یه‌ قاچ از زندگی من ...
داستان روزمرگی، دلنوشته،طنز نویسی ،خاطره نویسی و...


ای کاش وصل نمیشدم!


حالم بده

از صبح تونستم به نت وصل بشم و ای کاش وصل نمیشدم!

حالم بده و بدتر اینه که حس میکنم اشکی ندارم دیگه برای ریختن

و بیشتر دارم عصبی میشم و سرخورده که چطور تو غار بودم و از دنیای اطرافم انقدر بی خبر بودم

هر چند که این مدت دل آشوبه داشتم

من خیلی وقته دل آشوبه دارم و از این زندگی نکبت بار خسته ام

به اندازه ی هزاران زندگی خسته ام

انگار که تمام این سال های جوانی، من جای چندین نفر زندگی کردم و خستگی و سنگینی زندگی اونا رو هم رو دوش خودم حس میکنم...

♥ نوشته شده در پنجشنبه نهم بهمن ۱۴۰۴ ساعت 0:2 توسط زهراموسوی :

Design By : Bia2skin.ir