یه‌ قاچ از زندگی من ...
داستان روزمرگی، دلنوشته،طنز نویسی ،خاطره نویسی و...


بوی چای بهار نارنج


امشب هم از زیادی غم ماجرا های زندگیم

سنگینی ای روی قفسه سینه ام حس میکردم؛ ولی بارون اومد(:

بارون اومد و انگار همه چی رو شست و با خودش برد

با اینکه حموم کرده بودم و میدونستم سرما میخورم ولی رفتم روی پله اهنی و زیر بارون موندم.

و برای لحظاتی توی ذهنم حرفای خوب زدم.

و خدا رو برای بارون

این بوی نم تو هوا

اون قطره هایی که از روی سیم تلفن آویزونن

اون نوری که از تیر چراغ برق تابیده بین قطره های در حال باریدن بارون

اون رنگ قشنگ آسمون تیره

و چای بهار نارنجی که الان دم کردم

شکر کردم.

یکی از اخلاقایی که دوست دارم بهش اشاره کنم اینه که من خیلی ادم شکر گزاریم.

حتی تو اوج نا امیدی هم میگم : خدایا شکرت ولی این چه وضعشه!(:

خلاصه بگم حتی الان بابت این بوی چای بهار نارنج که میزنه به بینی ام ، هم خدا رو شکر میکنم.

پ.ن: همین الان عطسه کردم تبریک میگم سرما خوردم(:

راستی روزه سکوت ادامه داره همچنان(:

♥ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 1:9 توسط زهراموسوی :

صحبت درباره مشکلات تموم شد


از حجم پیام هاتون متوجه شدم هنوز ادمای با محبتی وجود دارن که باهات همدلی کنن.

ولی میدونی انگار عادت ندارم!

عادت ندارم انقدر باهام همدلی کنن

همیشه تو ذوقم خورده

همیشه کسی توجه نکرده

همیشه بحث عوض شده

همیشه ...

برای همین یه باره به خودم اومدم و گفتم باید تمومش کنم .

من نمیتونم انقدر همدلی رو دریافت کنم ! شاید عجیب باشه ولی بلدش نیستم.

اکثر اوقات من اونی بودم که ابراز همدلی میکرد.

و این حجم از محبت من رو داره لوس میکنه!

اسمش پس زدن محبته یا هر چی نمیدونم ولی سختمه!

به هر حال خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی ..... زیاد ممنونم(:

امروز هم اتفاق های جالبی نیوفتاد و اعصابم رو خورد کرد ولی به محض اینکه دوباره رفتم که برم زیر پتو بخوابم و فرار کنم پا شدم با همون صورت نشسته و همون لباس های کارم که حتی از تنم در نیورده بودم . راهی بازار شدم .

و قصدم کلا این بود که دیگه الگو هام رو تکرار نکنم و موفق شدم.

درسته بازاری که رفتم تکراری بود و من یه منطقه دیگه رو امتحان نکرده بودم ولی این سری به یه ترس دیگه ام غلبه کردم. و به جای اسنپ سوار تاکسی خطی شدم و به خودم اطمینان دادم دیگه قرار نیست دزدیده بشم هر چند تو دلم اضطراب بود ولی ده تا آیت الکرسی خوندم .

به جای مسیر های تکراری تو بازار و ترس از گم شدن تو کوچه و دزد زدن بهم! کیفم رو سفت چسبیدم و یه مسیر جدید رو انتخاب کردم و راهی شدم و از حق نگذریم هوا عالی بود.

هر چند که اتفاقایی هم تو بازار افتاد که ناراحتم کرد و باعث شد تو اتاق پرو بغض کنم ( سربسته دیگه میگم ) ولی یه سارافن خیلییییییییییییییی خوشگل جیگر خریدم واسه اینکه سر سال تحویل بپوشم.

و برگشت هم با اتوبوس برگشتم و تو هزینه هام صرفه جویی کردم و سر صحبت رو با یه دختر کلاس دهمی کیوت باز کردم که عروسک گردان بود . و درباره رویاهامون حرف زدیم و حسابی تشویقش کردم که داره هنر میخونه. وبهش گفتم مسیر درستی رو انتخاب کرده چون خودش خواسته

خوب بود به خودت افتخار میکنی

بد بود هم یقه خودت رو میگیری چون کسی در قبال رویای تو مسئول نیست.

و اینکه کلی حرف زدیم و بهش گفتم منم مسیرم پیچ وا پیچ شد ولی الان عکاسی میکنم و دارم مهارتم رو ارتقا میدم.

و اینکه تو راه هم یه کلاس دیگه هم ثبتنام کردم که گفت باید نقد بدم و نیمتونم قسطیش کنم و تا شنبه مهلت گرفتم جورش کنم.

شاید زندگی همینه

همین غصه و شادی و غصه و شادی

امروز هر دو رو با هم هی پشت هم تجربه کردم.

میدونی خودم مدونستم زور شادیم زیاد نبود و غمه قوی تر بود

ولی من کورکورانه طرف شادی رو گرفتم.

شاید باید کور باشم در مقابل زندگیم تا یه مدت.

اینم بگم روزه سکوت همچنان ادامه داره و داره جواب میده ولی همچنان گوش شنوام

اشکال نداره اینم درست میشه.(:

سعی کردم درباره مشکلات نگم و درباره نحوه برخورد امروزم بگم.

دوستتون دارم و امروز حس کردم کمی هم خودم رو دوست دارم به جز وقتی که تو اتاق پرو بودم!

♥ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 0:1 توسط زهراموسوی :

برچسب نزنیم!


اگه میبینی خیلی میخوابم آروم بیدارم کن و دلیل خوابیدن زیادم بپرس و نگو تو آسونترین راه رو انتخاب کردی و همیشه خوابی!

اینکه قبل و بعد خوابم کلافه ام مسخره ام نکن بپرس چرا بیدارشدنم بیشتر داره کلافه ام میکنه!

اگه میبینی ساعت ها پشت میز نشستم و پشت سیستمم یا تو گوشی ام نگو مشکل معده ات به این ربط داره که سرم تو گوشیه! ازم بپرس چمه!

اگه میبینی دارم پشت هم چرت و پرت میخورم ولی لب به غذا نمیزنم ازم بپرس هنوز ترس از چاقی تو وجودم مونده یا نه! بپرس چرا هنوز از غذا خوردن میترسم ولی میتونم پشت بهم همه چی رو بخورم و ببلعم رسما ولی به غذا میرسم میترسم!

نگو چرا کل حقوقت رو میدی جای آت و آشغال اگه اون پول رو جمع میکردی الان ماشین داشتی!!!!!!!!!!

اگه میبینی تو برنامه هاتون شرکت نمیکنم و فلان گالری و همایش و کافه و رستوران نمیام نگو چرا خودتو قایم کردی!؟ تو از ما خوشت نمیاد! ببین من پول اسنپ رو هم دارم یانه! ببین من هنوز ترس اجتماعیم رو دارم یا نه!؟

اگه میبینی جواب تماس هات رو نمیدم ولی حضوری ببینمت ساعت ها به حرفات گوش میدم. مسخره ام نکن بپرس شرایط خونمون اوکی بود اون موقع که زنگ زدم؟ تو بیدار بودی اون موقع؟ داشتی گریه میکردی باز؟ یا باز فریز شده بودی و ساعت ها به دیوار رو به روت خیره شده بودی!

اگه میبینی حرفایی رو بهت میزنم که به هیچکی نمگیم و درد ودل میکنم بعد اینکه از دوتا مشکل ام سر بسته خبر دار شدی نگو وای مگه دست و پات رو قطع کردن مگه چیه حالا!؟ فقط خفه شو درکم کن! نذار به این باور برسم هیچکس رو دور و برم ندارم که شعور همدلی رو داشته باشه!

اگه میبنی تنهام نگو بخاطر اینه لباس خوب نمیپوشی و کافه نمیری! ادم و اجتماعی نیستی! نه من واسه ادمای امن زندگیم اجتماعی ترین و شادترین و هیجان انگیز ترین روی خودم میشم!

اگه میبینی...

♥ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 1:41 توسط زهراموسوی :

روزه سکوت


بشدت دلم میخواد دیگه با کسی درد و دل نکنم.

ای کاش به جای یه ماه روزه شکم

یه ماه روزه سکوت داشتیم.

از این به بعد روزه سکوت میگیرم.

♥ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 2:19 توسط زهراموسوی :

درک نشدن توسط آدما


منی که همیشه درکش میکردم و همیشه حمایتش میکردم

امروز بد ضربه خوردم

یادم افتاد که هر بار من این کار رو در قبال ادمای اطرافم انجام میدم و اونا به راحتی میتونن هیولای درونشون رو نشون بدن.

همیشه درباره مشکلاتش حرف میزد و من با درک اینکه این رفتارا تو کدوم خاطره بچگیش ریشه کرده بهش دلداری میدادم و همیشه طرفش رو میگرفتم و چون اونقدر شعور داشتم بدونم کسی که سفره دلش رو واسمم باز میکنه دنبال اینه که یه نفر حرفاش و خوب بشنوه و درکش کنه. و بتونه درست راهنماییش کنه!

اما اون در کمال بیشعوری امروز بعد اینکه باز هم چندین ساعت مخ من رو خورد و درباره مشکلاتش برای بار هزارم حرف زد

بهم میگه میبینی من با چه مشکلاتی دسته و پنجه نرم میکنم؟

تو چی؟ تو فقط میگی افسرده ام و میگیری ساعت ها میخوابی! ببین بعضیا چه مشکلاتی دارن!

بهش گفتم اگه دست و پامم قطع بود باز میتونستی بگی تو فقط داری ادا در میار یو میتونی پاشی راه بری و چیزی رو هم برداری بلند کنی در حالی دست و پا ندارم!؟

بهش گفتم چرا هنوز شعور جامعه در قبال افسردگی پایینه!؟

گفتم اگه زمانی منم درکش نمیکردم با اینکه افسرده بودم ولی حداقل درباره اش مطالعه کردم تا نطر احمقانه دیگه ندم!

بهش گفتم اگه سرطان جسم یه نفر رو میکشه و به روحیه اش هم اسیب میزنه

افسردگی هم روح اون ادم رو میکشه و به جسمش اسیب میزنه!

بهش گفتم چون از مشکلاتم نگفتم برات و یه دوبار دهن باز کردم اونمم سر بسته حرف زدم، سختت شد باهام همدلی کنی؟

بهمم گفت نه تو میتونی بری بیرون لباس خوب بپوشی و با ما بیای کافه و اینا

گفتم فکر میکنی نمیخوام!؟ وقتی به خودم میام میبنم واسه یه بیرون رفتن ساده صدتا فیلتر رو باید رد کنم

وقتی میبینم پولم هیچ وقت به اندازه ای نبوده که بتونم با خیال راحت یه تاکسی بگیرم تا اون کافه کوفتی که میگی خودمو برسونم!

وقتی که همیشه دارم با پدر و برادر مریضم زندگی میکنم تو خونه و همیشه درگیر مشکلات اونا بودم.

خونه ما همیشه جنگ بوده باباعه بوده اون نبوده داداشا بودن!

کی من رنگ ارامش دیدم؟ کی تونستم با یه پسر رابطه عاشقانه داشته باشم که تکیه کنم به اون؟

دیگه نگفتم که تو یه مشکل ساده رو بولد میکنی و با شوهرت ده روز میری تفریح که اون مشکل رو بشوری ببری!

بعد میگه خب به خواستگارا جواب مثبت بده! تو که دختر قانعی هستی فقط از خونتون برو که انقدر نگی افسرده اممگه محیط چقدر میتونه تاثیر بذاره!؟

بهش گفتم یه گلدون رو بهش برس یه گلدون هم پرت کن تو تاریک یببین کدوم واست گل میده!؟

بعد بهش گفتم مد شده میگن دخترا آهن پرستن پسرا اگه ببینن دختره تو یه خانواده پر جمعیته و پدر مریض داره سمتش نمیرن

گفت نه اینطور نی!

بهش گفتم اره نیست ولی فلانی چند ساله میگه میخواد منو از ترس خواهر و مادرش نمیاد سمتم از بس گفتن ما دستمون به دهنمون نمیرسه! اینم از پسری که آهن پرست نیست!

دیگه داشتم رد میدادم اخه همیشه مراعاتش رومیکردم

دیگه گفتم تو خودت اگه داداش داشتی و باباتم بانکی نبود نمیتونستی انقدر پز خواستگاری زیادت رو بدی!

بعد بهش گفتم چرا میگی من قانعم!؟ مگه من چمه که بخوام سریع با یکی ازدواج کنم و برم!/ مگه خودمو از سر راه اوردم؟

من بابام رو نتونستم انتخاب کنم ولی میتونم شوهرم رو خودم انتخاب کنم که زندگی بهتری داشته باشم!؟

بهش گفتم دیگه دور از واقعیت با من صحبت نکن ! من خودم ته همه چی رو میدونم و ده تا ده تا مشاوره میدم

ولی برای خودم تو اطرافم کسی رو ندارم از این به بعد هم باهات درد و دل نمیکنم!
انگار من خوشم میاد ساعت ها میخوابم

من میخوابم که جنگ و دعوا و زندگی پر تتنش رو نبینم اوایل اینطور بود ولی الان سال هاست که مغزم خاموش میکنه همه چی

و یهو به خودم میام مبینم خوابیدم درحالی کلی برنامه ریخته بودم.

یا دارم به اون برنامه عمل میکنم یهو میبینم دارم به مشکلاتم فکر میکنم!

نمیدونه من وقتی از خواب بیدار میشم میشینم گریه میکنم که چرا خوابیدم !؟

چند سری که خودمو ده بار سیلی زدم

مونده بودم چرا بیهوش میشم!

من خودم بیشتر از همه دلسوز خودمه!

وقتی میخوام واسه روحیه ام برم لباس بخرم که تیپم بروز تر بشه که این به خودش اجازه نده مسخره ام کنه ولی میبنیم حقوم نمیرسه!!

دارم کلاس میرم مهارت یاد بگیرم دارم قسط میدم دارم هر کاری میکنم تلاش میکنم که اوضاع بهتر بشه ولی نمیشه!

من نرمال بزرگ نشدم که بخوام یه شبه همه چی رو نرمال کنم.

ولی دلم شکست دلم گرفت که ادما دست میذارن رو مشکلاتم!

من همینجوریشم دارم با دردای جسمم رنج میکشم از مشکلات سیاتیک و کمرم و ستون فقراتم و معده درد و مشکلات هورمونی !

اونوقت نشسته بالا منبر از اینکه باباش چرا با اینکه ازدواج کرده پول تو جیبیش رو بیشتر نکرده یا دیر تر ریخته حرف میزنه! منه احمقم دلداریش میدم!

چون معتقد بودم هر کی به اندازه ظرفش خدا درد میده!

اما الان دیگه به این باور ندارم

به قول اجیم یکی دردش اینه ماشینش چرا مدل بالاتر نمیشه و حرص میخوره

یکی دردش اینه ویلچرش خراب شده و نمیتونه بهترش رو بگیره

یکی قطع نخاعه رو زمینه!

اره همه مشکل دارن! ولی مشکل داریم تا مشکل

من دیگه خودمو درگیر مشکلات اون نمیکنم و از مشکلاتم بهش نمیگم

اینجا هم نمیگم

اصلا کسی مسئول مشکلات کسی نیست.

ادم با خودش حل کنه بهتره

یا کسی که صادقانه مشکلات رو درک کنه وهمدلی کنه.

من از کسی راهکار نخواستم که بهم پیشنهاد میده برم ازدواج کنم ؟

من فقط همدلی میخواستم! که غلط کردم

همکار رفیق نمیشه!

چند ساعت بعدشم جلو چشم خودم و رییسم زیرآبم رو زد که اره ببین شما دارید الکی کاراش رو بزرگ میکنید اون زحمتی نمیکشه اگه میکشه منم میکشم ولی من دیده نمیشم!

پیک می!

اره راست میگه کار میکنه فقط تو اکسپلور اینستا و تماس تصوری هایی که با اکیپش میگیره و ده بار هم میگه من واسه سرگرمی اینجام مثه تو خودمو واسه کار نمیکشم!

این در حالیه که من ده بار پشتش دراومدم و هواش رو داشتم هر کی پشتش حرف زد حمایتش کردم

احمقم من! احمق!

♥ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 0:20 توسط زهراموسوی :

نمیدونم چی بگم!


نمیدونم چی بگم؟

چند بار نوشتم و پاک کردم

اینکه ندونی چی میخوای بگی! یا ندونی میخوای چکار کنی! خودش نشونه این نیست که حرفای زیادی تو دلت داری و نمیدونی چجوری بگی!؟

یا کلی کار برای انجام دادن داری و اینکه ندونی میخوای چکار کنی خودش نشون از سردرگمیت باشه!؟

بنظرتون اینطوری نیست؟

تهشم سکوت رو انتخاب میکنی و یا هیچ کاری رو انجام نمیدی!

شاید میخواستم حرف دیگه ای بزنم یا یه جور دیگه درباره سردرگمیم بنویسم؛ ولی شد این چند خط!
یا شایدم میخواستم برم کارامو انجام بدم ولی نشستم پا وبلاگ نوشتن! و همین خودش هیچ کاری نکردنه!

دیگه به چه کاری میگن، هیچ کاری نکردن!؟


برچسبـهـ ـا : احوال نویس
♥ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 19:0 توسط زهراموسوی :

برای اولین بار


چند شب پیش بود که یه فراخوان دیدم که نوشته بود پنج عکس با موضوع آزاد بفرستید برای فلان نمایشگاه!

خلاصه منم دیر وقت بود ساعت یک و دو شب بود فرستادم و مسئول دریافتشون هم وقت گذاشت بنده خدا و عکس ها رو گرفت

و گذشت و موقع برگشت از سرکار دیدم استادم بعد عمری بهم پیام داده که تبریک میگم زهرا جان بابت برنده شدنت و اینا موفق باشی و اگه شد حتما برای افتتاحیه میام و اینا

منم سریع خوشحال شدم و تو دلم پروانه ها به پرواز در اومده بودن و سریع به مسئوله پیام دادم که برنده شدم؟ عکس منم تو گالری به نمایش درمیاد؟ اونم حالا یا نمیدونست یا میخواست غافلگیر بشم ناامیدم کرد و یه کلوم گفت توکل کن.

حالا نگو همون روز پنج بعدازظهرش اصن افتتاحیه بوده من همین قدر بی خبر بودم.

دیگه ناامید رفتم زیر پتو و گفتم استاد لابد اشتباهی پیام داده من که قبول نشدم دیر فرستادم والا

هیچی دیگه ساعت پنج بود به داداشم کارتم رو دادم و گفتم واسم پفک میگیری؟ افسرده شده بودم دیدی یه چی رو ذوقش رو داری بشه و وقتی اینطوری خوشحال میشی و یهو ببینی سوتفاهم بوده خیلی بیشتر تو پرت زده میشه.

خلاصه پفک رو گرفتم و پا لپ تاپ نشستم که فیلم ببینم بشوره ببره غمم رو که دیدم تو گروه بچه ها دارن بهم تبریک میگن دوتا دیگه از دوستامم برنده شده بودن. کلا چهل اثر قبول میشد. منم گفتم دیگه استاد حتما اشتباه کرده بیا این دو نفر قبول شدن.

دیگه ساعت شش و نیم غروب بود که استوری دوستم که برنده شده بود رو باز کردم دیدمم زده ساعت پنج افتتاحیه بوده! همون روز!!!

منم سریع پا شدم آماده شدم که فقط برم برسم که به دوستام تبریک بگم

با اینکه خودم ناراحت بودم ولی دلم نیومد

پا شدم جنگی آماده شدم وو بیست دقیقه ای با اسنپ رسیدم اونجا و تا بچه ها رو دیدم تبریک گفتم و گفتم ببینم عکساتونو؟

که دیدم با ذوق نگاهم میکنن و سارا گفت: زهرا عکس خودتم که اونجاست! مگه توام ثبتنام کردی؟ تو چرا دیر اومدی؟ خودتم که برنده شدی و این حرفا

حالا من رو میگی انقدر خوشحال شدم نیشم بسته نمیشد

باورم نمیشد! اصلا!

نمیدونم اصن یه مزه دیگه داشت واسم

واسه اولین بار ! بلاخره منم عکسم به نمایش در اومد.

خیلیییییییییییییی وقت بود دچار بدبیاری و حتی روزمرگی شده بودم و این برام یه دنیا باارزش بود نمیدونم شاید اگه هیچ وقت نمیرفتم به دوستام تبریک بگم به لذت افتتاحیه و گالری نمی رسیدم.

ولی عجیب بود چرا انقددر اطلاع رسانیشون بد بود اگه بهم میگفت پاشو بیا توام برنده شدی که من از اول صبح اونجا می بودم!

خلاصه که خیلی خوشحالم نمیدونم چجوری بگم چقدر واسم ارزش داشت

اونم واسه من ناامیدی که هر لحظه به مرگ فکر میکردم. این کور سوی امیدی شد.

حقا که ما موجوداتی هستیم نیاز توجه داریم. اینکه دیده بشیم بدونیم یه جا درخشیدیم وگرنه همش درجا زدن و ناامیدیه!

و اینکه دوشنبه هم مراسم اختتامیه بود و از بچه های عکاس اول از همه اسم منو خوندن و هول کردم موقع رفتن رو سن نفر اول رو لگد زدم و بعدش کلی عذرخواهی کردم و بنده خدا هی میگفت مبارکت بابا اشکال نداره چیزی نشد.

و اینکه بعدش به علت وقت کم باقی رو نتونستن تقدیر نامه بدن وو گفتن بعد برنامه

حالا قراره بازم عکسامون رو به نمایش بذارن یه جای دیگه که باز اطلاع رسانی دقیقی نکردن

و بعد اون تابلو رو به خودمون هدیه میدن.

خیلیییییییییی خوشحالم خدایا امیدوارم بازم از این شادی ها نصیبم بشه و هر کی که مثه من ناامیده شده به یه آرزوی قشنگش برسه این روزا که نور امید تو دلش بتابه.

نمیدونم با غلط امیلایی و نوشتاری نوشتم دیگه چون هی میخواستم بنویسم و تنبلیم میومد.

♥ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 16:8 توسط زهراموسوی :

تنهایی یه درونگرا


وای امان از وقتی که دلت بخواد صحبت کنی و کسی نباشه
آدمی ام که به غیر تایم کارم همش تو لاک خودمم و با کسی هم صحبت نمیشم
ولی امان از روزی که دلم بخواد
مثه مرغ سر کنده میشم!

ولی بدیش اینه با تجربه های بدی که دارم دلم نمیخواد یه بارم به خودم فرصت بدم و هم صحبت پیدا کنم.
همش ترجیح میدم بنویسم یا رندوم با یه غریبه درباره شخصی ترین احساسم حرف بزنم چون میدونم دیگه اون آدم رو نمیبینم یا اون ادم نمیتونه قضاوتم کنه!

پ.ن:تجربه بد از دوست و همکارایی که تا باهاشون درد و دل کردم علیه ام استفاده کردن یا تو ناراحتی همونو زدن تو روم!


برچسبـهـ ـا : احوال نویس
♥ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 20:10 توسط زهراموسوی :

موقت


به کمکتون احتیاج دارم!

کسی تو دور و برتون هندیکم داره؟

خودتون دارید؟

میتونید کمکم کنید ؟

میخوام ویدیو هام رو به لپ تاپ انتقال بدم! چجوری اینکار رو انجام بدم؟ کارت حافظه و رابط رو امتحان کردم. فقط عکس ها رو نشون میده و اثری از ویدیو ها نیست

♥ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 1:14 توسط زهراموسوی :

چجوری فیلم ضبط شده با هندیکم رو به کامپیوتر بریزم؟


به کمکتون احتیاج دارم!

هر چی دم دستتونه بذارید زمین بیاید به من راهنمایی بدید لطفا

کسی میدونه چجوری میشه ویدیو های ضبط شده با دوربین هندیکم کانن رو به لپ تاپ انتقال بدم!؟

واجبه !

کارت حافظه رو درآوردم و با کارتخوان به سیستم وصل کردم ولی فقط عکس ها رو نشون میده

حتی با کابل ی اس پی هم وصل کردم دوربین رو بازم نشون نمیده

ویدیو ها رو فقط توی خود هندیکم نشون میده.

تو اینترنت هم میزنم چیزی پیدا نمیکنم.

فکر میکنم که دوره هندیکم گذشته و هیچ اطلاعاتی درباره این تکنولوژی عهد بوقی نیست!

♥ نوشته شده در جمعه سوم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 21:16 توسط زهراموسوی :

دلم تنگ شده


دلم واسه زمان های کوتاهی از نوجوونیم تنگ شده!

زمانی که تازه تو گروه های چت تلگرام و بی تالک و تانگو عضو شده بودم و انقدر از این گروه به اون با دوستامون میرفتیم که دیگه همه میشناختیم همه رو

اگه اشتباه نکنم سال 92 یا 93 بود! تازه اومده بودن.

یادش بخیر انگار یه خواب بود!

اون موقع شایعه میکردن هک میکنن و حجم نت هم زیاد میبرد و من یه هفته نصب کردم و اونجا رو سرم گذاشتم و بعدش ترسیدم از شایعات و پاکش کردم ولی بعدش که نصب کردم دیگه اون گروه ها رونداشتم

یادش بخیر

زمان کمی بود ولی خاطرات بامزه ای داشت!

نمیدونم حاضرم برگردم به اون سال ها و یه روز از اون روزا رو تجربه کنم.

♥ نوشته شده در جمعه سوم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 14:5 توسط زهراموسوی :

خسته ام


خیلیییییییییییییی خسته ام

روحی روانی جسمی

♥ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 1:28 توسط زهراموسوی :

دژاوو


اسپویل:

عنوان ربطی به متن نداره!

یکی بیاد بگه چی باعث میشه چیزی که یه عمر بهش علاقه داشتی، وقتی بهش بعد چند سال میرسی، یهو انقدر برات بی اهمیت میشه؟

خودم حدس میزنم زمان!

اینکه اون اتفاق برات توی اون زمانی که میخوای اتفاق بیوفته یا یه زمان نامناسب خیلی تاثیر میذاره! کی موافقه؟

درست مثه غذای یخ زده است که باید همون دوازده ظهر میخوردیش نه تو غروب دلگیر!

یا چرا راه دور بریم؟ همون چایی خودمون تا داغ و تازه است مزه میده!

رویا هم همینه . تا وقتی تازه است و زمان درستش هم مهمه به دستش بیاری!

من از سن کم عاشق عکاسی بودم

و همیشه یواشکی دوربین آنالوگ رو برمیداشتم و یواشکی عکس میگرفتم

البته هیچ وقت راغ اون عکسا رو نگیرید! بعدا فهمیدم فیلم رو در میاوردن و من فقط با یه دوربین خالی سر و کله میزدم!

و تازه بعد اینکه هم میفهمیدن به دوربین دست زدم غر هم میزدن! انگار که نه انگار خودشون فیلم رو درآوردن که عکسی ثبت نشه!

خلاصه بعدا که هندیکم اومد نتونستن جلوم رو بگیرن و یواشکی عکس میگرفتم باهاش چون اون کارت حافظه میخورد.

و لی بعدا که گوشی دار شدن من با هزار گریه و التماس گوشیا رو برمیداشتم و عکس میگرفتم که همونا هم بعد دو روز پاک میشدن چون اون موقع حجم حاافظه گوشی ها یه جور بود که اگه خود گوشی هم مینداختی تو سطل زباله باز میگفت حافظه پر است!

خلاصه که گذشت تا منم تو سیزده سالگی گوشی دار شدم و دنیا رو بهم داده بودن البته از اون دوران عکس ها زیا نموندن چون تو فلش که ریخته بودم ویروس

گرفته بودن

و اون دوران انقدر درباره دوربین عکاسی حرف میزدم که یه بار توی بازار که بودیم از کنار نمایندگی دوربین کانن رد شدیم و با التماس خواستم که خواهرم اجازه بده بریم فقط اون دوربین خوشگل جیگر رو که الان یادم نمیاد مدلش چی بود رو از تنزدیک ببینم و قیمتش رو بپرسیم .

خلاصه یادمه مرده گفت شش میلیونه! گرون بود همون موقع هم و با ناامیدی زدیم بیرون

خلاصه تا مدت ها خیال پردازی میکردم که من رفتم دم اون ویترین ایستادم و با مظلومیت دارم اون دوربین رو نگاه میکنم. تا یه روزی یه عکاس پیر میاد و من رو میبنیه و دلش میسوزه و اون دوربین رو برام میخره و شرط میذاره که حتما باید یه عکاس موفق و معروف بشم!

یا یه خیال پردازی دیگه داشتم که مثلا انقدر می ایستم دم مغازه که اون فروشنده دلش بسوزه و دوربین رو بهم هدیه میده!

خلاصه از این قبیل خیال ها!

و پونزده شونزده سالگیم در به در دنبال کلاس عکاسی بودم یه دونه تو جهاد پیدا کردم که شهریه اش چهارصد شصت و پنج تومن بود بازم خیلی بود اون موقع! ولی گفتم اسم مینویسم و گفتم دوربین ندارم گفت اشکال نداره استاد داره ولی بهتره بعدش بخری.

و قرار شد ظرفیت که پر شد خبر بدن تا یه سال خبر ندادن و من تو این یه سال چند بار رفتم و سر زدم دیگه آخرین بار دلش سوخت.

گفت تو یه ساله هنوز منتظری؟ برو دختر خانم فکر نکنم کلاس تشکیل بشه کسی پول نمیده اینقدر!

و بعد با یه آموزشگاه تو یه منطقه بالانر آشنا شدم که اون موقع اون گفت ششصد و خورده ای

و کلی التماس کردم هم واسه کلاس نویسندگیش هم عکاسی !

ولی اون موقع درگیر بیماری کمرمم بودم و اونا سیصد تومن خرج کرده بودن که فقط تشیخص بدن من بیماری اسکولیوز دارم و دیگه خرج فیزیوتراپیم نمیخواستن بدن و سرزنشم میکردن که خرج رو دستشون گذاشتم!

در حالی که من حاصل ازدواج فامیلی خودشون بودم!

به هر حال من رو رها کردن با این رویا

و من دیگه باهمون گوشی عکس میگرفتم و ادیت میزدم از بچگی هم با فتوشاپ تو کامپیوتر ادیت میزدم با اون سن کم هیچ وقت باهام طوری رفتار نکردن که حس کامل بودن داشته باشم.

اگه همون موقع وقتی میدیدن من تو هشت نه سالگی اینقدر راحت با کامپیوتر ارتباط گرفتم و با همه نرم افزاراش کار میکنم و ویدیو و عکس ادیت میزنم

پاورپوینت درست میکنم.

با ورد کار میکنم

پی ام رو میگرفتن! اینطور نمیشد

من همش از بچگی حس کمبود داشتمو اینکه من کافی نیستم هر کاری کنم اهمیتی نداره! و مهم نیست!

و خلاصه با گوشی خودم و اجیم که ازم مدل بالاتر بود کلی کلیپ تدوین کردم و کلی ویدیو سختم کلی عکس گرفتم و ادیت زدم.

حتی عروسمون عکاسیی که من گرفته بودم رو چاپ کرد! نه پسر خاله ام که اون موقع اتیله رده بود!

و اومده بود عکاسی میکرد و با حسرت دوربینش رو میدیدم.

کی عشق من رو به این رویا درک میکنه!

اونوقت حالا تو 25 سالگی دوربین خودمو دارم دارم قسط میدم کلی طلا و پول دادم تا دوربین پرچم دار رو بخرم البته پرچم دار آینه داره کانن.

کلاس رفتم اموزش دیدم.

از عکس هام همه تعریف میکردنو

ولی الان چند ماهی میشه که دوربین خودمو دارم و گذاشتمش داره خاک میخوره و فقط دارم با دادن قسط هاش خودمو اذیت میکنم.

و از همه فراریم

از اکیپ عکاسیمون فراریم

از کسایی که میگن بیا ازمون عکس بگیر فراریم

از خودم فراریم

حالا دوسالی میشه کلاس های !مقدماتی و تکمیلی رو رفتم و شش ماهی هست دوربین خودمو خریدم. و دیگه دوربین صاحبکارم دستم نیست بگم امانته میترسم ببرم بیرون عکاسی کنم!

ولی بازم فراریم.

الان حس میکنم اگه برمیگشتم و به هشت سالگی وقتی واسه اولین بار خودم کامپیوتر رو روشن کردم و شروع کردم عکس بابام رو با یه زن دیگه ادیت میزدم. وقتی همه خندیدن بهشون میگفتم لطفا پی ام رو بگیریذ و نذارید حروم بشم.

یا وقتی که سنم کمتر بود دوربین رو پیدا میکردم بهشون میگفتم لطفا فیلمش رو بذارید توش و من میخوام عکاسی کنم

من میخوام ارتیست بشم.

♥ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 22:12 توسط زهراموسوی :

بازم نرفتم تو قسمت وبلاگ های بروز شده


بازم که نرفتم تو قسمت وبلاگ های بروز شده

نفرینی چیزی شدم؟

شوخیتون گرفته؟

اونم الانی که خیلییییییییییییییییییییییییییی ناراحتم و تنهام

احتیاج دارم یکی باهام حرف بزنه؟

پس کو حق اب و گل!؟

واقعا که

♥ نوشته شده در شنبه سوم شهریور ۱۴۰۳ ساعت 0:25 توسط زهراموسوی :

یعنی چی که متن قبلیم تو قسمت وبلاگ های بروز شده نیومد!


یعنی چی؟

من واقعا کلی حرف زدم و دلم میخواست یه نفر باهام صحبت کنه و بهم راه حل بده

راه حل هم نده بشینه باهام درد و دل کنه و به زمین و زمان فحش بده

فحش هم نداد حداقل حرفای انگیزیشی نزنه و اونم از بدبختی ها بگه

به هر حال دوست ندارم یه نفر بهم الان بگه فردا صبح میشه و میتونی یه روز جدید رو تجربه کنی!

نه

چون فردا هم مثه این روزایی که گذشت مضخرفه و حتی بدتر

مطمئنم

حتی دلم نمیخواد یه نفر بیاد بگه

اوه پس همین تفکرته باعث میشه فردات هم گند زده بشه

باشه شما خوبی

اوکی خود درگیری دارم میدونم چون میترسنم کسی نیاد باهام حرف بزنه

پس خودم دست به کار شدم و با خودم حرف زدم.

به هر حال یکی بیاد بهم بگه که مثه من میخوابه و افسرده است

بگه که نرماله این حجم از خوابیدن

و قرار نیست بعدا بابتش سرزنش بشم.

البته شاید وسطش بخوابم

چون وقتی ناراحتم مثه چی میخوابم

به هر حال خواب کمکم میکنه کمتر ببینم و بشنوم و حس کنم و تجربه کنم.


اگه سرکار رفتنم نبود قطعا اون تایم هم میخوابیدم و خوشبختانه اون هست


میذاره یکم بیشتر دراما ببینم و جنگ اعصاب رو تجربه کنم و بیشتر بخوابم.
چون بیشتر ناراحتم میکنه

♥ نوشته شده در شنبه سوم شهریور ۱۴۰۳ ساعت 0:15 توسط زهراموسوی :

Design By : Bia2skin.ir