منم از بازار برگشته بودم و تو خیابون
دل بی صاحب هم هوس آش کرد![]()
موجودی توی جیبمم دوهزار تومن بود!![]()
بعد در مونده بودم ![]()
خدایا برم بگم دو تومن آش بده!![]()
با هزار درگیری ذهنی که اصن کار به جایی رسید زدم با مشت تو دماغ ذهنم ...شکست ...خون اومد ..دیه بریدن برام...اصن یه وضعیی بود![]()
![]()
خلاصه ما با این هجم درگیری رفتیم دم مغازه...گفتم آقا درازه ![]()
نه گفتم :ببخشید ![]()
گفت :بفرمایید
گفتم :سلام
-علیک
-ببخشید...این ظرفاتون چنده؟!!!!!!![]()
![]()
گفت چهار تومن پنج تومن
یه نگاه به پولم انداختم گفتم بزار یه جور دیگه بگم
گفتم :ظرفاتون همیناست![]()
![]()
گفت :اره
سرمو تکون دادم گفتم :خوبببب پس با همینا کار میکنید![]()
انگار بازرسم گمشو بگو دو تومن آش میخوای دیگه!!!!!!!![]()
![]()
گفت: اره
گفتم :جنسشون یه بار مصرفه.. دیگه؟!![]()
![]()
گفت :اره...قابلمه هم بیارین توش میریزیم![]()
حالا تو ذهن من چی بود؟! گفتم میریزم تو پلاستیک میبرم فوقش پول ظرف و نمیدم !!!!!!!!!!!![]()
![]()
گفتم :کاسه ایم میدید؟..کوچولوقد کف دست؟![]()
![]()
گفت: خانوم بگید چقدر میخوایید؟![]()
دل و زدم به دریا و ...آروم گفتم: دوتومن!![]()
یهو دیدیم یه مرد سیبیلو اومد تو گفت: سه تومن آش بده!![]()
من
آشپز
سیبلو![]()
ما نتیجه میگیرم دو تومنم دو تومنه و خجالت نداره![]()
ولی چسبید یه آش داغ توی هوای سرد با یه معده ی همیشه گرسنه و..![]()
خاطره ی خوب![]()
تهش زیادی ادبی و لوس شد
همون حرف همیشگی ![]()
من همچنان به حیاتم ادامه میدم![]()