یه‌ قاچ از زندگی من ...
داستان روزمرگی، دلنوشته،طنز نویسی ،خاطره نویسی و...


از هر دری سخنی


این روزا درگیر اینم که چطور میتونم خودم و افکار و اعمالم رو یکپارچه کنم!

علایقم یه طرف دیگه میرن

من خودم یه طرف دیگه رو پیش گرفتم

از طرفی کارایی که باید انجام بدم رو هم ول کردم و دور خودم دارم میچرخم

نمیدونم چرا اصلا شبیه تصورات بچگیم نشدم

از طرفی حس میکنم سنم خیلی رفته بالا و 24 ساله بودن واسه خیلی کارا رو انجام دادن دیره

از طرفی میگم من خیلی سنم کمه و هنوز بی تجربه

از طرفی چهره ام تو هجده سالگی گیر کرده

افکار به بلوغ شونزده سالگیه یا نه چهارده سالگیه

چون هنوز همون درگیری ذهنی ها رو دارم! و مثه همسن و سالام نیستم!

از طرفی سنم هی میره بالا

هعی

چی میگم!؟

♥ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان ۱۴۰۲ ساعت 0:2 توسط زهراموسوی :

Design By : Bia2skin.ir