یه‌ قاچ از زندگی من ...
داستان روزمرگی، دلنوشته،طنز نویسی ،خاطره نویسی و...


دلم میخواد برم


دلم میخواد با همین بارونی زردی که تنمه برم بیرون و شروع کنم به دویدن

هرچند که هوا آفتابیه و بارونی درکار نیست

یا حتی یه ابر واسه دل خوشی من 

اما دلم میخواد اینکار رو انجام بدم

حسی که بهم دست داده درست مثه دوسال پیشمه 

دوسال پیش وقتی که برای کنکور درس میخوندم و تا صبح بیدار  میموندمم زیر پنجره ی توی حال میشتم وخر میزدم

اون موقع ها وقتی ساعت سه صبح میشد دلم میخواست میز و کتابای روش رو ول کنم و برم تو کوچه قدم بزنم 

اما در نهایت این میشد که بلند میشدم و پنجره رو باز میکردم و از پشت نرده های سرد بیرون رو نگاه میکردم 

صدای باد وو حرکت برگ ها و کشیده شدنشون روی آسفالت یه حس خوب بهم میداد

سکوت وحشناک و البته فوق العاده دلنشینی که توی اون ساعت از شب فقط میتونستی تجربه اش کنی

نور خیلی خوشگل چراغ توی کوچه که دقیقا پشت پنجره ای بود زیرش میشستم و درس میخوندم

چقدر دلم میخواست بزنم بیرون وبرم تو کوچه مون قدم بزنم

دوسال گذشته و این حس هنوز با منه

حسرت میخورم بابت اینکه چرا شجاعت به خرج ندادم یه بار این رو تجربه کنم 

الانم بشدت دلم میخواد برم بیرون 

حالا دویدن نه 

مثلا تا یه ساعت دیگه با دوستام آماده شیم و بریم لب کارون آش بخوریم

من عاشق اش رشته ام وای یادش افتادم 

خدایا دلمم آش رشته میخواد ای کاش یکم ...فقط یکم انگیزه داشتم و میرفتم آش میخریدم و با دوستام میرفتم لب کارون

توی هوای سرد میچسبه خیلی هم میچسبه

درسته آفتاب هست اما هوا سرده 

که ای کاش این آفتاب رو ابرا بگیرنن فقط برای چند ساعتی 

چندساعتی که من حداقل برم توی راه پله ی آهنگی تو یحیاط بشینم و خیال پردازی کنم

به این فکر کنم که با دوستام نشستیم رو یچمن ها و داریم با هره و کره آش میخوریم

آب کارون اومده بالا خیلی هیجان انگیزه مردم انگار عیدشونه همش دارن روازشونو از الان تا سیزده به در ...به در میکنن

اما فکر کنم به اندازه ی من و دوستام جاباشه

آب تا روی پله ها هم اومده بالا 

پله هایی که ازشون میومدی پایین که تازه به ساحل برسی  بتونی از پشت نرده ها و درختا کارون رو ببینی

اما الان وقتی روو چمن ها پا میزاری پاهات خیس میشه

و این خیلی هیجان انگیزه 

دلم ضعف رفت باید به دوستام پیام بدم تا نظرشونو درباره ی این پیک نیک بدونم 

آشش هم با من

دیگه چی میخوان؟

البته چند روز پیش بهشون پیشنهاد دادم اما صحبتی از آش نبود

با دلایل های دلسرد کننده شون من رو ناامید کردن از دوستی باخودشون

گرچه که بچه های خوبین اما یه چند وقتیه متوجه این شدم حضورم اضافه است

اما من دیگه دارم به این اضافه بودن عادت میکنم 

و هم چنان به حیاتم ادامه میدم ...متاسفانه 


برچسبـهـ ـا : احوال نویس
♥ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند ۱۳۹۷ ساعت 15:42 توسط زهراموسوی :

Design By : Bia2skin.ir