یه‌ قاچ از زندگی من ...
داستان روزمرگی، دلنوشته،طنز نویسی ،خاطره نویسی و...


فردا راهی ام


دارو هام رو خوردم و همراهم دارم میبرم

کوله ام رو از دیروز تا الان چهار پنج بار پر کردم و خالی کردم

و هنوزم حس میکنم یه چی کمه!

برنامه اینه دارم راهی سفر میشم و اولین باره سال تحویل خونمون نیستم

و از همین الان سال نو رو بهتون تبریک میگم و کلی آرزوی خوب براتون دارم

از آشنایی با دوستای خوبی که این مدت پیدا کردم این آخر سالی خیلی خوشحالم

و اینکه دیگه پر از هیجان و ذوق و استرسم

میترسم باز تو سفر عضله هام باز بگیره و نتونم تکون بخورم

و چون تنهام این بیشتر شده!

ولی خب نمیخوام به خودم انرژی منفی بدم و به اندازه کافی کارفرما و کارم امروز اعصابم رو خورد کرد! و نه عیدی داده و نه هنوز حقوق! و من راهی سفرم!

مهم نیست ! یکم قرض کردم!

و اینکه ممکنه تو سفر نتونم به وبلاگ سر بزنم ولی اگه تونستم میام.

و دوستتون دارم

و دلم خواست یه یادگاری اینجا بنویسم و با اینکه صبح باید راهی بشم دلم نیومد بخوابم و گفتم بیام بنویسم و بهتون سر بزنم

هر چند که خوابم میاد!

دوست داشتم یه نامه به سال 1403 بنویسم اگه شد اینجا اگه نشد تو دفتر خاطراتم مینویسم. بستگی به حس و حالم داره

♥ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 0:49 توسط زهراموسوی :

تنهایی بيمارستان رفتن سخته!


دیروز باز هم بعدازظهر تمام دنده و کتفم درد شدیدی گرفت و طوری که کج شدم!

و هر چی با گریه به مامانم میگفتم نمیتونم تکون بخورم تو کتش نرفت و محلم نداد!

سریع اسنپ گرفتم و لباس کارم دم دستم بود تنم کردم و با گریه از خونه زدم بیرون.

طوری حالم بد بود که راننده اسنپ فهمید و تخت گاز گرفت

از شدت درد نمیتونم نفس بکشم یا سرفه کنم! چون دنده هام و پهلو ام درد میکرد و این سری زده بود به کتفم!

رسما به طرف راستم کج شدم!

فقط تو راه به دوستم پیام دادم که نمیتونم بیام آرایشگاه که نوبت ناخن دارم به طرف بگو که نوبتم بده به یکی بد قول نشم!

میگم من مریض مراعات! تو اون حال بد به فکر ناراحتی ناخن کار بودم!

دیگه سریع بهم زنگ زد که چیشده؟

با گریه من و حال بدم مواجه شد و دمش گرم وقتی فهمید اورژانسم گفت اسنپ میگیرم میام.

دیگه من بماند که تو بیمارستان گریه میکردم و درد میکشیدم و از تنهاییم که مادرم نیومد! یه غریبه باید بیاد!

دیگه به دکتر گفتم بار چهارمه میام دیروزش که از درد نتونستم تکون بخورم آمپول و سرم زدم و دارو نوشت روزای قبلم همینطور

گفت خانم تو خیلی وقته مریض شدی با این ویروس باید بری یه آزمایش خون بدی ببینم عفونت چقدر تو بدنه! دیگه بماند عکس از دنده و کتف و آزمایش و سرم و آمپول تا منه کج تونستم صاف بشم و تو این حین دوستم رسید و آبجیم مثه اینکه مامانم زنگ زد بهش و گفت تنها رفته اونم اومد.

خلاصه روز خیلی سختی بود با گفتن و نوشتن تموم نمیشه انگار فقط میخوام خالی بشم.

خلاصه اینکه خداروشکر عفونت نداشتم و دنده و کتفمم ترک نداشت

فقط گفت بر اثر سرفه های شدیدت تو این سه هفته این ماهیچه هات گرفتن

تو ضعف داری تو ماهیچه البته بخاطر شدت سرفه هاتم هست.

دیگه اینکه آخر شبم نزدیکای دوازده شب بود دیگه جواب آزمایش اومد و کم خونی داشتم لب مرز بودم اونم باید اوکی کنم.

خداروشکر با آمپول و سرم عضله هام باز شدن و تونستم دستم و کتفم رو تکون بدم

ولی دلم شکست که تموم اون مدت من تنها رفتم و درد کشیدم و مامانم روش رو کرد اونور و تلویزیون دید.

رو این حساب که دیروز درد داشتی آمپول زدی باید خوب میشدی من نمی‌دونستم دوباره حالت بد میشه!

با اینکه دید من کامل نمی‌تونستم بدنم رو صاف کنم!

خلاصه خدا دوست و آجیم فرستاد

بنده خدا آجیم که تا دوازده شب باهام بود.

دوستمم یه ساعت پیشم بود فرستادمش.

امروز هم کلی ماجرا اتفاق افتاد تلخ و شیرین که خواستم بنویسم.

ولی چون دیر وقته دیگه با گوشیم داشتم تایپ کردم اینم و حسابی خوابم میاد چون امروز هم کلی کار انجام دادم.

فردا میام پا سیستم و مینویسم و میام به وبلاگ های قشنگتون سر میزنم و بهتون پیام میدم. ❤

میدونم کامنت گذاشتید میدونم باید بیام جواب پیام بدم ولی خیلی خوابم میاد کل روز هم نتونستم بیام خونه بیرون بودم ولی میام پا سیستم و چک میکنم با گوشی اوکی نیستم .

هر چند که قبلا فقط با گوشیم تو وبلاگ فعالیت می‌کردم ولی الان چند وقته عادتم تغییر کرده.

بوس کله تون❤

♥ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 3:8 توسط زهراموسوی :

نتونستم از سرم فرار کنم!


چهارشنبه رو که مرخصی گرفتم چون همه پریود بودم هم درگیر این مریضی که تازه بهم گفتن همین ویروس مسخره است که باعث شده بیشتر دو هفته سرفه کنم.

پنجشنبه دیگه به سرکار رفتم با اینکه میدونستم ممکنه حالم بد بشه ولی نمیخواستم قضاوتم کنن که اره رفته نشسته تو خونه1 چون بار ها تو مریضی کشوندنم سرکار ! برای همین دیگه نمیخوام درگیر ذهن خوانی اونا بشم و رفتم.

و بله دو ساعت بعد بر اثر ضعف بدنی و خون زیادی که روز قبل ازم رفته بود، سرکار از حال رفتم و راهی بیمارستان شدم

و یه 24 ساعتی هم بود که درد دنده هام شروع بود و همه چی دست به دست هم داد تا من حتی چیزی نخورم که مبادا سرفه کنم و مبادا نفس کم بیارم و مبادا از درد دنده بمیرم.

بلاخره راهی بیمارستان شدم و بار دومی بود که تو این هفته میرفتم

مشکلاتم رو این سری هم گفتم نمیگفتم هم داشت میدید

و باز خواست سرم و امپول بنویسه و منم ترس شدیدی دارم و ادمایی که تو این موقعیت من رو دیدن میتونن تایید کنن که ترسم تا چه حد شدیده!

و بهم گفت از شدت سرفه هات دنده هات بهشون فشار اومده و این که حس میکنی یه چیزی تو بدنت فرو میره! ماهیچه های بین دنده هاته که منقبض میشن و درد زیادی هم داره میدونم ولی چاره ای نیست جز تحمل تا وقتی دوره درمانت تموم بشه

و برای درد شدید پریودی هم پیشنهاد کرد که امپول بزنم و نذارم بدنم به این حجم از قرص خوردن عادت کنه!

ولی من قبول نکردم.

خلاصه امروز هم کل روز چیزی نخوردم به جز آب و دارو و مایعات گرم و با اینکه سرفه داشتم ولی راضی بودم که شدت نداشت چون چیزی نخورده بودم بدترش کنه! بویی هم سعی کردم به مشامم نرسه و همه چی اوکی بود به جز درد دائمی دنده هام و قفسه سینه ام که از شب قبل باهام مونده بود

تا اینکه دم افطار همسایه مون برامون پودینگ اورد و من چون سالاد درست کرده بودم

بهشون گفتم این پاداش منه و خانواده امم گفتن هر چی هست برای تو!

بله اولین چیزی بود که در طول روز خوردم و شروع وحشتناک سرفه هام باعث شد هم نتونم نفس بکشم هم اینکه

درد شدیدی تو قسمت دنده هام حس کن طوری که منی که جیغ نمیکشم جیغ کشیدم!

رسما نمیتونستم تکون بخورم و دولا شده بودم از درد و کسی هم نمیتونست بهش دست بزنه چون بشدت درد میکرد!

از اون ور هم اجیم برگشت گفت فلانی هم مثه زهرا انقدر سرفه کرد تا دنده هاش قسمت غضروفیش اسیب دیده!

حالا من استرس و درد رو همزمان داشتم و سریعع با اسنپ راهی بیمارستان شدم

بماند که این بار سومم بود تو این مدت رفتم بیمارستان و کفرم بالا اومده بود که چرا هر دفعه یه دارو میدن و کاری نمیکنن!

و تا دکتر داخلی من رو دید و برام سرم و امپول نوشت کفت تا نزنه اوضاعش همینه و ننمتونه تکون بخوره

دیگه من یه مسکن خورده بودم و دردم کمتر شده بود و سعی کردم از بیمارستان فرار کنم و مامانم رو قال بذارم و سرم و امپول نزنم که سرفه هام شروع شد و نقشه ام ناقص موند چون دوباره از درد سرجام قفل شدم

خلاصه که به هر دری زدم تا بیخیال این سرم و امپول بشن و به پرسنل داروخونه التماس کردم با گریه که تو رو خدا پماد بی حسی داری بده من بزنم رو این دستم دردش رو حس نکنم و در کمال ناباوری هر هر خندیدن!

که چند سوالته1؟ وای تو قراره ازدواج کنی؟ وای تو بچه رو چجوری به دنیا میاری؟

کفرم بالا اومد خب هر کی ازیه چی میترسه! خلاصه بگم از شدت ترس درد دنده ام و وضع وخیم بدنم رو فراموش کردم و زدم بیرون و دنبال داروخون ه گشتم و پماد رو خریدم و پرسنل داروخونه تنها کسی بود که درکم کرد و گفت میدونم چی میگی ؟ هر کی یه ترسی داره و از چهره ات مشخصه چقدر ترسیدی و کلی راهنماییم کرد و یه امپولم رو عوض کرد و گفت حالا دیگه همه رو تو سرم میزنه واست خیالت راحت و برگشتم به بیمارستان و

پرستار با آنژیوکت کودک سرمم رو زد و گفت به عمرم ندیدم یه نفر انقدر بترسه از سوزن و سرم و امپول!

تو چرا رنگت پریده! و هنوز داری گریه میکنی!؟

خلاصه که نمیشه از قسمت فرار کرد دوستان روز قبل و روز های قبلش فرار کردم و امروز نشد!

ولی از من به کسی که مثه خودم میترسه: حتما یه پماد بی حسی موضعی بخر و بزن و بذار 5 الی 15 دقیقه بمونه و معجزه میکنه!

اینم از راز من!

چند وقت پیش هم که عمل داشتم و باید بیهوش میشدم پماد موضعی بردم و زدم و البته که پرستاره کفری شد و سرم رو بد زد و دستم تا یه سه هفته کبود بود ولی خب ترفند خوبیه!

میدونی اون موقع که خریدمش پرسنل داروخونه برگشت گفت تو عمل داری! اونوقت از سرم داری میترسی!

و وقتی دید کاملا جدی ام گفت البته بهت حق میدم ولی این یه ترس روانیه! بیشتر تو ذهنته! ممکنه کسایی هم مثه تو باشن!

این مدت همش مریض بودم و از لحاظ روحی هم خوب نبودم و بی پولی داشت اذیتم میکرد!

امیدوارم واقعا میگم امیدوارم سال جدید... بهار جدید!

دیگه خبری از بی پولی و حال روحی بد و حال جسمی بد و تنهایی و بی کسی نباشه!

میدونی وقتی زیر سرم بودم و درد داشتم فهمیدم کسی رو نمیتونم پیدا کنم تا باهاش حرف بزنم!

و فهمیدم کسی که واقعا حالش بده نمیاد استوری بگیره!

و قیافه داغونم و چشمای پف کرده و سرم تو دست چیز جذابی برای استوری نیست و تو می مونی رو تخت تک و تنها و مادرت هم یه ساعت ولت میکنه و میره

و وقتی هم سرم تموم میشه عربده هم بکشی کسی تو بیمارستان نمیاد بالا سرت بگه چه مرگته !

خلاصه تنهایی افتضاحه!

امیدوارم کسی تو حال روحی و جسمی بد تنها نباشه و غم خوار داشته باشه!

داشتم فکر میکردم من حتی نازمم خریدار نداره !

بعضی وقتا دلم میخواد کسی بود که هوادارم بود و لوسم میکردم!

ولی خب مثه اینکه این تفکر عشق ابدی باعث شده من تا الان تنها بمونم و فکر نکنم بعد اینم کسی باشه!

نمیدونم ...

♥ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 0:37 توسط زهراموسوی :

من هنوز زنده ام


پریود شدم و امروز رو مرخصی گرفتم و سرکار نرفتم

و یه بسته کامل قرص مسکن خوردم و انگار مسکن ها دیگه بی اثر شدن!

اجیم میگه با این وضعیت از مسمومیت دارویی میمیری بدبخت!

نخور اینا رو !

نخورم چکار کنم؟ رحمم رو بکنم بندازم جلو سگ!

والا!

خسته شدم!
همچنان درگیر سرفه های خشک و شدیدمم

و امروز دیگه از شدت سرفه ها دنده هام و قفسه سینه ام درد میکرد

کسی راضی نشد من رو ببره دکتر گفتن دیر وقته خوب میشی!

و الانم دنده هام دارن تیر میکشن!

وقتی سرفه میکنم احساس میکنم میچوکه توی شکمم!

نمیدونم درست توصیف کردم یا نه!

خلاصه که احساس میکنم بهم ریختگی روحیم تو این مدت که باعث شد بیام اون نوشته ها رو بنویسم و هنوزم هستن و خودم دلم نمیخواد بهشون نگاهی بندازم!!

میتونه همین پریودی باشه!

واقعا بهم ریخته بودم!

الان حس میکنم زیادی بهم ریخته بودم و شاید بتونم الان با این وضعیت کنار بیام.

شایدم دارم زر میزنم و واقعا روحیه ام اوکی نبوده و ربطی به هورمون ها نداشته!

به هر حال تصمیم گرفتم بنویسم تا خالی بشم و غمباد نگیرم. کلا

♥ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 1:8 توسط زهراموسوی :

‌‌


امیدوارم صبح برای همیشه بیدار نشم.

♥ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 3:42 توسط زهراموسوی :

نظرات احمقانه!


از این همه حرف من!

نوشته عشق چیه!

بعدا میخندی بخاطرش افسرده شدی!

اخه حتی وبت هم نذاشتی بیام جواب بدم

ولی لطفا هر کی میخواد کامنت بذاره لطفا

لطفا لطفا

یه تیکه رو نگیره دستش و رو هوا یه چی بگه!

تو رو خدا اصن کامنت نذارید

من الان فقط میخوام حرف بزنم همیننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

ولی نشد اینو نگم

عشق مقدسه! خیلیییییییییییی هم مقدسه

اگه تجربه اش نکردید لطفا مسخره اش نکنید

و اینکه افسردگی و نراحتی و غمی که من تجربه میکنم حاصل هزار تا کوفت زندگیمه

مشکلات بیماریم

مشکلات خانواده ام

و خونه ام

و هزار کوفت دیگه ً

خب و از قضا مشکل عشقی هم هست اگه کسی بهش برمیخوره که من از عشق و عواطف دفاع میکنم

ده بار دیگه هم میگم عشق مقدسه

♥ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 20:42 توسط زهراموسوی :

حالم بهم میخوره از این مشکلات ریز!


از شدت عصبانیت که همه جرفام پاک شده قلبم فشرده شده بعد عمری سفره دلم رو باز کردم

و نوشتم ولی پاک شد

خستمه خستم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

از اون روزاست که یه اتفاق ریز هم بهمم میریزه

لعنت به همه چی

لعنت به این مشکلات ریز که بیشتر ادمو بهم میریزه

درست مثه یه پشه احمق ریز که یه ادم گنده رو از پا میندازه!

واقعا جلوی خودمو گرفتم که فحش ندم

میدونم بعدا که بیام سراغ این نوشته پیشمون میشم که نوشتمش ولی مینویسم

چون همیشه عادت کردم بریزم تو خودم

♥ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 20:37 توسط زهراموسوی :

دلم برای سن 21 سالگی تنگ شده


هیچ وقت سن برام معیار نبود

اما امروز به سوالی برخوردم که منو به فکر فرو برد!

دوست داشتی به جای سن الانت سن دیگه ای رو تجربه میکردی؟

به خودم اومدم و توی ذهنم به دنبال 21 سالگی گشتم.

شروع دور دوم تاریک زندگیم

قبل اون از سیزده سالگی تا 18 سالگی یه دوره تاریک داشتم

بعد 21 سالگی شروع شد تا الان

ولی عجیب دلم برای عدد سن 21 تنگ شده نه خود اون دوران

من نمیتونم خودم رو سرزنش کنم و بگم ای کاش اون موقع کمی سلیطه بودم و اون احمقا رو میذاشتم کف دستشون!

چون هنوزم کاراکترم این نیست!

یا نمیتونم بگم ای کاش اون موقع افسرده نمیشدم!

چون هنوزم هستم و کاری برای کمتر کردنش نمیتونم کنم و هر روز بیشتر درمونده تر میشم.

ولی میدونم اون سن آخرین باری بود خوش ی رو تجربه کردم و بعد اون همه چی مضخرف شد!

و چشم بهم زدم و 25 سالم شد و کمتر از شش ماه دیگه 26!

و چیزی تا 30 سالگی نمونده!

دلم نمیخواد 30 سالگی هم بیام سر بزنم به وبلاگ یا دفتر خاطراتم و بنویسم ای کاش 25 سالم بود!

نه!

چون میدونم الانم ته اون زورم رو دارم میزنم!

فکر میکردم فراموش کردم و یا گذشتم ازشون ولی هنوز وقتی یاد اون عوضیا میافتم خونم میجوشه!

نمیدونم الان اونا زندگیشون سر و سامون گرفته یا نه!؟ ولی امیدوارم دیگه به کسی صدمه نزنن!

من هنوز از لحاظ حال و هوا انگار تو خاطرات 21 سالگیم گیر کردم.

هنوز خودم رو 21 ساله میدونم انگار و نمیدونم کی ؟ و به این سرعت! 25 ساله شدم.

تجربیات دیگه هم بدست اوردم ولی خیلب چیزا رو از دست دادم!

تو این سال ها هزار بار تلاش کردم اون ورژن پر شوره رو برگردونم ولی هر بار دست از پا دراز تر برگشتم

انقدر بی اعتماد شدم به خودم که حتی ورژن جدید تر هم دیگه نمیتونم برای خودم بسازم.

احساس میکنم توی یه چرخه معیوب گیر کردم.

تا حالا درباره اش با کسی حرف نزدم ولی اینجا میگم .

صبح ها وقتی میخوام اماده بشم و جلوی آیینه آرایش کنم احساس دلقک بودن میکنم و حالت تهوع میگیرم

حس میکنم دارم الکی خودمو بزک میکنم!

صبح ها حوصله و میلی به حرف زدن ندارم و از اینکه خواهرم داره باهام حرف میزنه یا مامانم هی سوال پیچم میکنه عصبی میشم.

و بعدش عذاب وجدان میگیرم.

به خودم قول دادم روزه سکوت بگیرم و گرفتم ولی اینجا رو نمیتونم حرف نزنم!

اگه اینجا هم حرف نزنم

قسم میخورم غمباد میگیرم.

سرکار تمرکزم و از دست دادم و وقتی کارام زیاد میشه یهو دست و پام بی حس میشه و کرخت میشم.

فراموش کار تر شدم و میام خونه یادم میافته دو سه تا کار رو عقب انداختم

با این حال سر کار از همه فعال ترم و به چشم همه میاد اما خودم متوجه شدم عملکردم داره ضعیف میشه!

یا شده پیام ها رو اشتباه میفرستم یا فاکتور ها یا یادم میره سر چی توافق کردم با مشتری!

این درحالیه که من در لحظه متوجه میشم و اصلاح میکنم ولی قبلا حتی این مورد ها هم نبود!

اشتهام به غذا صفر شده و همش دلم میخواد چایی و دمنوش و قهوه بخورم

یا هله هوله یا کلا مثه امروز هیچی!

احساس میکنم دیگه سخت تر گریه میکنم.

احساس میکنم دیگه نمیتونم کسی رو دوست داشته باشم زن و مرد و بچه و پیر فرقی نداره تو چه رابطه ای با منن!

من متوجه شدم به کسی علاقه ندارم.

نگران میشم و هوای ادما رو دارم ولی متوجه ام که احساسی پشتش نیست!

امرور استوری اون رو باز کردم! همونی که 20د مهر سال 98 مهرش به دلم افتاد

و احساس کردم قلبم فشرده شد.

داشت مغازه اش رو افتتاح میکرد!

پنج سال و یه ماه عاشقش بودم ولی چرا تا این مدت!

چون 20 ابان 1403 یه روز که بازم یهویی استوریش رو باز کردم دیدم سر سفره عقده!
باورم نمیشد!

احساس میکنم دیگه نمیتونم کسی رو دوست داشته باشم.

حتی الان با دیدن استوریش و چهره ی مشغول به کارش یه قطره اشک هم نریختم! و ..

باورم نمیشه نت قطع شد و هر چی که بعد این نوشتم پاک شد!

حتی حوصله ندارم بنویسم ادامه رو

خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی این وضعیت رو مخه

دلم میخواد جیغ بزنم

کلی حرف زدم چجتی خودمو خالی کردم و در باره همه چی گفتم چرا باید پاک بشن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

♥ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 20:34 توسط زهراموسوی :

بوی چای بهار نارنج


امشب هم از زیادی غم ماجرا های زندگیم

سنگینی ای روی قفسه سینه ام حس میکردم؛ ولی بارون اومد(:

بارون اومد و انگار همه چی رو شست و با خودش برد

با اینکه حموم کرده بودم و میدونستم سرما میخورم ولی رفتم روی پله اهنی و زیر بارون موندم.

و برای لحظاتی توی ذهنم حرفای خوب زدم.

و خدا رو برای بارون

این بوی نم تو هوا

اون قطره هایی که از روی سیم تلفن آویزونن

اون نوری که از تیر چراغ برق تابیده بین قطره های در حال باریدن بارون

اون رنگ قشنگ آسمون تیره

و چای بهار نارنجی که الان دم کردم

شکر کردم.

یکی از اخلاقایی که دوست دارم بهش اشاره کنم اینه که من خیلی ادم شکر گزاریم.

حتی تو اوج نا امیدی هم میگم : خدایا شکرت ولی این چه وضعشه!(:

خلاصه بگم حتی الان بابت این بوی چای بهار نارنج که میزنه به بینی ام ، هم خدا رو شکر میکنم.

پ.ن: همین الان عطسه کردم تبریک میگم سرما خوردم(:

راستی روزه سکوت ادامه داره همچنان(:

♥ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 1:9 توسط زهراموسوی :

صحبت درباره مشکلات تموم شد


از حجم پیام هاتون متوجه شدم هنوز ادمای با محبتی وجود دارن که باهات همدلی کنن.

ولی میدونی انگار عادت ندارم!

عادت ندارم انقدر باهام همدلی کنن

همیشه تو ذوقم خورده

همیشه کسی توجه نکرده

همیشه بحث عوض شده

همیشه ...

برای همین یه باره به خودم اومدم و گفتم باید تمومش کنم .

من نمیتونم انقدر همدلی رو دریافت کنم ! شاید عجیب باشه ولی بلدش نیستم.

اکثر اوقات من اونی بودم که ابراز همدلی میکرد.

و این حجم از محبت من رو داره لوس میکنه!

اسمش پس زدن محبته یا هر چی نمیدونم ولی سختمه!

به هر حال خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی ..... زیاد ممنونم(:

امروز هم اتفاق های جالبی نیوفتاد و اعصابم رو خورد کرد ولی به محض اینکه دوباره رفتم که برم زیر پتو بخوابم و فرار کنم پا شدم با همون صورت نشسته و همون لباس های کارم که حتی از تنم در نیورده بودم . راهی بازار شدم .

و قصدم کلا این بود که دیگه الگو هام رو تکرار نکنم و موفق شدم.

درسته بازاری که رفتم تکراری بود و من یه منطقه دیگه رو امتحان نکرده بودم ولی این سری به یه ترس دیگه ام غلبه کردم. و به جای اسنپ سوار تاکسی خطی شدم و به خودم اطمینان دادم دیگه قرار نیست دزدیده بشم هر چند تو دلم اضطراب بود ولی ده تا آیت الکرسی خوندم .

به جای مسیر های تکراری تو بازار و ترس از گم شدن تو کوچه و دزد زدن بهم! کیفم رو سفت چسبیدم و یه مسیر جدید رو انتخاب کردم و راهی شدم و از حق نگذریم هوا عالی بود.

هر چند که اتفاقایی هم تو بازار افتاد که ناراحتم کرد و باعث شد تو اتاق پرو بغض کنم ( سربسته دیگه میگم ) ولی یه سارافن خیلییییییییییییییی خوشگل جیگر خریدم واسه اینکه سر سال تحویل بپوشم.

و برگشت هم با اتوبوس برگشتم و تو هزینه هام صرفه جویی کردم و سر صحبت رو با یه دختر کلاس دهمی کیوت باز کردم که عروسک گردان بود . و درباره رویاهامون حرف زدیم و حسابی تشویقش کردم که داره هنر میخونه. وبهش گفتم مسیر درستی رو انتخاب کرده چون خودش خواسته

خوب بود به خودت افتخار میکنی

بد بود هم یقه خودت رو میگیری چون کسی در قبال رویای تو مسئول نیست.

و اینکه کلی حرف زدیم و بهش گفتم منم مسیرم پیچ وا پیچ شد ولی الان عکاسی میکنم و دارم مهارتم رو ارتقا میدم.

و اینکه تو راه هم یه کلاس دیگه هم ثبتنام کردم که گفت باید نقد بدم و نیمتونم قسطیش کنم و تا شنبه مهلت گرفتم جورش کنم.

شاید زندگی همینه

همین غصه و شادی و غصه و شادی

امروز هر دو رو با هم هی پشت هم تجربه کردم.

میدونی خودم مدونستم زور شادیم زیاد نبود و غمه قوی تر بود

ولی من کورکورانه طرف شادی رو گرفتم.

شاید باید کور باشم در مقابل زندگیم تا یه مدت.

اینم بگم روزه سکوت همچنان ادامه داره و داره جواب میده ولی همچنان گوش شنوام

اشکال نداره اینم درست میشه.(:

سعی کردم درباره مشکلات نگم و درباره نحوه برخورد امروزم بگم.

دوستتون دارم و امروز حس کردم کمی هم خودم رو دوست دارم به جز وقتی که تو اتاق پرو بودم!

♥ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 0:1 توسط زهراموسوی :

برچسب نزنیم!


اگه میبینی خیلی میخوابم آروم بیدارم کن و دلیل خوابیدن زیادم بپرس و نگو تو آسونترین راه رو انتخاب کردی و همیشه خوابی!

اینکه قبل و بعد خوابم کلافه ام مسخره ام نکن بپرس چرا بیدارشدنم بیشتر داره کلافه ام میکنه!

اگه میبینی ساعت ها پشت میز نشستم و پشت سیستمم یا تو گوشی ام نگو مشکل معده ات به این ربط داره که سرم تو گوشیه! ازم بپرس چمه!

اگه میبینی دارم پشت هم چرت و پرت میخورم ولی لب به غذا نمیزنم ازم بپرس هنوز ترس از چاقی تو وجودم مونده یا نه! بپرس چرا هنوز از غذا خوردن میترسم ولی میتونم پشت بهم همه چی رو بخورم و ببلعم رسما ولی به غذا میرسم میترسم!

نگو چرا کل حقوقت رو میدی جای آت و آشغال اگه اون پول رو جمع میکردی الان ماشین داشتی!!!!!!!!!!

اگه میبینی تو برنامه هاتون شرکت نمیکنم و فلان گالری و همایش و کافه و رستوران نمیام نگو چرا خودتو قایم کردی!؟ تو از ما خوشت نمیاد! ببین من پول اسنپ رو هم دارم یانه! ببین من هنوز ترس اجتماعیم رو دارم یا نه!؟

اگه میبینی جواب تماس هات رو نمیدم ولی حضوری ببینمت ساعت ها به حرفات گوش میدم. مسخره ام نکن بپرس شرایط خونمون اوکی بود اون موقع که زنگ زدم؟ تو بیدار بودی اون موقع؟ داشتی گریه میکردی باز؟ یا باز فریز شده بودی و ساعت ها به دیوار رو به روت خیره شده بودی!

اگه میبینی حرفایی رو بهت میزنم که به هیچکی نمگیم و درد ودل میکنم بعد اینکه از دوتا مشکل ام سر بسته خبر دار شدی نگو وای مگه دست و پات رو قطع کردن مگه چیه حالا!؟ فقط خفه شو درکم کن! نذار به این باور برسم هیچکس رو دور و برم ندارم که شعور همدلی رو داشته باشه!

اگه میبنی تنهام نگو بخاطر اینه لباس خوب نمیپوشی و کافه نمیری! ادم و اجتماعی نیستی! نه من واسه ادمای امن زندگیم اجتماعی ترین و شادترین و هیجان انگیز ترین روی خودم میشم!

اگه میبینی...

♥ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 1:41 توسط زهراموسوی :

روزه سکوت


بشدت دلم میخواد دیگه با کسی درد و دل نکنم.

ای کاش به جای یه ماه روزه شکم

یه ماه روزه سکوت داشتیم.

از این به بعد روزه سکوت میگیرم.

♥ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 2:19 توسط زهراموسوی :

درک نشدن توسط آدما


منی که همیشه درکش میکردم و همیشه حمایتش میکردم

امروز بد ضربه خوردم

یادم افتاد که هر بار من این کار رو در قبال ادمای اطرافم انجام میدم و اونا به راحتی میتونن هیولای درونشون رو نشون بدن.

همیشه درباره مشکلاتش حرف میزد و من با درک اینکه این رفتارا تو کدوم خاطره بچگیش ریشه کرده بهش دلداری میدادم و همیشه طرفش رو میگرفتم و چون اونقدر شعور داشتم بدونم کسی که سفره دلش رو واسمم باز میکنه دنبال اینه که یه نفر حرفاش و خوب بشنوه و درکش کنه. و بتونه درست راهنماییش کنه!

اما اون در کمال بیشعوری امروز بعد اینکه باز هم چندین ساعت مخ من رو خورد و درباره مشکلاتش برای بار هزارم حرف زد

بهم میگه میبینی من با چه مشکلاتی دسته و پنجه نرم میکنم؟

تو چی؟ تو فقط میگی افسرده ام و میگیری ساعت ها میخوابی! ببین بعضیا چه مشکلاتی دارن!

بهش گفتم اگه دست و پامم قطع بود باز میتونستی بگی تو فقط داری ادا در میار یو میتونی پاشی راه بری و چیزی رو هم برداری بلند کنی در حالی دست و پا ندارم!؟

بهش گفتم چرا هنوز شعور جامعه در قبال افسردگی پایینه!؟

گفتم اگه زمانی منم درکش نمیکردم با اینکه افسرده بودم ولی حداقل درباره اش مطالعه کردم تا نطر احمقانه دیگه ندم!

بهش گفتم اگه سرطان جسم یه نفر رو میکشه و به روحیه اش هم اسیب میزنه

افسردگی هم روح اون ادم رو میکشه و به جسمش اسیب میزنه!

بهش گفتم چون از مشکلاتم نگفتم برات و یه دوبار دهن باز کردم اونمم سر بسته حرف زدم، سختت شد باهام همدلی کنی؟

بهمم گفت نه تو میتونی بری بیرون لباس خوب بپوشی و با ما بیای کافه و اینا

گفتم فکر میکنی نمیخوام!؟ وقتی به خودم میام میبنم واسه یه بیرون رفتن ساده صدتا فیلتر رو باید رد کنم

وقتی میبینم پولم هیچ وقت به اندازه ای نبوده که بتونم با خیال راحت یه تاکسی بگیرم تا اون کافه کوفتی که میگی خودمو برسونم!

وقتی که همیشه دارم با پدر و برادر مریضم زندگی میکنم تو خونه و همیشه درگیر مشکلات اونا بودم.

خونه ما همیشه جنگ بوده باباعه بوده اون نبوده داداشا بودن!

کی من رنگ ارامش دیدم؟ کی تونستم با یه پسر رابطه عاشقانه داشته باشم که تکیه کنم به اون؟

دیگه نگفتم که تو یه مشکل ساده رو بولد میکنی و با شوهرت ده روز میری تفریح که اون مشکل رو بشوری ببری!

بعد میگه خب به خواستگارا جواب مثبت بده! تو که دختر قانعی هستی فقط از خونتون برو که انقدر نگی افسرده اممگه محیط چقدر میتونه تاثیر بذاره!؟

بهش گفتم یه گلدون رو بهش برس یه گلدون هم پرت کن تو تاریک یببین کدوم واست گل میده!؟

بعد بهش گفتم مد شده میگن دخترا آهن پرستن پسرا اگه ببینن دختره تو یه خانواده پر جمعیته و پدر مریض داره سمتش نمیرن

گفت نه اینطور نی!

بهش گفتم اره نیست ولی فلانی چند ساله میگه میخواد منو از ترس خواهر و مادرش نمیاد سمتم از بس گفتن ما دستمون به دهنمون نمیرسه! اینم از پسری که آهن پرست نیست!

دیگه داشتم رد میدادم اخه همیشه مراعاتش رومیکردم

دیگه گفتم تو خودت اگه داداش داشتی و باباتم بانکی نبود نمیتونستی انقدر پز خواستگاری زیادت رو بدی!

بعد بهش گفتم چرا میگی من قانعم!؟ مگه من چمه که بخوام سریع با یکی ازدواج کنم و برم!/ مگه خودمو از سر راه اوردم؟

من بابام رو نتونستم انتخاب کنم ولی میتونم شوهرم رو خودم انتخاب کنم که زندگی بهتری داشته باشم!؟

بهش گفتم دیگه دور از واقعیت با من صحبت نکن ! من خودم ته همه چی رو میدونم و ده تا ده تا مشاوره میدم

ولی برای خودم تو اطرافم کسی رو ندارم از این به بعد هم باهات درد و دل نمیکنم!
انگار من خوشم میاد ساعت ها میخوابم

من میخوابم که جنگ و دعوا و زندگی پر تتنش رو نبینم اوایل اینطور بود ولی الان سال هاست که مغزم خاموش میکنه همه چی

و یهو به خودم میام مبینم خوابیدم درحالی کلی برنامه ریخته بودم.

یا دارم به اون برنامه عمل میکنم یهو میبینم دارم به مشکلاتم فکر میکنم!

نمیدونه من وقتی از خواب بیدار میشم میشینم گریه میکنم که چرا خوابیدم !؟

چند سری که خودمو ده بار سیلی زدم

مونده بودم چرا بیهوش میشم!

من خودم بیشتر از همه دلسوز خودمه!

وقتی میخوام واسه روحیه ام برم لباس بخرم که تیپم بروز تر بشه که این به خودش اجازه نده مسخره ام کنه ولی میبنیم حقوم نمیرسه!!

دارم کلاس میرم مهارت یاد بگیرم دارم قسط میدم دارم هر کاری میکنم تلاش میکنم که اوضاع بهتر بشه ولی نمیشه!

من نرمال بزرگ نشدم که بخوام یه شبه همه چی رو نرمال کنم.

ولی دلم شکست دلم گرفت که ادما دست میذارن رو مشکلاتم!

من همینجوریشم دارم با دردای جسمم رنج میکشم از مشکلات سیاتیک و کمرم و ستون فقراتم و معده درد و مشکلات هورمونی !

اونوقت نشسته بالا منبر از اینکه باباش چرا با اینکه ازدواج کرده پول تو جیبیش رو بیشتر نکرده یا دیر تر ریخته حرف میزنه! منه احمقم دلداریش میدم!

چون معتقد بودم هر کی به اندازه ظرفش خدا درد میده!

اما الان دیگه به این باور ندارم

به قول اجیم یکی دردش اینه ماشینش چرا مدل بالاتر نمیشه و حرص میخوره

یکی دردش اینه ویلچرش خراب شده و نمیتونه بهترش رو بگیره

یکی قطع نخاعه رو زمینه!

اره همه مشکل دارن! ولی مشکل داریم تا مشکل

من دیگه خودمو درگیر مشکلات اون نمیکنم و از مشکلاتم بهش نمیگم

اینجا هم نمیگم

اصلا کسی مسئول مشکلات کسی نیست.

ادم با خودش حل کنه بهتره

یا کسی که صادقانه مشکلات رو درک کنه وهمدلی کنه.

من از کسی راهکار نخواستم که بهم پیشنهاد میده برم ازدواج کنم ؟

من فقط همدلی میخواستم! که غلط کردم

همکار رفیق نمیشه!

چند ساعت بعدشم جلو چشم خودم و رییسم زیرآبم رو زد که اره ببین شما دارید الکی کاراش رو بزرگ میکنید اون زحمتی نمیکشه اگه میکشه منم میکشم ولی من دیده نمیشم!

پیک می!

اره راست میگه کار میکنه فقط تو اکسپلور اینستا و تماس تصوری هایی که با اکیپش میگیره و ده بار هم میگه من واسه سرگرمی اینجام مثه تو خودمو واسه کار نمیکشم!

این در حالیه که من ده بار پشتش دراومدم و هواش رو داشتم هر کی پشتش حرف زد حمایتش کردم

احمقم من! احمق!

♥ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 0:20 توسط زهراموسوی :

نمیدونم چی بگم!


نمیدونم چی بگم؟

چند بار نوشتم و پاک کردم

اینکه ندونی چی میخوای بگی! یا ندونی میخوای چکار کنی! خودش نشونه این نیست که حرفای زیادی تو دلت داری و نمیدونی چجوری بگی!؟

یا کلی کار برای انجام دادن داری و اینکه ندونی میخوای چکار کنی خودش نشون از سردرگمیت باشه!؟

بنظرتون اینطوری نیست؟

تهشم سکوت رو انتخاب میکنی و یا هیچ کاری رو انجام نمیدی!

شاید میخواستم حرف دیگه ای بزنم یا یه جور دیگه درباره سردرگمیم بنویسم؛ ولی شد این چند خط!
یا شایدم میخواستم برم کارامو انجام بدم ولی نشستم پا وبلاگ نوشتن! و همین خودش هیچ کاری نکردنه!

دیگه به چه کاری میگن، هیچ کاری نکردن!؟


برچسبـهـ ـا : احوال نویس
♥ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 19:0 توسط زهراموسوی :

برای اولین بار


چند شب پیش بود که یه فراخوان دیدم که نوشته بود پنج عکس با موضوع آزاد بفرستید برای فلان نمایشگاه!

خلاصه منم دیر وقت بود ساعت یک و دو شب بود فرستادم و مسئول دریافتشون هم وقت گذاشت بنده خدا و عکس ها رو گرفت

و گذشت و موقع برگشت از سرکار دیدم استادم بعد عمری بهم پیام داده که تبریک میگم زهرا جان بابت برنده شدنت و اینا موفق باشی و اگه شد حتما برای افتتاحیه میام و اینا

منم سریع خوشحال شدم و تو دلم پروانه ها به پرواز در اومده بودن و سریع به مسئوله پیام دادم که برنده شدم؟ عکس منم تو گالری به نمایش درمیاد؟ اونم حالا یا نمیدونست یا میخواست غافلگیر بشم ناامیدم کرد و یه کلوم گفت توکل کن.

حالا نگو همون روز پنج بعدازظهرش اصن افتتاحیه بوده من همین قدر بی خبر بودم.

دیگه ناامید رفتم زیر پتو و گفتم استاد لابد اشتباهی پیام داده من که قبول نشدم دیر فرستادم والا

هیچی دیگه ساعت پنج بود به داداشم کارتم رو دادم و گفتم واسم پفک میگیری؟ افسرده شده بودم دیدی یه چی رو ذوقش رو داری بشه و وقتی اینطوری خوشحال میشی و یهو ببینی سوتفاهم بوده خیلی بیشتر تو پرت زده میشه.

خلاصه پفک رو گرفتم و پا لپ تاپ نشستم که فیلم ببینم بشوره ببره غمم رو که دیدم تو گروه بچه ها دارن بهم تبریک میگن دوتا دیگه از دوستامم برنده شده بودن. کلا چهل اثر قبول میشد. منم گفتم دیگه استاد حتما اشتباه کرده بیا این دو نفر قبول شدن.

دیگه ساعت شش و نیم غروب بود که استوری دوستم که برنده شده بود رو باز کردم دیدمم زده ساعت پنج افتتاحیه بوده! همون روز!!!

منم سریع پا شدم آماده شدم که فقط برم برسم که به دوستام تبریک بگم

با اینکه خودم ناراحت بودم ولی دلم نیومد

پا شدم جنگی آماده شدم وو بیست دقیقه ای با اسنپ رسیدم اونجا و تا بچه ها رو دیدم تبریک گفتم و گفتم ببینم عکساتونو؟

که دیدم با ذوق نگاهم میکنن و سارا گفت: زهرا عکس خودتم که اونجاست! مگه توام ثبتنام کردی؟ تو چرا دیر اومدی؟ خودتم که برنده شدی و این حرفا

حالا من رو میگی انقدر خوشحال شدم نیشم بسته نمیشد

باورم نمیشد! اصلا!

نمیدونم اصن یه مزه دیگه داشت واسم

واسه اولین بار ! بلاخره منم عکسم به نمایش در اومد.

خیلیییییییییییییی وقت بود دچار بدبیاری و حتی روزمرگی شده بودم و این برام یه دنیا باارزش بود نمیدونم شاید اگه هیچ وقت نمیرفتم به دوستام تبریک بگم به لذت افتتاحیه و گالری نمی رسیدم.

ولی عجیب بود چرا انقددر اطلاع رسانیشون بد بود اگه بهم میگفت پاشو بیا توام برنده شدی که من از اول صبح اونجا می بودم!

خلاصه که خیلی خوشحالم نمیدونم چجوری بگم چقدر واسم ارزش داشت

اونم واسه من ناامیدی که هر لحظه به مرگ فکر میکردم. این کور سوی امیدی شد.

حقا که ما موجوداتی هستیم نیاز توجه داریم. اینکه دیده بشیم بدونیم یه جا درخشیدیم وگرنه همش درجا زدن و ناامیدیه!

و اینکه دوشنبه هم مراسم اختتامیه بود و از بچه های عکاس اول از همه اسم منو خوندن و هول کردم موقع رفتن رو سن نفر اول رو لگد زدم و بعدش کلی عذرخواهی کردم و بنده خدا هی میگفت مبارکت بابا اشکال نداره چیزی نشد.

و اینکه بعدش به علت وقت کم باقی رو نتونستن تقدیر نامه بدن وو گفتن بعد برنامه

حالا قراره بازم عکسامون رو به نمایش بذارن یه جای دیگه که باز اطلاع رسانی دقیقی نکردن

و بعد اون تابلو رو به خودمون هدیه میدن.

خیلیییییییییی خوشحالم خدایا امیدوارم بازم از این شادی ها نصیبم بشه و هر کی که مثه من ناامیده شده به یه آرزوی قشنگش برسه این روزا که نور امید تو دلش بتابه.

نمیدونم با غلط امیلایی و نوشتاری نوشتم دیگه چون هی میخواستم بنویسم و تنبلیم میومد.

♥ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 16:8 توسط زهراموسوی :

Design By : Bia2skin.ir