یه‌ قاچ از زندگی من ...
داستان روزمرگی، دلنوشته،طنز نویسی ،خاطره نویسی و...


من&آش فروشی


دیروز هوا بارونی بود

منم از بازار برگشته بودم و تو خیابون

دل بی صاحب هم هوس آش کرد

موجودی توی جیبمم دوهزار تومن بود!

بعد در مونده بودم

خدایا برم بگم دو تومن آش بده!

با هزار درگیری ذهنی که اصن کار به جایی رسید زدم با مشت تو دماغ ذهنم ...شکست ...خون اومد ..دیه بریدن برام...اصن یه وضعیی بود

خلاصه ما با این هجم درگیری رفتیم دم مغازه...گفتم آقا درازه 

نه گفتم :ببخشید 

گفت :بفرمایید

گفتم :سلام

-علیک

-ببخشید...این ظرفاتون چنده؟!!!!!!

گفت چهار تومن پنج تومن

یه نگاه به پولم انداختم گفتم بزار یه جور دیگه بگم

گفتم :ظرفاتون همیناست

گفت :اره

سرمو تکون دادم گفتم :خوبببب پس با همینا کار میکنید

انگار بازرسم گمشو بگو دو تومن آش میخوای دیگه!!!!!!!

گفت: اره

گفتم :جنسشون یه بار مصرفه.. دیگه؟!

گفت :اره...قابلمه هم بیارین توش میریزیم

حالا تو ذهن من چی بود؟! گفتم میریزم تو پلاستیک میبرم فوقش پول ظرف و نمیدم !!!!!!!!!!!

گفتم :کاسه ایم میدید؟..کوچولوقد کف دست؟

گفت: خانوم بگید چقدر میخوایید؟

دل و زدم به دریا و ...آروم گفتم: دوتومن!

یهو دیدیم یه مرد سیبیلو اومد تو گفت: سه تومن آش بده!

من    آشپز   سیبلو

ما نتیجه میگیرم دو تومنم دو تومنه و خجالت نداره

ولی چسبید یه آش داغ توی هوای سرد  با یه معده ی همیشه گرسنه و..

خاطره ی خوب

تهش زیادی ادبی و لوس شد همون حرف همیشگی 

من همچنان به حیاتم ادامه میدم


برچسبـهـ ـا : احوال نویس, طنزنویس
♥ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۷ ساعت 12:44 توسط زهراموسوی :

Design By : Bia2skin.ir