زمان سریع تر از منه
باورم نمیشه آخرین متنی که نوشتم برای اول سال بوده!؟
کی رسیدم به آخر سال!؟
بهمن ۱۴۰۴ ! شوخیه دیگه!
حس میکنم زمان اینجا متوقف شده بوده و اون بیروت روی تردمیل بودم!
درسته تردمیل، همون قدر که سریع در حال دویدن بودم و نفس نفس زدن همون قدر هم در جا زدم و هنوز همین جام!
فروردین ۱۴۰۴!
با این تفاوت که چیزایی تجربه کردم که انگار اینجا حکم خواب داشته نه واقعیت هایی که گذروندم!
تو این مدت از کارم استعفا دادم و چند ماهه درگیر بودم تا حقم رو از صاحبکارم بگیرم و اون بهم نداد
البته که تا مرز ورشکستگی رفت و همون پولی که نفرین کردم سرطان بشه تو وجودش تبدیل به سرطان شد واسش!
این مدت در به در دنبالم بود برم گردونه و همین دیروز مامانم گفته چند وقت پیشم پیگیر بوده پولم رو بزنه ولی من از همه جا بلاکش کرده بودم!
دیگه مهم نیست غلطی که کرد تاوانش هم پس داد
تو این مدت پیلاتس رو شروع کردم و رها کردم بخاطر جنگ بخاطر بی پولی و درآمدی که از دست دادم!
تو این مدت تو عکاسی خودمو ارتقا دادم و عکاسی تبلیغاتی رو آموزش دیدم و کلی رشد کردم
تو این مدت شغلم رو عوض کردم و رفتم پیش استادم و اون یک ماه التماس کرد پیشش کار کنم و وقتی مشکلات کار قبلی پیش اومد ترجیح دادم برم و اونجا مشغول بشم و درآمد ثابتم برسه ماهی ۵ میلیون!
اینجا هم دوباره همه چیز از صفر داره شروع میشه و من تو این مدت کلی آموزشگاه رو بالا کشوندم و کلی و هنرجو آوردم واسشون!
تو این مدت پروژه عکاسی گرفتم و تو نیستم اولین درآمد های عکاسیم رو بدست بیارم هر چند که کم هر چند که ناچیز ولی شد!
تو این مدت دنبال اتوبوس ها زیاد دویدم و دیگه خبری از سرویس نبود که برسونتم در خونه!
تو این مدت نتونستم تور برم و طبیعت گردی کنم چون هم درآمدم نمیرسید و باید قسط میدادم هم اینکه تور ها گرون تر شده بودن!
تو این مدت متوجه شدم حدسم درباره پسر داییم درست بوده و اون از بچگی من رو میخواسته ولی خب من هیچ احساسی بهش نداشتم!
تو این مدت دوباره با کتاب و انیمه و کی دراما و مانهوا و... ارتباط برقرار کردم و آشتی کردم!
تو این مدت مطالعات رو در مورد چیزایی که بهش علاقه داشتم بالا بردم و دفتر مشق ۲۶ سالگی درست کردم!
آها تو این مدت ۲۶ سالم شد!
تو این مدت زبان انگلیسی خوندم و کتاب داستان و پادکست انگلیسی خوندم و گوش دادم! و متوجه میشدم و این نشون میده سطحم چقدر بالا رفته!
این مدت سعی کردم باز برگردم به زبان کره ای ولی نتونستم دوباره ارتباط بگیرم!
این مدت باز کلی ایده رمان به ذهنم رسید و یادداشت کردم اما بازم دستم به نوشتن نرفت!
تو این مدت سایتی که رمانم رو توش مینوشتم از دسترس خارج شد و من با کلی حسرت موندم!
تو این مدت احساسات زیادی رو تجربه نکردم! انگار دیگه نمیتونم برای خودم رفیقی داشته باشم! و یا اینکه از کسی خوشم بیاد! دیگه کسی قلبم رو نمیلردزنه و این من رو میترسونه!
تو این مدت که نه به همین تازگی بلاخره تونستم خانواده ام رو قانع کنم که تو راه انداختن استودیو شخصیم کمکم کنن چون تا اینجاش خودم بودم همش! و در کمال ناباوری بعد ۱۰ ماه اونا راضی شدن و تونستم تجهیزات رو تهیه کنم اما چند روزا درگیر مرجوعیشم و جنس خراب بود!
و انگار به من شادی اینکه بلاخره تیک رویای آتلیه رو بزنم، نیومده!
و حالا باید کلی صبر کنم تا دوباره تجهیزات سالم بفرستن تازه اگه بفرستن و داستان در نیارن!
و اینکه تو این مدت کلی اتفاق افتاد و انگار هیچ اتفاق نیوفتاد!
دلم میخواد روزی برسه که منم بتونم جوونی کنم! دلم میخواد لباسای خوب بپوشم و برم بیرون و کل شهر رو زیر پام بذارم و دوست و پارتنری داشته باشم که کلی خاطره سازی کنیم. و من اونقدر پول داشته بشم که وقتی میخوام برم بیرون همون هزینه اسنپ مانع اولیه ام واسه بیرون رفتن نشه چه برسه به باقی داستانا!
یا آنقدری اعتماد به نفس داشته باشم که بتونم ارتباطات اجتماعی رو بالا ببرم
و....
نمیدونم انگار یه نفر دیگه باید بیارم جای خودم زندگی کنه که سرزنده تر و شجاع تر و جسور تر و بی پروا تر باشه
کسی هست!؟