یه‌ قاچ از زندگی من ...
داستان روزمرگی، دلنوشته،طنز نویسی ،خاطره نویسی و...


صحبت درباره مشکلات تموم شد


از حجم پیام هاتون متوجه شدم هنوز ادمای با محبتی وجود دارن که باهات همدلی کنن.

ولی میدونی انگار عادت ندارم!

عادت ندارم انقدر باهام همدلی کنن

همیشه تو ذوقم خورده

همیشه کسی توجه نکرده

همیشه بحث عوض شده

همیشه ...

برای همین یه باره به خودم اومدم و گفتم باید تمومش کنم .

من نمیتونم انقدر همدلی رو دریافت کنم ! شاید عجیب باشه ولی بلدش نیستم.

اکثر اوقات من اونی بودم که ابراز همدلی میکرد.

و این حجم از محبت من رو داره لوس میکنه!

اسمش پس زدن محبته یا هر چی نمیدونم ولی سختمه!

به هر حال خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی ..... زیاد ممنونم(:

امروز هم اتفاق های جالبی نیوفتاد و اعصابم رو خورد کرد ولی به محض اینکه دوباره رفتم که برم زیر پتو بخوابم و فرار کنم پا شدم با همون صورت نشسته و همون لباس های کارم که حتی از تنم در نیورده بودم . راهی بازار شدم .

و قصدم کلا این بود که دیگه الگو هام رو تکرار نکنم و موفق شدم.

درسته بازاری که رفتم تکراری بود و من یه منطقه دیگه رو امتحان نکرده بودم ولی این سری به یه ترس دیگه ام غلبه کردم. و به جای اسنپ سوار تاکسی خطی شدم و به خودم اطمینان دادم دیگه قرار نیست دزدیده بشم هر چند تو دلم اضطراب بود ولی ده تا آیت الکرسی خوندم .

به جای مسیر های تکراری تو بازار و ترس از گم شدن تو کوچه و دزد زدن بهم! کیفم رو سفت چسبیدم و یه مسیر جدید رو انتخاب کردم و راهی شدم و از حق نگذریم هوا عالی بود.

هر چند که اتفاقایی هم تو بازار افتاد که ناراحتم کرد و باعث شد تو اتاق پرو بغض کنم ( سربسته دیگه میگم ) ولی یه سارافن خیلییییییییییییییی خوشگل جیگر خریدم واسه اینکه سر سال تحویل بپوشم.

و برگشت هم با اتوبوس برگشتم و تو هزینه هام صرفه جویی کردم و سر صحبت رو با یه دختر کلاس دهمی کیوت باز کردم که عروسک گردان بود . و درباره رویاهامون حرف زدیم و حسابی تشویقش کردم که داره هنر میخونه. وبهش گفتم مسیر درستی رو انتخاب کرده چون خودش خواسته

خوب بود به خودت افتخار میکنی

بد بود هم یقه خودت رو میگیری چون کسی در قبال رویای تو مسئول نیست.

و اینکه کلی حرف زدیم و بهش گفتم منم مسیرم پیچ وا پیچ شد ولی الان عکاسی میکنم و دارم مهارتم رو ارتقا میدم.

و اینکه تو راه هم یه کلاس دیگه هم ثبتنام کردم که گفت باید نقد بدم و نیمتونم قسطیش کنم و تا شنبه مهلت گرفتم جورش کنم.

شاید زندگی همینه

همین غصه و شادی و غصه و شادی

امروز هر دو رو با هم هی پشت هم تجربه کردم.

میدونی خودم مدونستم زور شادیم زیاد نبود و غمه قوی تر بود

ولی من کورکورانه طرف شادی رو گرفتم.

شاید باید کور باشم در مقابل زندگیم تا یه مدت.

اینم بگم روزه سکوت همچنان ادامه داره و داره جواب میده ولی همچنان گوش شنوام

اشکال نداره اینم درست میشه.(:

سعی کردم درباره مشکلات نگم و درباره نحوه برخورد امروزم بگم.

دوستتون دارم و امروز حس کردم کمی هم خودم رو دوست دارم به جز وقتی که تو اتاق پرو بودم!

♥ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 0:1 توسط زهراموسوی :

Design By : Bia2skin.ir