یه‌ قاچ از زندگی من ...
داستان روزمرگی، دلنوشته،طنز نویسی ،خاطره نویسی و...


1402/02/09


دارم فکر میکنم که چه ایده ای رو اجرا کنم تا بتونم از این روزمرگی دربیام و از دنیای محدودی که ساخته شده برام بیرون بزنم.

تمرکز و فوکوسم رو روی چی بذارم که نتیجه بده؟

دقیقا نمیدونم چه غلطی باید کنم؟

خیلیا میگن " بابا ما هم همینیم"

ولی دروغ محضه! فقط یکی از همون آدمایی که این حرف رو بهم زد و گفت منم نمیدونم دارم چکار میکنم؟

توی شغلش ترفیع گرفته و حقوقش بالای یازده دوازده میلیونه! تفریحش رو داره و با اکیپش برنامه بیرون رفتن داره! با کسی که دوستش داره کلی وقت میگذرونه و خانواده اش باهاش مشکلی ندارن! هر استایلی که بخواد میتونه بزنه! و از طرفی مسافرت ها تفریح های خانوادگی هم داره!

و آدمایی داره چه تو حوزه ی کارش چه تو حوزه ی دانشگاه و چه تو رفایقت و خانواده و..... هواش رو دارن!

و حالا منی که با روزی بالای هشت ساعت کار حقوق زیر چهار تومنی دارم و تحت فشار خانوادگی و بدون دوستی دور وبرم و تروما های بچگی و دوران نوجوانی و دهه ی بیست سالگیم دارم هر روز رو با روزمرگی میگذرونم!

و شغلی که دوست ندارم و رویا هایی که دارن خاک میخورن.

بیماری هایی که ترجیح میدادم حداقل وقتی پیر شدم بهشون دچار بشم نه الان!

و....

تراپی هم تا الان روم تاثیری نداشته!

هر روز کتاب رشد فردی و روانشناسی میخونم و پادکست گوش میدوم و محتوا های مفیدی روو دنبال میکنم همون یه ذره درآمدم رو دارم خرج چیزای واجبم میککنم و به سختی پس انداز میکنم.

ولی باز امیدی به درست شدن داستان ندارم!

هر چند که دیشب بلاخره به خودم گفتم " بیا حداقل این پروژه ی پنجاه رو انجام بده توی پنجاه روز این کارایی که میگه رو انجام بده شاید حداقل یه ورژن ازت ساخت که در برابر مشکلات قوی تر باشی"

امروز اولین روز بود!

ورزش رو دوباره شروع کردم. منی که دو ساعت ورزش میکردم یه ساعت پیاده روی و یه ساعت تمرین های دیگه ! الان همون یه ساعت برام مثه جون کندن بود! البته بعد از هشت ساعت کاری سخت توقع زیادی بود از خودم و باید همون صبح انجام میدادم!

و اینکه باز یه پک نسکافه خریدم که شد هشتاد و نه تومن که فروشنده گفت این قیمت قبله و قیمت جدید صد و سی و شش تومنه و من در حالی که ترغیب شدم یه بسته دیگه بردارم چون بسته قبلیم یه ماه و خورده ای رفت به نظ خریدنش آینده نگری بود! ولی از طرفی هم با خودم گفتم وای لعنت به این جایی که توش نفس میکشم و بهش میگم وطن! چرا باید قیمتا انقدر جهشی و سریع برن بالا! تولید اواخر بهمن ماه هشتاد و نه! و تولید همون توی فروردین باید صد و سی و شش تومن بشه!

به هر حال از اصل مطلب دور نشم و بگم یه پنیر گردویی هم خریدم و دنیال نون تست هم رفتم چون تصمیم گرفتم تو این پنجاه روز حداقل دوباره به عادت خوب قدیمم صبحونه سالم خوردن برگردم. چیزی که افسردگی این یه سال اخیرم ازم محروم کرده بود و باعث شده بود صبح ها کسل و بداخلاق بشم و یه حس ی هم میگه چین و چروک و حس پیری هم بخاطر تغذیه نامناسبم بوده!

پس تصمیم گرفتم این بخش های ساده و قابل درست شدنش رو درست کنم.

و از طرفی برای بخش خلاقیت این پروژه احتمالا همون فعالیت تو سوشال مدیا رو با پادکست یا کار با تجهیزاتی که تهیه کردم ادامه بدم و اینکه باز دلم برای نقاشی کردن با آبرنگ تنگ شده واقعا توش استعداد داشتم. دوست دارم دوباره اونم شروع کنم.

از طرفی هنوز جزوه حسابداری م رو مرور نکردم و ازمونم رو ندادم و مدرکم رو نگرفتم.

و کتاب کار ایهوا یک- دو زبانم رو حل نکردم با اینکه ترم هشت رو شروع کردم و کتاب ایهوا دو-یک هم فصل دوم رو شروع کردیم.

رمانمم که یه سالی میشه نصفه مونده و من هر بار با عمل نکردن به قول هام پیش خودم شرم سار میشم و فکر میکنم دلیلی که الان خیلی مضطربم و نمدونم باید چکار کنم و سردرگمم بخاطر همین بدقولی هامه و شرایط فعلی که توشم.

من رو خیلی ناامید کرده!

♥ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 23:35 توسط زهراموسوی :

Design By : Bia2skin.ir