یه‌ قاچ از زندگی من ...
داستان روزمرگی، دلنوشته،طنز نویسی ،خاطره نویسی و...


من و بیماریم


بلاخره شجاعت این رو پیدا کردم درباره ی بیماریم حرف بزنم 

 

تا کی سکوت و سکون

من از پانزده سالگی با بیماریم آشنا شدم و از سیزده سالگی درد کشیدم و میدونم درد ادامه داره اما می‌خوام من طرد شده رو تنها ندارید🤝💚

پیج اینستاگرام و روبیکا رو افتتاح کردم دیگه از آبرو نمی‌ترسم

من چیزی برای ازدست دادن ندارم

@zmsa_srs

لطفا فراموشش نکنید

و مثل همیشه من همچنان به حیاتم ادامه میدم

 


برچسبـهـ ـا : احوال نویس, پیج
♥ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت 11:55 توسط زهراموسوی :

حس خوب


با اینکه هیچی از سایت نفهمیدم و نمیدونم چطوری ارتباط بگیرم 

ولی خیللللللللللللللللللللللللللیییییییییییییییییییییییی خوشحالم 

انقدر که هیچکس نمیتونه تصور کنه حتی خودم!

هیچ وقت فکر نمیکردم بیماری من انجمن داشته باشه!!!!!!!!!!!!

البته تو ایران نه!

تو خارج حتی نمیدونم کجای خارج؟!

اما همین که این حس رو دارم که تنها نیستم یه دنیا می ارزه

فردا حتما به صفحه ی اینستاگرامشون سر میزنم و سعی میکنم باهاشون ارتباط بگیرم

نمیدونم برای این لحظه خدارو شکر کنم یا نه؟

اما نه خدا رو شکر نمیکنم و هیچ وقت هم سپاسگزارش نمیشم 

اگه این بیماری رو بهم نمیداد تا الان عذاب نمیکشیدم

هنوزم باهاش قهرم

چیزی که باز باعث شد نماز بخونم همین ماه رمضون بود

بخاطر روزه هام مجبور شدم نماز بخونم 

ای کاش یک ماه هم آدما درد منو میکشیدن تا متوجه بشن حال من رو 

اونوقت حتی دیگه نمازم نمیخوندن واسه همون یه ماه

اما اینا همش حرفای تکراریه ماله گذشته است من امسال تصمیم گرفتم خودم روی پای خودم وایسم

آره همون پایی که خدا بهم داده

ولی میخوام به قولم عمل کنم و برای یه سال تصور کنم که خودم هستم و خودم

اصن درست مثه همه ی این سالها که تنهای تنهای تنها بودم

اما گذشته از این حرفا انگیزه  گرفتم برای ادامه ی فعالیتم

برای حیاتم

و مثه همیشه میگم : من همچنان به حیاتم ادامه میدم.


برچسبـهـ ـا : احوال نویس
♥ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت 13:4 توسط زهراموسوی :

هم صحبت


تو این چند سال خیلی دلم میخواسته آدمایی که شبیه به خودم هستن رو پیدا کنم و باهاشون ارتباط بگیرم و بتونم باهاشون حرف بزنم اما جز برادرم کسی رو دور و اطرافم ندیدم

باقی آدما که تا از مشکلم فهمیدن منو طرد کردن انگار که ایدز دارم

امروز بلاخره یه سایت خارجی پیدا کردم اما نمیدونم چطوری باهاش کار کنم؟

 


برچسبـهـ ـا : احوال نویس
♥ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت 12:46 توسط زهراموسوی :

من پیش از «من پیش از تو»


چند روز پیش مثه اکثر روزا خیلی غصه غولی بودم

 

 

(غصه غولی یعنی غصه ای که قد غوله)

نمی‌دونستم از بس به عالم و آدم فوش دادم دیگه چکار کنم؟!

حقیقتاً بهم ریخته بودم

زندگی سخت شده بود و حتی داشتم به پایانش هم فکر میکردم

اما مثه همه‌ی اتفاقات عجیب و غریب زندگی من ، یهو به ذهنم رسید برم دلمو بزنم به دریا و خرید کنم

نمی‌دونم چرا

ولی با خودم گفتم امروز بعد کلاس از دانشگاه  یه راست مثه مرغ سرمو نمیندازم پایین بیام خونه میرم نادری خرید

حس قهرمانایی رو داشتم که می‌خوان دشمن قسم خوردشون رو بکشن

من وقتی بهم ضربه می‌زنن عوض تلافی یه ضربه دیگه هم به خودم میزنم

بگو زهرا عوض اینکه پول حروم کنی بشین همون آه و ناله ات و کن که خطرت کمتره

اما تصمیم رو گرفته بود یه پولی خرج کنم

اونم کارت پولی که تازه گرفته بودم

وقتی رسیدم نادری نرفتم سر ایستگاه یه راست رفتم تو دل خیابون سلمان

هنوز کاری نکرده بودم داشتم میمردم از استرس

یه راست رفتم تو فروشگاه کتاب شرق

رفتم طبقه دوم 

دیدم یه عالمه کتاب اونجا چیده شده و این همه آدم دارن واسه خودشون ول ول می‌چرخن و کسی چیزی نمیگه

اما من استرسی 

یه راست رفتم پیش فروشنده و گفتم : «من پیش از تو» رو دارید؟!

رمان هم نه 

یه راست «من پیش از تو»

اونم مثه ربات رفت کتاب و آورد و گذاشت کف دستم و گفت:صندوق

_قیمت؟!

_۴۱۰۰۰ تومن

نشست

هنگ کردم

بگو دهنت صاف مگه مجبوری بگو نه مرسی

اصن چرا گفتی «من پیش از تو» میگفتی «پس از تو»

تو که فیلمش و دیدی بودی

خلاصه با غم و غصه و غرای بیشتر راهی خونه شدم تا بیشتر گند نزدم

هم پولم رفت هم یه رمان تکراری از روی خجالت گرفتم هم غم و غصه ام نه تنها سر جایش موند بلکم بیشتر شد

حالا علاوه بر فوش به زمین و آسمون به خودمم بابت این خجالت فوش میدم

امان از خجالت

 

 

 

 


برچسبـهـ ـا : احوال نویس, من پیش از«من پیش از تو»
♥ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت 19:0 توسط زهراموسوی :

تخیل بسه


خسته از تموم خیال پردازی ها که معتقد بودم دنیای قشنگ تری نسبت به دنیای اطرافم ،حالا می‌خوام به دنیای واقعیم  برسم

خیلی سخته چون چیزی جذاب و دلبری نداره

اما باید تلاشم رو بکنم

اینم یه یادداشت و سند برای روزی که به هدفم رسیدم👑

 


برچسبـهـ ـا : احوال نویس, دل نوشته, ۱۳۹۸
♥ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت 11:28 توسط زهراموسوی :

داد زدن ممنوع


به جای سلام دستور میده

دستور میده با داد و فریاد

واقعا فکر کرده کیه؟

از برادری فقط عربده زدن یاد گرفته؟

کی یادش داده؟

خوب یادمه کی این آش رو پخت 

همین زنی که تو چند قدمی من دراز کشیده با خودش فکر میکنه که تا الان مادری کرده و از زندگیش لذت میبره

همین زنی که یاد داد باید سر دختر داد زد

باید زد 

باید دختر نق نزنه

باید دختر خفه خون بگیره

ای مرگ به این طرز تفکر 

نفرین به این زن

کم بود درد بیماریم

کم بود درد طرد شدنم

حالا باید گوشامو برای عربده هاتون آماده کنم؟

امروز هم خدا اثبات کرد که نیست!

عجیب پارادوکسیه هی میخوام کافر شم و بگم خدایی وجود نداره

خدایی وجود نداره وقتی درمون نیست برای دردام

خدایی وجود نداره که هی مانع تموم هدفام و خوشبختی هام میشه

بعد میبینم نه

فقط اینکارا از دست خدا برمیاد

که یه آدم رو خلق کنه بعد هی مصیبت بهش بده که حالا دو حالت داره

درمون مصیبت میشه و میگه دیدی من خداتم کی این مشکل رو حل میکرد جز من؟

یا نه میزاره انقد تو اون مصیبت دست و پا بزنی که غرق کثافط و کفر شی تهشم بندازتت جهنم بگه تو کافر بودی

وهمه ی اینا جبره جبر

و چقدر برزخه این دنیا 


برچسبـهـ ـا : احوال نویس, دلنوشته
♥ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت 11:50 توسط زهراموسوی :

خدا


خدا کجای زندگی منه؟!

وقتی از اول صبح که بیدار میشم همه جوره بهم ثابت می‌کنه بدختم و کسی و ندارم

ای کاش به همین اندازه که بی رحمه 

حداقل تنهام بزاره تا از این برزخ دربیام

مثه همه ی آدمای بی خدا که دارن کیف دنیا رو میکن

اما من چی؟!

نه این دنیا رو دارم و نه به سبب ناامیدی و کفرم اون دنیا رو

واین اصلا و ابدا منصفانه نیست

دردم رو به کی بگم.!

برم پیش خدا گله کنم از خودش؟!

 

 

 


برچسبـهـ ـا : احوال نویس, دل نوشته
♥ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت 10:5 توسط زهراموسوی :

Design By : Bia2skin.ir