یه‌ قاچ از زندگی من ...
داستان روزمرگی، دلنوشته،طنز نویسی ،خاطره نویسی و...


18/02/1402


نمیدونم چه برنامه ای دارم؟

دیگه حتی هدف های قبلیم رو میبنیم هیچ حسی بهشون ندارم

همش با خودم میگم اگه مهم بودن واقعا براشون حتما تلاش میکردم پس اگه بهشون نرسیدم الان هم بخوام دوباره تلاش کنم فایده نداره چون انگار اعتبارشون رو پیشم از دست دادن.

شایدم نه !

من اعتبارم رو پیش خودم از دست دادم که نمیتونم به خودم اعتماد کنم.

ورزش؟ حتی یادم نمیاد چرا قبلا روزی بالای یه ساعت ورزش میکردم روزایی بود که بطور متوالی دو ساعت هم ورزش میکردم و کلا درحال تحرک بودم.

نوشتن؟ همیسه خاطره نویس میکردم و احساسات و افکارم رو روی کاغذ میآوردم تا ذهنم خالی بشه واسه چیزای بهتر! رمان مینوشتم و انگیزه داشتم

الان چی؟ هیچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ

نمیدونم باید چکار کنم تا به زندگیم معنا بدم!؟

شاید باید یه دور از اول به دنیا بیام!

ولی نه! حوصله دوباره التماس کردن واسه قطره ای شیر، تقلا برای گلو خوردن، تلاش برای سر پا ایستادن و قدم قدم راه رفتن، رو ندارم!

ذاتا انسان از اولش با سختی هم به دنیا میاد و با سختی هم باید زندگی کنه!

ای کاش میشد حداقل به اول دبیرستانم برگردم و انتخاب رشته لعنتیم رو تجربی نمیکردم و کلا به اون مدرسه ی گوه نمیرفتم و رشته هنر رو انتخاب میکردم .

ای کاش با خانواده ام درباره قلدری هایی که توی مدرسه سال اول دبیرستان تجربه کردم حرف میزدم شاید نمیزاشتن دیگه تو اون مدرسه برم!

و مجبور نبودم واسه اینکه مدرسه دم در خونه است رشته مضخرف تجربی رو بخوم و بعد اون خاطرات و تلخ و استرس زیاد اون دوران رو تحمل کنم!

ولی نه! این خانواده ای که من دارم هیچ وقت پشتم در نمی اومدن حتی اگه میفهمیدن من سال اول دبیرستان مورد قلدری یه مشت آدم احمق واقع شدم.

درست مثل این مدتی که سرکار رفتم و میرم ومیدونن دارم دچار فرسودگی شغلی میشم و براشون اهمیتی ندارن!

امروز هم باز سر کار فشارم افتاد و حالم بد شد! چند باری هم از حال رفتم از کار زیاد.

درد کمرم به کنار افسردگی که دچارش شدم داره من رو از پا درمیاره.

شده ام یه جسم بدون عقل و قدرت و احساس.....

استخون هامم دیگه انقدری محکم نیستن تا من رو سرپا نگه دارن!

ولی بازم ازم میخوان برم سرکار چون قرار نیست هیچ وقت من رو گردن بگیرن.

همیشه مامانم گفته که من رو نمیخواسته و حتی کلی سرم قرص خورده تا بمیرم ولی هستم.

همیشه گفته خدا چرا من رو بهش داده؟

کسی که خانواده اش نخوانش مگه میشه کسی بخوادش و بهش احترام بذاره!؟

معلومه که من همیشه تو سری خور و مظلوم واقع شدم تو جامعه!

لعنت به رحم هایی که بارور میشن!

لعنت به والدینی که بخاطر تولید مثل یه انسان رو به دنیا میارن و فقط بهش یه اسم و فامیل میدن و بعدش هیچ تعهدی براش قائل نیستن و همیشه اون رو با حس ناکافی بودن تنها میزارن.

مهم نیست الان 23 سالمه و چهار ماه دیگه میشه 24!

من هنوز کلی بچگی و نوجوونی از زندگیم طلب دارم که همش تف شد رفت.

حتی الان یه جوون نرمال نمیتونم باشم از بس که تو زندگی آسیب دیدم.

حتی دیگه نمیدونم کی ام!؟ چکاره ام؟ میخوام چی بشم؟ چه احساسی دارم؟ و ......................

♥ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 2:28 توسط زهراموسوی :

1402/02/09


دارم فکر میکنم که چه ایده ای رو اجرا کنم تا بتونم از این روزمرگی دربیام و از دنیای محدودی که ساخته شده برام بیرون بزنم.

تمرکز و فوکوسم رو روی چی بذارم که نتیجه بده؟

دقیقا نمیدونم چه غلطی باید کنم؟

خیلیا میگن " بابا ما هم همینیم"

ولی دروغ محضه! فقط یکی از همون آدمایی که این حرف رو بهم زد و گفت منم نمیدونم دارم چکار میکنم؟

توی شغلش ترفیع گرفته و حقوقش بالای یازده دوازده میلیونه! تفریحش رو داره و با اکیپش برنامه بیرون رفتن داره! با کسی که دوستش داره کلی وقت میگذرونه و خانواده اش باهاش مشکلی ندارن! هر استایلی که بخواد میتونه بزنه! و از طرفی مسافرت ها تفریح های خانوادگی هم داره!

و آدمایی داره چه تو حوزه ی کارش چه تو حوزه ی دانشگاه و چه تو رفایقت و خانواده و..... هواش رو دارن!

و حالا منی که با روزی بالای هشت ساعت کار حقوق زیر چهار تومنی دارم و تحت فشار خانوادگی و بدون دوستی دور وبرم و تروما های بچگی و دوران نوجوانی و دهه ی بیست سالگیم دارم هر روز رو با روزمرگی میگذرونم!

و شغلی که دوست ندارم و رویا هایی که دارن خاک میخورن.

بیماری هایی که ترجیح میدادم حداقل وقتی پیر شدم بهشون دچار بشم نه الان!

و....

تراپی هم تا الان روم تاثیری نداشته!

هر روز کتاب رشد فردی و روانشناسی میخونم و پادکست گوش میدوم و محتوا های مفیدی روو دنبال میکنم همون یه ذره درآمدم رو دارم خرج چیزای واجبم میککنم و به سختی پس انداز میکنم.

ولی باز امیدی به درست شدن داستان ندارم!

هر چند که دیشب بلاخره به خودم گفتم " بیا حداقل این پروژه ی پنجاه رو انجام بده توی پنجاه روز این کارایی که میگه رو انجام بده شاید حداقل یه ورژن ازت ساخت که در برابر مشکلات قوی تر باشی"

امروز اولین روز بود!

ورزش رو دوباره شروع کردم. منی که دو ساعت ورزش میکردم یه ساعت پیاده روی و یه ساعت تمرین های دیگه ! الان همون یه ساعت برام مثه جون کندن بود! البته بعد از هشت ساعت کاری سخت توقع زیادی بود از خودم و باید همون صبح انجام میدادم!

و اینکه باز یه پک نسکافه خریدم که شد هشتاد و نه تومن که فروشنده گفت این قیمت قبله و قیمت جدید صد و سی و شش تومنه و من در حالی که ترغیب شدم یه بسته دیگه بردارم چون بسته قبلیم یه ماه و خورده ای رفت به نظ خریدنش آینده نگری بود! ولی از طرفی هم با خودم گفتم وای لعنت به این جایی که توش نفس میکشم و بهش میگم وطن! چرا باید قیمتا انقدر جهشی و سریع برن بالا! تولید اواخر بهمن ماه هشتاد و نه! و تولید همون توی فروردین باید صد و سی و شش تومن بشه!

به هر حال از اصل مطلب دور نشم و بگم یه پنیر گردویی هم خریدم و دنیال نون تست هم رفتم چون تصمیم گرفتم تو این پنجاه روز حداقل دوباره به عادت خوب قدیمم صبحونه سالم خوردن برگردم. چیزی که افسردگی این یه سال اخیرم ازم محروم کرده بود و باعث شده بود صبح ها کسل و بداخلاق بشم و یه حس ی هم میگه چین و چروک و حس پیری هم بخاطر تغذیه نامناسبم بوده!

پس تصمیم گرفتم این بخش های ساده و قابل درست شدنش رو درست کنم.

و از طرفی برای بخش خلاقیت این پروژه احتمالا همون فعالیت تو سوشال مدیا رو با پادکست یا کار با تجهیزاتی که تهیه کردم ادامه بدم و اینکه باز دلم برای نقاشی کردن با آبرنگ تنگ شده واقعا توش استعداد داشتم. دوست دارم دوباره اونم شروع کنم.

از طرفی هنوز جزوه حسابداری م رو مرور نکردم و ازمونم رو ندادم و مدرکم رو نگرفتم.

و کتاب کار ایهوا یک- دو زبانم رو حل نکردم با اینکه ترم هشت رو شروع کردم و کتاب ایهوا دو-یک هم فصل دوم رو شروع کردیم.

رمانمم که یه سالی میشه نصفه مونده و من هر بار با عمل نکردن به قول هام پیش خودم شرم سار میشم و فکر میکنم دلیلی که الان خیلی مضطربم و نمدونم باید چکار کنم و سردرگمم بخاطر همین بدقولی هامه و شرایط فعلی که توشم.

من رو خیلی ناامید کرده!

♥ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 23:35 توسط زهراموسوی :

Design By : Bia2skin.ir