یه‌ قاچ از زندگی من ...
داستان روزمرگی، دلنوشته،طنز نویسی ،خاطره نویسی و...


روفه وبلاگو بیار...


مطالب قدیمی ترم بخونروفه وبلاگو بیارزیر و روش کن

 

کامنت یادت نره

 

♥ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۷ ساعت 15:49 توسط زهراموسوی :

ای کاش وصل نمیشدم!


حالم بده

از صبح تونستم به نت وصل بشم و ای کاش وصل نمیشدم!

حالم بده و بدتر اینه که حس میکنم اشکی ندارم دیگه برای ریختن

و بیشتر دارم عصبی میشم و سرخورده که چطور تو غار بودم و از دنیای اطرافم انقدر بی خبر بودم

هر چند که این مدت دل آشوبه داشتم

من خیلی وقته دل آشوبه دارم و از این زندگی نکبت بار خسته ام

به اندازه ی هزاران زندگی خسته ام

انگار که تمام این سال های جوانی، من جای چندین نفر زندگی کردم و خستگی و سنگینی زندگی اونا رو هم رو دوش خودم حس میکنم...

♥ نوشته شده در پنجشنبه نهم بهمن ۱۴۰۴ ساعت 0:2 توسط زهراموسوی :

زمان اینجا ایستاده...


احساسم درست بود

توی وبلاگم زمان متوقف شده بود

و اون بیرون زندگی رو دور تند بود

من برگشتم به وبلاگ و انگار هنوز همون حال و هوای اسفند و فروردینه !

دوست مکاتبه ایم رو دوباره پیدا کردم و کلی حرف زدیم.

من دیگه این حس و حال رو دوباره ترک نمی‌کنم.

امیدوارم زمان برای شما هم توی وبلاگ توی خوش ترین حالتش متوقف بشه.

♥ نوشته شده در سه شنبه هفتم بهمن ۱۴۰۴ ساعت 17:52 توسط زهراموسوی :

زمان سریع میگذره


زمان سریع تر از منه

باورم نمیشه آخرین متنی که نوشتم برای اول سال بوده!؟

کی رسیدم به آخر سال!؟

بهمن ۱۴۰۴ ! شوخیه دیگه!

حس می‌کنم زمان اینجا متوقف شده بوده و اون بیروت روی تردمیل بودم!

درسته تردمیل، همون قدر که سریع در حال دویدن بودم و نفس نفس زدن همون قدر هم در جا زدم و هنوز همین جام!

فروردین ۱۴۰۴!

با این تفاوت که چیزایی تجربه کردم که انگار اینجا حکم خواب داشته نه واقعیت هایی که گذروندم!

تو این مدت از کارم استعفا دادم و چند ماهه درگیر بودم تا حقم رو از صاحبکارم بگیرم و اون بهم نداد

البته که تا مرز ورشکستگی رفت و همون پولی که نفرین کردم سرطان بشه تو وجودش تبدیل به سرطان شد واسش!

این مدت در به در دنبالم بود برم گردونه و همین دیروز مامانم گفته چند وقت پیشم پیگیر بوده پولم رو بزنه ولی من از همه جا بلاکش کرده بودم!

دیگه مهم نیست غلطی که کرد تاوانش هم پس داد

تو این مدت پیلاتس رو شروع کردم و رها کردم بخاطر جنگ بخاطر بی پولی و درآمدی که از دست دادم!

تو این مدت تو عکاسی خودمو ارتقا دادم و عکاسی تبلیغاتی رو آموزش دیدم و کلی رشد کردم

تو این مدت شغلم رو عوض کردم و رفتم پیش استادم و اون یک ماه التماس کرد پیشش کار کنم و وقتی مشکلات کار قبلی پیش اومد ترجیح دادم برم و اونجا مشغول بشم و درآمد ثابتم برسه ماهی ۵ میلیون!

اینجا هم دوباره همه چیز از صفر داره شروع میشه و من تو این مدت کلی آموزشگاه رو بالا کشوندم و کلی و هنرجو آوردم واسشون!

تو این مدت پروژه عکاسی گرفتم و تو نیستم اولین درآمد های عکاسیم رو بدست بیارم هر چند که کم هر چند که ناچیز ولی شد!

تو این مدت دنبال اتوبوس ها زیاد دویدم و دیگه خبری از سرویس نبود که برسونتم در خونه!

تو این مدت نتونستم تور برم و طبیعت گردی کنم چون هم درآمدم نمی‌رسید و باید قسط می‌دادم هم اینکه تور ها گرون تر شده بودن!

تو این مدت متوجه شدم حدسم درباره پسر داییم درست بوده و اون از بچگی من رو میخواسته ولی خب من هیچ احساسی بهش نداشتم!

تو این مدت دوباره با کتاب و انیمه و کی دراما و مانهوا و... ارتباط برقرار کردم و آشتی کردم!

تو این مدت مطالعات رو در مورد چیزایی که بهش علاقه داشتم بالا بردم و دفتر مشق ۲۶ سالگی درست کردم!

آها تو این مدت ۲۶ سالم شد!

تو این مدت زبان انگلیسی خوندم و کتاب داستان و پادکست انگلیسی خوندم و گوش دادم! و متوجه می‌شدم و این نشون میده سطحم چقدر بالا رفته!

این مدت سعی کردم باز برگردم به زبان کره ای ولی نتونستم دوباره ارتباط بگیرم!

این مدت باز کلی ایده رمان به ذهنم رسید و یادداشت کردم اما بازم دستم به نوشتن نرفت!

تو این مدت سایتی که رمانم رو توش می‌نوشتم از دسترس خارج شد و من با کلی حسرت موندم!

تو این مدت احساسات زیادی رو تجربه نکردم! انگار دیگه نمی‌تونم برای خودم رفیقی داشته باشم! و یا اینکه از کسی خوشم بیاد! دیگه کسی قلبم رو نمی‌لردزنه و این من رو می‌ترسونه!

تو این مدت که نه به همین تازگی بلاخره تونستم خانواده ام رو قانع کنم که تو راه انداختن استودیو شخصیم کمکم کنن چون تا اینجاش خودم بودم همش! و در کمال ناباوری بعد ۱۰ ماه اونا راضی شدن و تونستم تجهیزات رو تهیه کنم اما چند روزا درگیر مرجوعیشم و جنس خراب بود!

و انگار به من شادی اینکه بلاخره تیک رویای آتلیه رو بزنم، نیومده!

و حالا باید کلی صبر کنم تا دوباره تجهیزات سالم بفرستن تازه اگه بفرستن و داستان در نیارن!

و اینکه تو این مدت کلی اتفاق افتاد و انگار هیچ اتفاق نیوفتاد!

دلم میخواد روزی برسه که منم بتونم جوونی کنم! دلم میخواد لباسای خوب بپوشم و برم بیرون و کل شهر رو زیر پام بذارم و دوست و پارتنری داشته باشم که کلی خاطره سازی کنیم. و من اونقدر پول داشته بشم که وقتی میخوام برم بیرون همون هزینه اسنپ مانع اولیه ام واسه بیرون رفتن نشه چه برسه به باقی داستانا!

یا آنقدری اعتماد به نفس داشته باشم که بتونم ارتباطات اجتماعی رو بالا ببرم

و....

نمیدونم انگار یه نفر دیگه باید بیارم جای خودم زندگی کنه که سرزنده تر و شجاع تر و جسور تر و بی پروا تر باشه

کسی هست!؟

♥ نوشته شده در یکشنبه پنجم بهمن ۱۴۰۴ ساعت 22:54 توسط زهراموسوی :

اندر احوالات امروز


از صبح اومدم چند بار رو موهام دکلره گذاشتم و صبر نکردم رنگ باز کنه و ترسیدم و سر ده دقیقه هی شستم دوباره خشک کردم رنگ گذاشتم!

من رو با خودم تنها نذارید من یهو میپیچم به موهام یا چتری میزنم یا پر میزنم یا رنگ میکنم!

به هر حال الان موهام یه رنگ نارنجی طور رو مغزی گرفته که نگو

حالا همین چندوقت پیش بود موهام رو یه دست کردم

به هر حال الان هم بد نشده البته من روی رنگ نهایی شب حساب باز کردم

دارم استراحت میدم به خودم که شب برم دیگه تیر آخر رو بزنم رنگ بلوند نسکافه ای تیره!

جلوی موهام و پایین موهام و رگه هایی از موهام رو دکلره کردم که اون رنگ بیاد روی کل موهام اون قسمت ها رو روشن تر نشون بده یه چیزی از آب دربیاد

به رنگ کردن های یهویی من اعتماد کنید دوستان شروعش بده ولی تهش یه چی خوب درمیارم.

حالا دوستای عکاسم دارن میرم بیرون منم میخواستم برم دیگه صادقانه گفتم داستان چیه نمیتونم بیام.

شایدم رفتم بهتر از خونه موندنه! نه!

حالا ساعت شش فعلا میخوان برن کافه که نمیرم ولی پیاده روی لب ساحلی رو شاید برم.

نمیدونم والا

این مدت یه موضوعی ذهنم رو درگیر کرده که فکر نمیکردم بتونه ذهنم رو درگیر کنه چون برام مشخص بود همه چی!

الانم که اومدم پیشتون دلم براتون تنگ شده اگه دوباره وبلاگم رو دیدیید یه کامنتی چیزی بذارید بیام پیشتون.

و اینکه الان دارم فکر میکنم ای کاش زودتر می اومدم و هی کم کم باهاتون حرف میزدم نه الان که باز همه حرفام رو هم تلنبار شدن و سنگین شدن و دیگه نمیخوام بگمشون.

♥ نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 17:4 توسط زهراموسوی :

امروز یا شایدم این روزا


چی بگم والا!

شما بیایید بگید:)

♥ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 23:25 توسط زهراموسوی :

بلاخره به  اینجا برگشتم


قشنگ وقتی چند روز دور میشم اون حس سنگینی میاد سراغم که نه بابا حالا نرو سمت وبلاگ

نرو سمت نوشتن

یه حس کرختی میاد سراغ ادم که به سختی میشه ازش دور شد

وگرنه همون 5 فروردین میخواستم بیام ولی تا الان هی پشت گوش انداختم

نه که خیلی خوش بودم نه اتفاقا

کلی اعصاب خوردکنی داشتم و شاید همون چهار پنج روزی که پیش دوستم بودم تو مسافرت قسمت خوبش بود وبعدش اوضاع جالبی نبود

و تا الان هم سگ سیاه افسردگی پاچه ام رو گرفته بود

سرکار هم نگم !

تو خونه!

رابطه ام با خانواده و خودم!

حس میکنم با خودمم غریبه شدم

تو دفتر خاطراتمم دیگه حتی نمینویسم!

با خودم بردمش سفر که اونجا بنویسم نشد!

از کی اومدم دو خط نوشتم ولش کردم دو روز بعد سه چهار خط اضافه کردم دوباره ولش کردم

و الانم که کلا یه صفحه هم نشده!

الانم گفتم اینجا بنویسم باز هی خودمو سانسور میکنم!

پای بهار نارنج رفتم دم کنم رو گازه!

گفتم بیام بنویسم و برم سراغش و یکم چایی بخورم شاید اوکی شدم.

البته برای لحظه ای!

اونم خوبه!

الانم لیست اهنگم رسیده به اون آهنگ شاده عرفان طهماسبی -هزار و یک شب!

الان موقعش بود!

چرا همخونی نداره!

واقعا باید واسه زندگی موسیقی متن میذاشتن! انوقت الان یه اهنگ غمگین تری باید پخش میشد!

نه که الان دلم میخواد با اهنگ شونه هام رو بلرزونم و هوس رقصیدن کنم اونوقت ناراحتم باشم!

ولی خب زیاد پیش اومده ناراحت بودم یهو دیدم دارم با اهنگ میرقصم اهنگ تموم شده دوباره نشستم پا غصه هام!!!!!!

خخخ

جدی نگیرید این احوالات رو ایشالا درست میشم.

♥ نوشته شده در شنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 23:25 توسط زهراموسوی :

فردا راهی ام


دارو هام رو خوردم و همراهم دارم میبرم

کوله ام رو از دیروز تا الان چهار پنج بار پر کردم و خالی کردم

و هنوزم حس میکنم یه چی کمه!

برنامه اینه دارم راهی سفر میشم و اولین باره سال تحویل خونمون نیستم

و از همین الان سال نو رو بهتون تبریک میگم و کلی آرزوی خوب براتون دارم

از آشنایی با دوستای خوبی که این مدت پیدا کردم این آخر سالی خیلی خوشحالم

و اینکه دیگه پر از هیجان و ذوق و استرسم

میترسم باز تو سفر عضله هام باز بگیره و نتونم تکون بخورم

و چون تنهام این بیشتر شده!

ولی خب نمیخوام به خودم انرژی منفی بدم و به اندازه کافی کارفرما و کارم امروز اعصابم رو خورد کرد! و نه عیدی داده و نه هنوز حقوق! و من راهی سفرم!

مهم نیست ! یکم قرض کردم!

و اینکه ممکنه تو سفر نتونم به وبلاگ سر بزنم ولی اگه تونستم میام.

و دوستتون دارم

و دلم خواست یه یادگاری اینجا بنویسم و با اینکه صبح باید راهی بشم دلم نیومد بخوابم و گفتم بیام بنویسم و بهتون سر بزنم

هر چند که خوابم میاد!

دوست داشتم یه نامه به سال 1403 بنویسم اگه شد اینجا اگه نشد تو دفتر خاطراتم مینویسم. بستگی به حس و حالم داره

♥ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 0:49 توسط زهراموسوی :

تنهایی بيمارستان رفتن سخته!


دیروز باز هم بعدازظهر تمام دنده و کتفم درد شدیدی گرفت و طوری که کج شدم!

و هر چی با گریه به مامانم میگفتم نمیتونم تکون بخورم تو کتش نرفت و محلم نداد!

سریع اسنپ گرفتم و لباس کارم دم دستم بود تنم کردم و با گریه از خونه زدم بیرون.

طوری حالم بد بود که راننده اسنپ فهمید و تخت گاز گرفت

از شدت درد نمیتونم نفس بکشم یا سرفه کنم! چون دنده هام و پهلو ام درد میکرد و این سری زده بود به کتفم!

رسما به طرف راستم کج شدم!

فقط تو راه به دوستم پیام دادم که نمیتونم بیام آرایشگاه که نوبت ناخن دارم به طرف بگو که نوبتم بده به یکی بد قول نشم!

میگم من مریض مراعات! تو اون حال بد به فکر ناراحتی ناخن کار بودم!

دیگه سریع بهم زنگ زد که چیشده؟

با گریه من و حال بدم مواجه شد و دمش گرم وقتی فهمید اورژانسم گفت اسنپ میگیرم میام.

دیگه من بماند که تو بیمارستان گریه میکردم و درد میکشیدم و از تنهاییم که مادرم نیومد! یه غریبه باید بیاد!

دیگه به دکتر گفتم بار چهارمه میام دیروزش که از درد نتونستم تکون بخورم آمپول و سرم زدم و دارو نوشت روزای قبلم همینطور

گفت خانم تو خیلی وقته مریض شدی با این ویروس باید بری یه آزمایش خون بدی ببینم عفونت چقدر تو بدنه! دیگه بماند عکس از دنده و کتف و آزمایش و سرم و آمپول تا منه کج تونستم صاف بشم و تو این حین دوستم رسید و آبجیم مثه اینکه مامانم زنگ زد بهش و گفت تنها رفته اونم اومد.

خلاصه روز خیلی سختی بود با گفتن و نوشتن تموم نمیشه انگار فقط میخوام خالی بشم.

خلاصه اینکه خداروشکر عفونت نداشتم و دنده و کتفمم ترک نداشت

فقط گفت بر اثر سرفه های شدیدت تو این سه هفته این ماهیچه هات گرفتن

تو ضعف داری تو ماهیچه البته بخاطر شدت سرفه هاتم هست.

دیگه اینکه آخر شبم نزدیکای دوازده شب بود دیگه جواب آزمایش اومد و کم خونی داشتم لب مرز بودم اونم باید اوکی کنم.

خداروشکر با آمپول و سرم عضله هام باز شدن و تونستم دستم و کتفم رو تکون بدم

ولی دلم شکست که تموم اون مدت من تنها رفتم و درد کشیدم و مامانم روش رو کرد اونور و تلویزیون دید.

رو این حساب که دیروز درد داشتی آمپول زدی باید خوب میشدی من نمی‌دونستم دوباره حالت بد میشه!

با اینکه دید من کامل نمی‌تونستم بدنم رو صاف کنم!

خلاصه خدا دوست و آجیم فرستاد

بنده خدا آجیم که تا دوازده شب باهام بود.

دوستمم یه ساعت پیشم بود فرستادمش.

امروز هم کلی ماجرا اتفاق افتاد تلخ و شیرین که خواستم بنویسم.

ولی چون دیر وقته دیگه با گوشیم داشتم تایپ کردم اینم و حسابی خوابم میاد چون امروز هم کلی کار انجام دادم.

فردا میام پا سیستم و مینویسم و میام به وبلاگ های قشنگتون سر میزنم و بهتون پیام میدم. ❤

میدونم کامنت گذاشتید میدونم باید بیام جواب پیام بدم ولی خیلی خوابم میاد کل روز هم نتونستم بیام خونه بیرون بودم ولی میام پا سیستم و چک میکنم با گوشی اوکی نیستم .

هر چند که قبلا فقط با گوشیم تو وبلاگ فعالیت می‌کردم ولی الان چند وقته عادتم تغییر کرده.

بوس کله تون❤

♥ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 3:8 توسط زهراموسوی :

نتونستم از سرم فرار کنم!


چهارشنبه رو که مرخصی گرفتم چون همه پریود بودم هم درگیر این مریضی که تازه بهم گفتن همین ویروس مسخره است که باعث شده بیشتر دو هفته سرفه کنم.

پنجشنبه دیگه به سرکار رفتم با اینکه میدونستم ممکنه حالم بد بشه ولی نمیخواستم قضاوتم کنن که اره رفته نشسته تو خونه1 چون بار ها تو مریضی کشوندنم سرکار ! برای همین دیگه نمیخوام درگیر ذهن خوانی اونا بشم و رفتم.

و بله دو ساعت بعد بر اثر ضعف بدنی و خون زیادی که روز قبل ازم رفته بود، سرکار از حال رفتم و راهی بیمارستان شدم

و یه 24 ساعتی هم بود که درد دنده هام شروع بود و همه چی دست به دست هم داد تا من حتی چیزی نخورم که مبادا سرفه کنم و مبادا نفس کم بیارم و مبادا از درد دنده بمیرم.

بلاخره راهی بیمارستان شدم و بار دومی بود که تو این هفته میرفتم

مشکلاتم رو این سری هم گفتم نمیگفتم هم داشت میدید

و باز خواست سرم و امپول بنویسه و منم ترس شدیدی دارم و ادمایی که تو این موقعیت من رو دیدن میتونن تایید کنن که ترسم تا چه حد شدیده!

و بهم گفت از شدت سرفه هات دنده هات بهشون فشار اومده و این که حس میکنی یه چیزی تو بدنت فرو میره! ماهیچه های بین دنده هاته که منقبض میشن و درد زیادی هم داره میدونم ولی چاره ای نیست جز تحمل تا وقتی دوره درمانت تموم بشه

و برای درد شدید پریودی هم پیشنهاد کرد که امپول بزنم و نذارم بدنم به این حجم از قرص خوردن عادت کنه!

ولی من قبول نکردم.

خلاصه امروز هم کل روز چیزی نخوردم به جز آب و دارو و مایعات گرم و با اینکه سرفه داشتم ولی راضی بودم که شدت نداشت چون چیزی نخورده بودم بدترش کنه! بویی هم سعی کردم به مشامم نرسه و همه چی اوکی بود به جز درد دائمی دنده هام و قفسه سینه ام که از شب قبل باهام مونده بود

تا اینکه دم افطار همسایه مون برامون پودینگ اورد و من چون سالاد درست کرده بودم

بهشون گفتم این پاداش منه و خانواده امم گفتن هر چی هست برای تو!

بله اولین چیزی بود که در طول روز خوردم و شروع وحشتناک سرفه هام باعث شد هم نتونم نفس بکشم هم اینکه

درد شدیدی تو قسمت دنده هام حس کن طوری که منی که جیغ نمیکشم جیغ کشیدم!

رسما نمیتونستم تکون بخورم و دولا شده بودم از درد و کسی هم نمیتونست بهش دست بزنه چون بشدت درد میکرد!

از اون ور هم اجیم برگشت گفت فلانی هم مثه زهرا انقدر سرفه کرد تا دنده هاش قسمت غضروفیش اسیب دیده!

حالا من استرس و درد رو همزمان داشتم و سریعع با اسنپ راهی بیمارستان شدم

بماند که این بار سومم بود تو این مدت رفتم بیمارستان و کفرم بالا اومده بود که چرا هر دفعه یه دارو میدن و کاری نمیکنن!

و تا دکتر داخلی من رو دید و برام سرم و امپول نوشت کفت تا نزنه اوضاعش همینه و ننمتونه تکون بخوره

دیگه من یه مسکن خورده بودم و دردم کمتر شده بود و سعی کردم از بیمارستان فرار کنم و مامانم رو قال بذارم و سرم و امپول نزنم که سرفه هام شروع شد و نقشه ام ناقص موند چون دوباره از درد سرجام قفل شدم

خلاصه که به هر دری زدم تا بیخیال این سرم و امپول بشن و به پرسنل داروخونه التماس کردم با گریه که تو رو خدا پماد بی حسی داری بده من بزنم رو این دستم دردش رو حس نکنم و در کمال ناباوری هر هر خندیدن!

که چند سوالته1؟ وای تو قراره ازدواج کنی؟ وای تو بچه رو چجوری به دنیا میاری؟

کفرم بالا اومد خب هر کی ازیه چی میترسه! خلاصه بگم از شدت ترس درد دنده ام و وضع وخیم بدنم رو فراموش کردم و زدم بیرون و دنبال داروخون ه گشتم و پماد رو خریدم و پرسنل داروخونه تنها کسی بود که درکم کرد و گفت میدونم چی میگی ؟ هر کی یه ترسی داره و از چهره ات مشخصه چقدر ترسیدی و کلی راهنماییم کرد و یه امپولم رو عوض کرد و گفت حالا دیگه همه رو تو سرم میزنه واست خیالت راحت و برگشتم به بیمارستان و

پرستار با آنژیوکت کودک سرمم رو زد و گفت به عمرم ندیدم یه نفر انقدر بترسه از سوزن و سرم و امپول!

تو چرا رنگت پریده! و هنوز داری گریه میکنی!؟

خلاصه که نمیشه از قسمت فرار کرد دوستان روز قبل و روز های قبلش فرار کردم و امروز نشد!

ولی از من به کسی که مثه خودم میترسه: حتما یه پماد بی حسی موضعی بخر و بزن و بذار 5 الی 15 دقیقه بمونه و معجزه میکنه!

اینم از راز من!

چند وقت پیش هم که عمل داشتم و باید بیهوش میشدم پماد موضعی بردم و زدم و البته که پرستاره کفری شد و سرم رو بد زد و دستم تا یه سه هفته کبود بود ولی خب ترفند خوبیه!

میدونی اون موقع که خریدمش پرسنل داروخونه برگشت گفت تو عمل داری! اونوقت از سرم داری میترسی!

و وقتی دید کاملا جدی ام گفت البته بهت حق میدم ولی این یه ترس روانیه! بیشتر تو ذهنته! ممکنه کسایی هم مثه تو باشن!

این مدت همش مریض بودم و از لحاظ روحی هم خوب نبودم و بی پولی داشت اذیتم میکرد!

امیدوارم واقعا میگم امیدوارم سال جدید... بهار جدید!

دیگه خبری از بی پولی و حال روحی بد و حال جسمی بد و تنهایی و بی کسی نباشه!

میدونی وقتی زیر سرم بودم و درد داشتم فهمیدم کسی رو نمیتونم پیدا کنم تا باهاش حرف بزنم!

و فهمیدم کسی که واقعا حالش بده نمیاد استوری بگیره!

و قیافه داغونم و چشمای پف کرده و سرم تو دست چیز جذابی برای استوری نیست و تو می مونی رو تخت تک و تنها و مادرت هم یه ساعت ولت میکنه و میره

و وقتی هم سرم تموم میشه عربده هم بکشی کسی تو بیمارستان نمیاد بالا سرت بگه چه مرگته !

خلاصه تنهایی افتضاحه!

امیدوارم کسی تو حال روحی و جسمی بد تنها نباشه و غم خوار داشته باشه!

داشتم فکر میکردم من حتی نازمم خریدار نداره !

بعضی وقتا دلم میخواد کسی بود که هوادارم بود و لوسم میکردم!

ولی خب مثه اینکه این تفکر عشق ابدی باعث شده من تا الان تنها بمونم و فکر نکنم بعد اینم کسی باشه!

نمیدونم ...

♥ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 0:37 توسط زهراموسوی :

من هنوز زنده ام


پریود شدم و امروز رو مرخصی گرفتم و سرکار نرفتم

و یه بسته کامل قرص مسکن خوردم و انگار مسکن ها دیگه بی اثر شدن!

اجیم میگه با این وضعیت از مسمومیت دارویی میمیری بدبخت!

نخور اینا رو !

نخورم چکار کنم؟ رحمم رو بکنم بندازم جلو سگ!

والا!

خسته شدم!
همچنان درگیر سرفه های خشک و شدیدمم

و امروز دیگه از شدت سرفه ها دنده هام و قفسه سینه ام درد میکرد

کسی راضی نشد من رو ببره دکتر گفتن دیر وقته خوب میشی!

و الانم دنده هام دارن تیر میکشن!

وقتی سرفه میکنم احساس میکنم میچوکه توی شکمم!

نمیدونم درست توصیف کردم یا نه!

خلاصه که احساس میکنم بهم ریختگی روحیم تو این مدت که باعث شد بیام اون نوشته ها رو بنویسم و هنوزم هستن و خودم دلم نمیخواد بهشون نگاهی بندازم!!

میتونه همین پریودی باشه!

واقعا بهم ریخته بودم!

الان حس میکنم زیادی بهم ریخته بودم و شاید بتونم الان با این وضعیت کنار بیام.

شایدم دارم زر میزنم و واقعا روحیه ام اوکی نبوده و ربطی به هورمون ها نداشته!

به هر حال تصمیم گرفتم بنویسم تا خالی بشم و غمباد نگیرم. کلا

♥ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 1:8 توسط زهراموسوی :

‌‌


امیدوارم صبح برای همیشه بیدار نشم.

♥ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 3:42 توسط زهراموسوی :

نظرات احمقانه!


از این همه حرف من!

نوشته عشق چیه!

بعدا میخندی بخاطرش افسرده شدی!

اخه حتی وبت هم نذاشتی بیام جواب بدم

ولی لطفا هر کی میخواد کامنت بذاره لطفا

لطفا لطفا

یه تیکه رو نگیره دستش و رو هوا یه چی بگه!

تو رو خدا اصن کامنت نذارید

من الان فقط میخوام حرف بزنم همیننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

ولی نشد اینو نگم

عشق مقدسه! خیلیییییییییییی هم مقدسه

اگه تجربه اش نکردید لطفا مسخره اش نکنید

و اینکه افسردگی و نراحتی و غمی که من تجربه میکنم حاصل هزار تا کوفت زندگیمه

مشکلات بیماریم

مشکلات خانواده ام

و خونه ام

و هزار کوفت دیگه ً

خب و از قضا مشکل عشقی هم هست اگه کسی بهش برمیخوره که من از عشق و عواطف دفاع میکنم

ده بار دیگه هم میگم عشق مقدسه

♥ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 20:42 توسط زهراموسوی :

حالم بهم میخوره از این مشکلات ریز!


از شدت عصبانیت که همه جرفام پاک شده قلبم فشرده شده بعد عمری سفره دلم رو باز کردم

و نوشتم ولی پاک شد

خستمه خستم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

از اون روزاست که یه اتفاق ریز هم بهمم میریزه

لعنت به همه چی

لعنت به این مشکلات ریز که بیشتر ادمو بهم میریزه

درست مثه یه پشه احمق ریز که یه ادم گنده رو از پا میندازه!

واقعا جلوی خودمو گرفتم که فحش ندم

میدونم بعدا که بیام سراغ این نوشته پیشمون میشم که نوشتمش ولی مینویسم

چون همیشه عادت کردم بریزم تو خودم

♥ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 20:37 توسط زهراموسوی :

دلم برای سن 21 سالگی تنگ شده


هیچ وقت سن برام معیار نبود

اما امروز به سوالی برخوردم که منو به فکر فرو برد!

دوست داشتی به جای سن الانت سن دیگه ای رو تجربه میکردی؟

به خودم اومدم و توی ذهنم به دنبال 21 سالگی گشتم.

شروع دور دوم تاریک زندگیم

قبل اون از سیزده سالگی تا 18 سالگی یه دوره تاریک داشتم

بعد 21 سالگی شروع شد تا الان

ولی عجیب دلم برای عدد سن 21 تنگ شده نه خود اون دوران

من نمیتونم خودم رو سرزنش کنم و بگم ای کاش اون موقع کمی سلیطه بودم و اون احمقا رو میذاشتم کف دستشون!

چون هنوزم کاراکترم این نیست!

یا نمیتونم بگم ای کاش اون موقع افسرده نمیشدم!

چون هنوزم هستم و کاری برای کمتر کردنش نمیتونم کنم و هر روز بیشتر درمونده تر میشم.

ولی میدونم اون سن آخرین باری بود خوش ی رو تجربه کردم و بعد اون همه چی مضخرف شد!

و چشم بهم زدم و 25 سالم شد و کمتر از شش ماه دیگه 26!

و چیزی تا 30 سالگی نمونده!

دلم نمیخواد 30 سالگی هم بیام سر بزنم به وبلاگ یا دفتر خاطراتم و بنویسم ای کاش 25 سالم بود!

نه!

چون میدونم الانم ته اون زورم رو دارم میزنم!

فکر میکردم فراموش کردم و یا گذشتم ازشون ولی هنوز وقتی یاد اون عوضیا میافتم خونم میجوشه!

نمیدونم الان اونا زندگیشون سر و سامون گرفته یا نه!؟ ولی امیدوارم دیگه به کسی صدمه نزنن!

من هنوز از لحاظ حال و هوا انگار تو خاطرات 21 سالگیم گیر کردم.

هنوز خودم رو 21 ساله میدونم انگار و نمیدونم کی ؟ و به این سرعت! 25 ساله شدم.

تجربیات دیگه هم بدست اوردم ولی خیلب چیزا رو از دست دادم!

تو این سال ها هزار بار تلاش کردم اون ورژن پر شوره رو برگردونم ولی هر بار دست از پا دراز تر برگشتم

انقدر بی اعتماد شدم به خودم که حتی ورژن جدید تر هم دیگه نمیتونم برای خودم بسازم.

احساس میکنم توی یه چرخه معیوب گیر کردم.

تا حالا درباره اش با کسی حرف نزدم ولی اینجا میگم .

صبح ها وقتی میخوام اماده بشم و جلوی آیینه آرایش کنم احساس دلقک بودن میکنم و حالت تهوع میگیرم

حس میکنم دارم الکی خودمو بزک میکنم!

صبح ها حوصله و میلی به حرف زدن ندارم و از اینکه خواهرم داره باهام حرف میزنه یا مامانم هی سوال پیچم میکنه عصبی میشم.

و بعدش عذاب وجدان میگیرم.

به خودم قول دادم روزه سکوت بگیرم و گرفتم ولی اینجا رو نمیتونم حرف نزنم!

اگه اینجا هم حرف نزنم

قسم میخورم غمباد میگیرم.

سرکار تمرکزم و از دست دادم و وقتی کارام زیاد میشه یهو دست و پام بی حس میشه و کرخت میشم.

فراموش کار تر شدم و میام خونه یادم میافته دو سه تا کار رو عقب انداختم

با این حال سر کار از همه فعال ترم و به چشم همه میاد اما خودم متوجه شدم عملکردم داره ضعیف میشه!

یا شده پیام ها رو اشتباه میفرستم یا فاکتور ها یا یادم میره سر چی توافق کردم با مشتری!

این درحالیه که من در لحظه متوجه میشم و اصلاح میکنم ولی قبلا حتی این مورد ها هم نبود!

اشتهام به غذا صفر شده و همش دلم میخواد چایی و دمنوش و قهوه بخورم

یا هله هوله یا کلا مثه امروز هیچی!

احساس میکنم دیگه سخت تر گریه میکنم.

احساس میکنم دیگه نمیتونم کسی رو دوست داشته باشم زن و مرد و بچه و پیر فرقی نداره تو چه رابطه ای با منن!

من متوجه شدم به کسی علاقه ندارم.

نگران میشم و هوای ادما رو دارم ولی متوجه ام که احساسی پشتش نیست!

امرور استوری اون رو باز کردم! همونی که 20د مهر سال 98 مهرش به دلم افتاد

و احساس کردم قلبم فشرده شد.

داشت مغازه اش رو افتتاح میکرد!

پنج سال و یه ماه عاشقش بودم ولی چرا تا این مدت!

چون 20 ابان 1403 یه روز که بازم یهویی استوریش رو باز کردم دیدم سر سفره عقده!
باورم نمیشد!

احساس میکنم دیگه نمیتونم کسی رو دوست داشته باشم.

حتی الان با دیدن استوریش و چهره ی مشغول به کارش یه قطره اشک هم نریختم! و ..

باورم نمیشه نت قطع شد و هر چی که بعد این نوشتم پاک شد!

حتی حوصله ندارم بنویسم ادامه رو

خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی این وضعیت رو مخه

دلم میخواد جیغ بزنم

کلی حرف زدم چجتی خودمو خالی کردم و در باره همه چی گفتم چرا باید پاک بشن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

♥ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 20:34 توسط زهراموسوی :

Design By : Bia2skin.ir