یه‌ قاچ از زندگی من ...
داستان روزمرگی، دلنوشته،طنز نویسی ،خاطره نویسی و...


دژاوو


اسپویل:

عنوان ربطی به متن نداره!

یکی بیاد بگه چی باعث میشه چیزی که یه عمر بهش علاقه داشتی، وقتی بهش بعد چند سال میرسی، یهو انقدر برات بی اهمیت میشه؟

خودم حدس میزنم زمان!

اینکه اون اتفاق برات توی اون زمانی که میخوای اتفاق بیوفته یا یه زمان نامناسب خیلی تاثیر میذاره! کی موافقه؟

درست مثه غذای یخ زده است که باید همون دوازده ظهر میخوردیش نه تو غروب دلگیر!

یا چرا راه دور بریم؟ همون چایی خودمون تا داغ و تازه است مزه میده!

رویا هم همینه . تا وقتی تازه است و زمان درستش هم مهمه به دستش بیاری!

من از سن کم عاشق عکاسی بودم

و همیشه یواشکی دوربین آنالوگ رو برمیداشتم و یواشکی عکس میگرفتم

البته هیچ وقت راغ اون عکسا رو نگیرید! بعدا فهمیدم فیلم رو در میاوردن و من فقط با یه دوربین خالی سر و کله میزدم!

و تازه بعد اینکه هم میفهمیدن به دوربین دست زدم غر هم میزدن! انگار که نه انگار خودشون فیلم رو درآوردن که عکسی ثبت نشه!

خلاصه بعدا که هندیکم اومد نتونستن جلوم رو بگیرن و یواشکی عکس میگرفتم باهاش چون اون کارت حافظه میخورد.

و لی بعدا که گوشی دار شدن من با هزار گریه و التماس گوشیا رو برمیداشتم و عکس میگرفتم که همونا هم بعد دو روز پاک میشدن چون اون موقع حجم حاافظه گوشی ها یه جور بود که اگه خود گوشی هم مینداختی تو سطل زباله باز میگفت حافظه پر است!

خلاصه که گذشت تا منم تو سیزده سالگی گوشی دار شدم و دنیا رو بهم داده بودن البته از اون دوران عکس ها زیا نموندن چون تو فلش که ریخته بودم ویروس

گرفته بودن

و اون دوران انقدر درباره دوربین عکاسی حرف میزدم که یه بار توی بازار که بودیم از کنار نمایندگی دوربین کانن رد شدیم و با التماس خواستم که خواهرم اجازه بده بریم فقط اون دوربین خوشگل جیگر رو که الان یادم نمیاد مدلش چی بود رو از تنزدیک ببینم و قیمتش رو بپرسیم .

خلاصه یادمه مرده گفت شش میلیونه! گرون بود همون موقع هم و با ناامیدی زدیم بیرون

خلاصه تا مدت ها خیال پردازی میکردم که من رفتم دم اون ویترین ایستادم و با مظلومیت دارم اون دوربین رو نگاه میکنم. تا یه روزی یه عکاس پیر میاد و من رو میبنیه و دلش میسوزه و اون دوربین رو برام میخره و شرط میذاره که حتما باید یه عکاس موفق و معروف بشم!

یا یه خیال پردازی دیگه داشتم که مثلا انقدر می ایستم دم مغازه که اون فروشنده دلش بسوزه و دوربین رو بهم هدیه میده!

خلاصه از این قبیل خیال ها!

و پونزده شونزده سالگیم در به در دنبال کلاس عکاسی بودم یه دونه تو جهاد پیدا کردم که شهریه اش چهارصد شصت و پنج تومن بود بازم خیلی بود اون موقع! ولی گفتم اسم مینویسم و گفتم دوربین ندارم گفت اشکال نداره استاد داره ولی بهتره بعدش بخری.

و قرار شد ظرفیت که پر شد خبر بدن تا یه سال خبر ندادن و من تو این یه سال چند بار رفتم و سر زدم دیگه آخرین بار دلش سوخت.

گفت تو یه ساله هنوز منتظری؟ برو دختر خانم فکر نکنم کلاس تشکیل بشه کسی پول نمیده اینقدر!

و بعد با یه آموزشگاه تو یه منطقه بالانر آشنا شدم که اون موقع اون گفت ششصد و خورده ای

و کلی التماس کردم هم واسه کلاس نویسندگیش هم عکاسی !

ولی اون موقع درگیر بیماری کمرمم بودم و اونا سیصد تومن خرج کرده بودن که فقط تشیخص بدن من بیماری اسکولیوز دارم و دیگه خرج فیزیوتراپیم نمیخواستن بدن و سرزنشم میکردن که خرج رو دستشون گذاشتم!

در حالی که من حاصل ازدواج فامیلی خودشون بودم!

به هر حال من رو رها کردن با این رویا

و من دیگه باهمون گوشی عکس میگرفتم و ادیت میزدم از بچگی هم با فتوشاپ تو کامپیوتر ادیت میزدم با اون سن کم هیچ وقت باهام طوری رفتار نکردن که حس کامل بودن داشته باشم.

اگه همون موقع وقتی میدیدن من تو هشت نه سالگی اینقدر راحت با کامپیوتر ارتباط گرفتم و با همه نرم افزاراش کار میکنم و ویدیو و عکس ادیت میزنم

پاورپوینت درست میکنم.

با ورد کار میکنم

پی ام رو میگرفتن! اینطور نمیشد

من همش از بچگی حس کمبود داشتمو اینکه من کافی نیستم هر کاری کنم اهمیتی نداره! و مهم نیست!

و خلاصه با گوشی خودم و اجیم که ازم مدل بالاتر بود کلی کلیپ تدوین کردم و کلی ویدیو سختم کلی عکس گرفتم و ادیت زدم.

حتی عروسمون عکاسیی که من گرفته بودم رو چاپ کرد! نه پسر خاله ام که اون موقع اتیله رده بود!

و اومده بود عکاسی میکرد و با حسرت دوربینش رو میدیدم.

کی عشق من رو به این رویا درک میکنه!

اونوقت حالا تو 25 سالگی دوربین خودمو دارم دارم قسط میدم کلی طلا و پول دادم تا دوربین پرچم دار رو بخرم البته پرچم دار آینه داره کانن.

کلاس رفتم اموزش دیدم.

از عکس هام همه تعریف میکردنو

ولی الان چند ماهی میشه که دوربین خودمو دارم و گذاشتمش داره خاک میخوره و فقط دارم با دادن قسط هاش خودمو اذیت میکنم.

و از همه فراریم

از اکیپ عکاسیمون فراریم

از کسایی که میگن بیا ازمون عکس بگیر فراریم

از خودم فراریم

حالا دوسالی میشه کلاس های !مقدماتی و تکمیلی رو رفتم و شش ماهی هست دوربین خودمو خریدم. و دیگه دوربین صاحبکارم دستم نیست بگم امانته میترسم ببرم بیرون عکاسی کنم!

ولی بازم فراریم.

الان حس میکنم اگه برمیگشتم و به هشت سالگی وقتی واسه اولین بار خودم کامپیوتر رو روشن کردم و شروع کردم عکس بابام رو با یه زن دیگه ادیت میزدم. وقتی همه خندیدن بهشون میگفتم لطفا پی ام رو بگیریذ و نذارید حروم بشم.

یا وقتی که سنم کمتر بود دوربین رو پیدا میکردم بهشون میگفتم لطفا فیلمش رو بذارید توش و من میخوام عکاسی کنم

من میخوام ارتیست بشم.

♥ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 22:12 توسط زهراموسوی :

Design By : Bia2skin.ir