستا

 

یا اونقدر آسونه که از اونجای کتابه که گفتی آسونه نمیاد

 

بعد کرکه سرت میزره میدونی آسونه ولی نمیتونی جواب بدی

 

یا اونقدر سخته که از اونجای کتاب آورده که تو گفتی سخته نمیخونم

 

یا متوسطه که تو تست

و میزنی شایدم درست بزنی ولی با تستای اشتباهت یکی درمیون میرن!

 

همه اینا به کنار آرزو بر جوانان تجربی عیب نیست

 

ولی لامصب آرزو داریم تا آرزو

 

من وقتی آمارای شرکت کننده ها و ظرفیت قبولی رشته ها رو میشنوم

 

کرکای آرزوم میریزه ... اصن جوونی نمی مونه برای آدم

 

آمار شرکت کننده ها مثال زدنیه

 

تعداد شرکت کننده های رشته ی ریاضی و انسانی مثه تعداد افراد بالای کوه ساعت 6 صبحه!

 

بچه های هنر و زبان هم که دسره رشته های ریاضی و انسانی

 

ولی حالا بچه های تجربی

 

مثه صف یارانه...صف سبد کالا...صف سلف سرویس فلافل پرکن بخور!

 

که من اصن تو این سه مورد فرهنگ صف نمیبینم

 

حالا آمارای ظرفیت قبولی رشته ها

 

ریاضیا برای هر نفر چهار صندلی!!

 

یعنی میگفتن تخته خواب بهتره

 

دانشجو درازم بکشه چهار تا صندلی رو پر نمیکنه

 

انسانیا برای هر نفر سه صندلی با نوشابه!

 

این یکم منطقیه درازم بکشه سه تا رو پر کرده فقط یه صندلی برای نوشابه شون لطفا

 

هنر و زبان هم که اگه کسی از رتبه ش تو ریاضی

و انسانی راضی نباشه صندلیش رو برمیداره میزاره کنار تختش !!

 

حالا تجربیا

 

برای هر چهار نفر یه صندلی!!!!!!

 

تصور من اینه که، آهنگ میزارن. ما هم باید دور صندلی بچرخیم 

 

آهنگ که تموم شد ،هر کی نشست صندلی ماله اونه.

 

منتها به من که رسید آمار شرکت کننده ها فرد بود

 

من حتی دور صندلی هم نچرخیدم

 

حالا روز اعلام نتایج هم خنده داره ...

90 درصد نشستن پا گوشی که آقای حسینی بای بهشون زنگ بزنه

 

نمیدونن اینا یه روز قبل اعلام نتایج زنگ میزنن ولی خب بچه های خیال پردازین گفتم اولش

 

بعد تهش عکس رتبه برتری ها رو میبینه میگه نگا قیافش من خو از این قشنگ ترم!!!

 

شما به دل نگیرید اینا اون لحظه نورون هاشون اتصالی کرده!

 


برچسبـهـ ـا : طنزنویس
♥ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۷ ساعت 8:45 توسط زهراموسوی :

ادامه میدم


خیلی وقت بود بیخیالش شده بودم

اما الان انگیزه ی رسیدن به هدفم سلول به سلول وجودم رو پر کرده

میخوام به نبرد مشکلاتم برم

.

.

.

نه حقیقتا اونقدرا هم قوی نیستم

ولی میتونم با مشکلاتم کنار بیام..البته کنار اومدن با مشکلات برام عذابه

عجب برزخی!!

اما پر قدرت شروع میکنم و آخرو عاقبت کار رو به خدا میسپارم

داستان ناتمومم رو تموم میکنم

گرچه که هنوز از پایان داستان خبر ندارم

اما سعی میکنم زندگیم رو طوری بسازم که پایان داستانم دلچسب بشه

وشایدم تلخ

شایدم شیرین

اما همه داستان ها شیرینن حتی اگه روایتی تلخ داشته باشن

ولی هرچی داستان ها پر چالش تر جذاب تر

میدونم کار سختی رو میخوام شروع کنم ولی شروعش میکنم

هر چقدر هم بخواد طول بکشه مهم نیست

.

.

.

یعنی روزی میاد که بگم: دوستان رمانم تموم شد هوراااا

امیدوارم که بیاد😇


برچسبـهـ ـا : احوال نویس
♥ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۷ ساعت 21:57 توسط زهراموسوی :

احساس خوشبختی


امروز داشتم احساس خوشبختی میکردم

 

شک کردم

 

بیدار شدم فهمیدم خواب بوده

 

همه چیز برام نفرت انگیزه...حتی خودم

 

ای کاش اصلا بیدار نمیشدم


برچسبـهـ ـا : احوال نویس, دل نوشته
♥ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۷ ساعت 8:16 توسط زهراموسوی :

تموم کن


یه امروز خواستم شاد باشم ها...

خدایا خیلی دوست دارم ولی تموم کن

یا منو یا این مشکلات و...


برچسبـهـ ـا : احوال نویس
♥ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۷ ساعت 7:25 توسط زهراموسوی :

فرشته


طرف میگه: من فرشته ای بودم که بال هایم چیده شد و زمینی شدم.

 

نه عزیزم بخاطر اضافه وزنته

 

سنگین بودی بدون درصدی دخالت ازقانون جاذبه ...یه فرود موفق داشتی


برچسبـهـ ـا : طنزنویس
♥ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۷ ساعت 7:0 توسط زهراموسوی :

من شاد ترین غمگین دنیام...


کاش دست یتیم نوازی بود

 

سخته یتیم نباشی ولی از یه یتیم هم بی کس تر و تنها تر باشی

 

سخته سرطان نداشته باشی ولی از یه سرطانی بیشتر درد بکشی

 

سخته افسرده باشی ولی برای اینکه بهت نگن دیوونه باید لبخند بزنی

 

سخته نوزده سالت باشه ولی نوزده سالت نباشه

 

سخته ...


برچسبـهـ ـا : احوال نویس, دل نوشته
♥ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۷ ساعت 15:2 توسط زهراموسوی :

جواهرالقرآن


امروز چهاردهمین روزی که دارم این دعارو میخونم

چهارده روز گذشت

من نا امید نمیشم هنوز هم میخونم و ادامه میدم

بلاخره این اتفاق میوفته من ایمان دارم

((لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین))

اگر در آن ناخوشی بمیرد ثواب شهدا را دریابد و اگر صحت یابد گناهان وی آمرزیده گردد

 

امروز هم چهل بار خواندمت...


برچسبـهـ ـا : احوال نویس
♥ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۷ ساعت 7:38 توسط زهراموسوی :

شیرین عسل


امروز رفتم مغازه گفتم : ببخشید بیسکویت با کرم هوادهی شده

و روکش دار فراورده کاکایویی با طعم موز دارید?!

 

گفت: ها!!!

 

گفتم: بیسکویت با کرم...

 

گفت: نه نه نه دقیقا چی میخوای?!

 

گفتم: موزیش اگه میشه?!

 

گفت: به فارسی آسون بگو اگه سختت نیست

 

گفتم: یه شیرین عسل با طعم موز

 

گفت: موزی شو ندارم.

 

گفتم: بیسکویت با...

 

گفت: آناناس آناناس شو دارم

 

ما نتیجه میگیریم زبان فارسی را پاس بداریم نقطه سر خط.


برچسبـهـ ـا : طنزنویس
♥ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۷ ساعت 20:51 توسط زهراموسوی :

شاد باش و شادی رو به دوستانت هدیه بده....


به توصیه ی دیروز امروز عمل کردم

امیدوارم اول صبحی حالتون خوب باشه و برای حال خوب منم دعای خیر کنید😇


برچسبـهـ ـا : احوال نویس
♥ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۷ ساعت 8:0 توسط زهراموسوی :

من چند شخصیتی_سرندپیتی


عاغا یه بار برای ما دری به تخته خورد و با یه سرندیپیتی(سلبریتی😀)رو در رو شدیم.

 

منو میگی اون لحظه تی تاپ و نوشابه رو دادم بالا😂

 

گفتم آقای x میشه باتون یه سلفی داشته باشم؟!😇

 

ایشونم زیر رادیکال رفته بود و معذب گفت: بله با کمال میل😊

 

منم گوشی رو در آوردم دیدم 

 

ای بر پدر...

 

گوشیم حافظه ش پر بود 

 

آقای x یه نگاه به من کرد گفت: خب پاک کنید.

 

داستان و ناموسی کرد ناموسا

 

من از گوشیم چیزی پاک کنم؟!😈

 

منم بچه باهوش گفتم: مشکلی نیست اسکرین میگیرم

 

بیچاره دوتا چشم از آدم کور قرض کرد و شش حدقه ای نگام کرد که چی دارم میگم😀

 

گوشی رو گرفتم بالا،تو قاب نمی افتاد هر کاری کردم

 

گفتم میشه خودتون بگیرید😀

 

اونم گفت : با کمال میل😊

 

گفتم: خب پس اول دکمه کم کردن صدا بعد همزمان دکمه خاموش رو فشار بدید اسکرین میگیره

😀

 

گفت: اوکیه😊

 

آقا این بلد نبود یه بار صدا رو کم کرد😀

 

یه بار گزینه های خاموش ،راه اندازی مجدد و..اومد

 

یه بار هر دو شون

 

یه بار موفق شد بگیره ولی هر دوی گزینه ها رو صفحه بودن😐

 

گوشی رو ازش گرفتم، گفتم: بیخیال😯

 

یه نگاه کرد دلش سوخت گفت: می تونم باهاتون عکس بگیرم😊

 

منو میگی همون جا جون دادم😐

 

اونم طی یک حرکت غیر فرهنگی با جنازم عکس گرفت.

 

گفت:شریت روشن کن برات شر کنم. گفتم: حافظه ندارم😊

 

گفت: آیدی تو بده تو تل بفرستم . گفتم: تل ندارم😊

 

گفت: به طور موقت شماره تو بده بریزم تو وات. گفتم وات ندارم😊

 

گفت: میزارم به طورموقت، باعنوان عکس باهوادار تو پیجم بیا اسکرین بگیر بردار😑

 

گفتم : اولا هوادارتون نیستم😏دوما اینستا ندارم😊

 

سوما عکس دختر مردمو میخوای بزاری تو اینستا ازت شکایت میکنم😇

 

هیچی دیگه فردا راس ساغت ۹:۳۰ صبح ،مراسم تشییع پیکر مرحوم سرندیپیتی آقای x از جلوی

 

درب کوچک آهنی کنار ستون ترک خورده ی خانه هنرمندان تا مزار هنرمندان پیش مرحوم آقای y

 

دست راسته خانم z بالای آقای رادیکال x با فرجه ی فرد ، انجام میشود.😔

 

همراهی شما را خواستاریم😇😊


برچسبـهـ ـا : طنزنویس
♥ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۷ ساعت 7:13 توسط زهراموسوی :

زنده می مانم...


من زنده می مانم تا روزی بمیرم

این تمام انگیزه ی من از زندگیه...


برچسبـهـ ـا : احوال نویس, دل نوشته
♥ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان ۱۳۹۷ ساعت 9:46 توسط زهراموسوی :

عادت نکردم...


راحت دل میشکنن

عادت نکردم بخدا...


برچسبـهـ ـا : احوال نویس, دل نوشته
♥ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان ۱۳۹۷ ساعت 9:42 توسط زهراموسوی :

Design By : Bia2skin.ir