یه‌ قاچ از زندگی من ...
داستان روزمرگی، دلنوشته،طنز نویسی ،خاطره نویسی و...


گیج شدم از این همه بدبیاری


دنبال یه کار میگردم یه کار خوب

 

واقعا دستم تنگه باید برای محقق شدن رویا هام سختی بکشم

 

تا کی منتظر جیب پدر مادرم باشم که خدا رو شکر هیچ وقت قرار نیست از اون جیب برای من

 

خرجی بشه

 

رفتم کلاس نقاشی و یه مدرک گرفتم با خودم میگفتم تابلو میکشم پول درمیارم

 

اما فقط چهارصد و پنجاه تومن از حساب بانکیم خالی شد هیچ کس حاضر نیست پول جای تابلو

 

بده 

 

ناراحتم 

 

توی سایت دیجی کالا دوربین های چاپ سریع رو که میبینم به این فکر میکنم با پول کلاس

 

نقاشی میتونستم یه دونه از اونا بخرم وکلی کیف کنم 

 

اما حیف اون موقعی که داشتم پول کلاس میدادم فقط به این فکر کردم حالا که پول داره بی

ارزش میشه من یه حرفه ای رو یاد بگیرم و روی پای خودم وایسم 

 

اما نشد یه بد شانسی به بدشانسی های زندگیم اضافه شد

 

قرار بود توی روبیکا صفحه ای بزنم و تجاریش کنم وسفارش بگیرم  اما هنوز تایید صفحه ام نیومده

 

بی انصافیه یه دکمه تاییده دیگه من که هرچی خواستین رو برات رو کردم 

 

یه بدشانسی دیگه 

 

با خودم گفتم مردم که صد تومن دویست تومن بابته تابلوهای تو نمیدن 

 

بیا گردبند درست کن

 

الان دو هفته است که به بابام سپردم برام وسایلش رو جور کنه 

 

اما هی پشت گوش میندازه 

 

خودمم نمیتونم برم تهیه کنم طرف دوسته بابامه 

 

دلم میخواد به خودم امیدواری بدم اما بازم یه بدبیاری دیگه 

 

برای تغییر گرایش درخواست داده بودم تمام شرایطشم داشتم اما هنوز بعد یک ماه و نیم تایید

 

نشده 

 

ولی ماله دوستم که درخواستش رو چند روز بعد من داد تایید شده 

 

اگه این بدشانسی نیست پس چیه ؟

 

تازه معدل من بالاتر بود تعداد واحد های پاس شده هم بیشتر بود

 

امروز دیگه رفتم دانشگاه اما بازم جوابی ندادن مگه یه دکمه ی تایید چیه که نمیزنید؟

 

ای کاش یکم مسولیت پذیر تر بودن

 

بدشانسی تا کی ؟تا کی ادای آدمای قوی وشاد رو دربیارم؟

 

دنیا قراره تا کی دورم بزنه ؟ تاکی قراره اذیتم کنه؟ تا کی من از بقیه بیشتر تو کارام گره بیوفته ؟

 

 

 


برچسبـهـ ـا : احوال نویس
♥ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۷ ساعت 18:15 توسط زهراموسوی :

Design By : Bia2skin.ir