خیلی وقته به وبلاگ درست و حسابی سر نزدم و حتی نمیدونم چقدر از روزه هامو اینجا ثبت نکردم
اما میگم که روزای خوب منم رسید و حسابی داره بهم خوش میگذره. و من سرشار از انرژی مثبتم.
و هروز ورزش میکنم غذا کم تر میخورم و چالش چهل روزه ی نخوردن پفک و چیپس و به روز بیست و نهم رسوندم و ادامه داره... حالا اصلا بادیدن پفک دلم غنج نمیره!
حسابی لاغر شدم وفهمیدم که اضافه وزن تو افسردگی حسابی تاثیر میزاره.
گواهی نامه ام رو گرفتم و عاشق رانندگی ام!
رمانی که بهمن پارسال ایده اش اومده بود تو ذهنم و خط های اولیه اش رو نوشتم تو این مدت چند فصل ازش نوشه ام و ادامه داره این کار تا پایانش.
و اینکه بلاخره تونستم دومین رمانی که تو زندگیم نوشتم رو به اشتراک بزارم. اونم با کلی کمک و راهنمایی از تابستون بود فکر کنم که پیج نگاه دانلود رو پیداکردم و یه کامنت گذاشتم و در کمال تعجب از طرف مدیر دیده شد و بعدشم دایرکت و کلی پرسش و پاسخ و کمک کردنش تا الان.
و حالا تونستم سومین پست از رمان خاک خورده ی این سالها رو به اشتراک بزارم
چقدر قلمم فرق کرده!
اون موقع اول دبیرستان بودم والان سال دوم دانشکده و بیست سالمه!
تو این مدت دیگه مثل قدیم غر نمی زنم!
و اساسا قوانین جدیدی رو به زندگیم حاکم کردم، اول اینکه بعد اینکه از طرف خواهرام طرد شدم با خدا آشتی کردم با یه اتفاق هیجان انگیز و معجزه وار. و فهمیدم که خدا هوزم دوستم داره!
هنوزم هست و میدونه چطور قلبم شکسته شده و چطور میشه آرومش کرد.
نمازم رو شروع کردم و دوم اینکه با حضرت فاطمه (س) هم آشتی کردم و میشه گفت دنیا دیگه با من سرجنگ نداره.
سومین قانونی ک برای خودم گذاشتم اینه که قسمتی از روح خدا در من وجود داره پس باید سرشار از انرژی مثبت باشم و هستم و خواهم بود.
چهارمین قانون اینکه، اونی که باید بیاد میاد اونی که باید بره میره و اونی که باید بمونه می مونه! برای همین به این درک رسیدم که آدما و اتفاقاتشون وحتی نسبت هاشون همه بخشی از زندگی منن نه همه ی زندگی من!
و قوانین دیگه مثل اینکه میدونم هر چیزی در زمان خودش اتفاق می افته و شیطان فقط با هول کرد آدم نمیزاره از زندگی لذت ببره.
و اینکه میدونم باید قد م بردارم تا خدا بهم کفش های نو بده .
و حتی میدونم شکست من کس ی رو ناراحت نمیکنه و موفقیت منم حتی کسی رو شاد نمیکنه! و برای همین برای خودم زندگی میکنم و میشه گفت تعبیر لشگر من یه نفره است شدم.
قلبم از آدما و کاراشون سیره و برای همین بی تفاوت شدم.
اها گذرنامه ام هم گرفتم. و خیلی به این فکر میکنم که چقدر رفتن به کره ی جنوبی برای من نزدیک شده.
دیگه خودم کارام رو انجام میدم و به ادما ووابسته نیستم.
و از همه مهم تر بزرگ شدم اما هنوز متوجه این هستم که بیست سالمه!
درس هام رو با علاقه میخونم و از پس امتحاناتم براومدم.
و کلی چیز دیگه که الان که درام فکر میکنم میگم چه خوب میشد ارتباطم رو با وبلاگ قطع نمی کردم و می تونستم همه این اتفاقات رو همون موقع با اون انرژی می نوشتم و ثبت می کردم.
خدایا تحمل دردِ نبودنش
رو هم بهمون بده...
خدایا نمیدونم چقدر گریه کنم
من سردار سلیمانیم رو می خوام🖤