یه‌ قاچ از زندگی من ...
داستان روزمرگی، دلنوشته،طنز نویسی ،خاطره نویسی و...


دلم برای سن 21 سالگی تنگ شده


هیچ وقت سن برام معیار نبود

اما امروز به سوالی برخوردم که منو به فکر فرو برد!

دوست داشتی به جای سن الانت سن دیگه ای رو تجربه میکردی؟

به خودم اومدم و توی ذهنم به دنبال 21 سالگی گشتم.

شروع دور دوم تاریک زندگیم

قبل اون از سیزده سالگی تا 18 سالگی یه دوره تاریک داشتم

بعد 21 سالگی شروع شد تا الان

ولی عجیب دلم برای عدد سن 21 تنگ شده نه خود اون دوران

من نمیتونم خودم رو سرزنش کنم و بگم ای کاش اون موقع کمی سلیطه بودم و اون احمقا رو میذاشتم کف دستشون!

چون هنوزم کاراکترم این نیست!

یا نمیتونم بگم ای کاش اون موقع افسرده نمیشدم!

چون هنوزم هستم و کاری برای کمتر کردنش نمیتونم کنم و هر روز بیشتر درمونده تر میشم.

ولی میدونم اون سن آخرین باری بود خوش ی رو تجربه کردم و بعد اون همه چی مضخرف شد!

و چشم بهم زدم و 25 سالم شد و کمتر از شش ماه دیگه 26!

و چیزی تا 30 سالگی نمونده!

دلم نمیخواد 30 سالگی هم بیام سر بزنم به وبلاگ یا دفتر خاطراتم و بنویسم ای کاش 25 سالم بود!

نه!

چون میدونم الانم ته اون زورم رو دارم میزنم!

فکر میکردم فراموش کردم و یا گذشتم ازشون ولی هنوز وقتی یاد اون عوضیا میافتم خونم میجوشه!

نمیدونم الان اونا زندگیشون سر و سامون گرفته یا نه!؟ ولی امیدوارم دیگه به کسی صدمه نزنن!

من هنوز از لحاظ حال و هوا انگار تو خاطرات 21 سالگیم گیر کردم.

هنوز خودم رو 21 ساله میدونم انگار و نمیدونم کی ؟ و به این سرعت! 25 ساله شدم.

تجربیات دیگه هم بدست اوردم ولی خیلب چیزا رو از دست دادم!

تو این سال ها هزار بار تلاش کردم اون ورژن پر شوره رو برگردونم ولی هر بار دست از پا دراز تر برگشتم

انقدر بی اعتماد شدم به خودم که حتی ورژن جدید تر هم دیگه نمیتونم برای خودم بسازم.

احساس میکنم توی یه چرخه معیوب گیر کردم.

تا حالا درباره اش با کسی حرف نزدم ولی اینجا میگم .

صبح ها وقتی میخوام اماده بشم و جلوی آیینه آرایش کنم احساس دلقک بودن میکنم و حالت تهوع میگیرم

حس میکنم دارم الکی خودمو بزک میکنم!

صبح ها حوصله و میلی به حرف زدن ندارم و از اینکه خواهرم داره باهام حرف میزنه یا مامانم هی سوال پیچم میکنه عصبی میشم.

و بعدش عذاب وجدان میگیرم.

به خودم قول دادم روزه سکوت بگیرم و گرفتم ولی اینجا رو نمیتونم حرف نزنم!

اگه اینجا هم حرف نزنم

قسم میخورم غمباد میگیرم.

سرکار تمرکزم و از دست دادم و وقتی کارام زیاد میشه یهو دست و پام بی حس میشه و کرخت میشم.

فراموش کار تر شدم و میام خونه یادم میافته دو سه تا کار رو عقب انداختم

با این حال سر کار از همه فعال ترم و به چشم همه میاد اما خودم متوجه شدم عملکردم داره ضعیف میشه!

یا شده پیام ها رو اشتباه میفرستم یا فاکتور ها یا یادم میره سر چی توافق کردم با مشتری!

این درحالیه که من در لحظه متوجه میشم و اصلاح میکنم ولی قبلا حتی این مورد ها هم نبود!

اشتهام به غذا صفر شده و همش دلم میخواد چایی و دمنوش و قهوه بخورم

یا هله هوله یا کلا مثه امروز هیچی!

احساس میکنم دیگه سخت تر گریه میکنم.

احساس میکنم دیگه نمیتونم کسی رو دوست داشته باشم زن و مرد و بچه و پیر فرقی نداره تو چه رابطه ای با منن!

من متوجه شدم به کسی علاقه ندارم.

نگران میشم و هوای ادما رو دارم ولی متوجه ام که احساسی پشتش نیست!

امرور استوری اون رو باز کردم! همونی که 20د مهر سال 98 مهرش به دلم افتاد

و احساس کردم قلبم فشرده شد.

داشت مغازه اش رو افتتاح میکرد!

پنج سال و یه ماه عاشقش بودم ولی چرا تا این مدت!

چون 20 ابان 1403 یه روز که بازم یهویی استوریش رو باز کردم دیدم سر سفره عقده!
باورم نمیشد!

احساس میکنم دیگه نمیتونم کسی رو دوست داشته باشم.

حتی الان با دیدن استوریش و چهره ی مشغول به کارش یه قطره اشک هم نریختم! و ..

باورم نمیشه نت قطع شد و هر چی که بعد این نوشتم پاک شد!

حتی حوصله ندارم بنویسم ادامه رو

خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی این وضعیت رو مخه

دلم میخواد جیغ بزنم

کلی حرف زدم چجتی خودمو خالی کردم و در باره همه چی گفتم چرا باید پاک بشن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

♥ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 20:34 توسط زهراموسوی :

Design By : Bia2skin.ir