دو هفته است تو خونه ام خسته و ناراحت
یک ماه شد که دیگه مثل قبل سحرخیز نیستم و دست خودم نیست یه باره بیدار میشم و میبینم ساعت هشت یا نه صبحه
و این درصورتیکه من وقتی مهم ترین تصمیم زندگیم رو گرفتم که روند زندگیمو تغییر بدم و مثبت اندیش باشم، صبح ها پنج یا شش صبح از خواب بیدار میشدم و چقدر حس خوبی بود حتی اگه دو شب هم خوابم میبرد ولی شش صبح بیدار بودم و چقدر در روند انرژی مثبتم تاثیر داشت اما حالا چی!؟
برعکس انقدر حالم بده که با صدای بقیه بیدار میشم یا با درد کمرم!
و بعد مثه امروز شروع میکنم خودمو سرزنش کردن و در نتیجه کل روزم رو بد میگذرونم!
انقدر انقدرم خورده که از ساعت هشت که بیدار شدم از جام بلند نشدم و از عصبانیت مسخره ام تا الان تو اینستا بودم فکر میکردم حالم خوب میشه و فراموش میکنم! اما برعکس شد وقتی چشمم به ساعت گوشیم خورد اه از نهادم بلند شد که من تا الان تو اینستا چه غلطی میکردم
من که قول داده بودم دور اینستاگردی روخط بکشم
از سرزنش خودم بدم میاد اما بازم خودم دارم خودمو سرزنش میکنم
دلم بازم روزای خوب میخواد
روزایی که باانرژی از خواب بیدار میشدم و کلی کار انجام میدادم
چقدر اون روزا که دورم نیست خوب بود
کلی کار انجام دادم
گواهی نامه ام رو گرفتم
گذرنامه ام رو گرفتم
رمانم رو شروع کردم به نوشتن
رمانم رو تو سایت نگاه دانلود گذاشتم
کلی کتاب خوندم
کلی عکس گرفتم
امتحانات سخت رو بامعدل خوب پشت سر گذاشتم
کلی تنهایی نادری رو زیر پام گذاشتم گور بابای بی رفیقی
و....
و جالب اینجاست برای همه ی اینا تلاش کردم پیگیری کردم کم نیوردم
مثه همیشه گره بود سختی بو بد بیاری بود
اما جالب اینجاست من ثوی تر شده بودم و کم نیوردم
مثلا برای گذاشتن رمانم تو سایت همون رمانی که سیزده سالم بود نوشتمش کلی سرش مسخره شدم کلی سرش اذیت شدم کلی سرش دلم شکست کلی سرش سرزنش شدم و... رو با تلاش و پیگیری تقریبا هفت ماهه تونستم تو سایت قرار بدم
کله شق و سرسخت شده بودم دیگه دستم رو جلو خواهرم دراز نکردم همونی که از حسودی داشت میترکید وقتی فهمید من مینویسم همون که دو سال رمانم رو دادم دستش تا یه ذره نظر بده یا حتی اجازه ویرایش دادم و درنهایت ازش خواستم که رمانم رو توی سایت بزاره و اون این کار رو نکرد!
واین درحالی بود که پول میداد و پی دی اف رمان فلان نویسنده رو میخوند و میگفت وقت نداره رمانم رو بخونه فرصت میخواست ازم دوسال!
یه رمان صد و پنجاه صفحه ایه و دوسال!
نه که اون موقع من لنگ رو لنگ انداخته بودم و هیچ غلطی نمیکردم نه!
من تازه قلم بودم و رمان ها و ایده های زیادی داشتم پس در حال نوشتن بودم اما همه رو از یه جایی به بعد ول میکردم چون مثه احمقا به جای دستای خدا چشمم به دستای به اصطلاح خواهرم بود!
هرچند که من ادمی ام که از بچگی بخاطر بی محبتی روی پای خودش وایستاده پس بارها از این سایت به سایت رفتم و ثبتنام کردم منتها از بخت بد یا اینکه اون موقع زمانش نبوده!
عین سه بار سایت ها فیلتر شدن و حتی یکیشون بسته شد!
بگذریم گذشت اما دید من عوض شد
من قوی تر شدم خدا رو بیشتر حس کردم و باادمای خوب اشنا شدم
مثه بچه های نگاه دانلود که یکیشون ماه ها برام تلاش کرد تا عضو بشم هرچند که خودش مشکلات زیادی داشت
همه ی این سختی ها از بین رفت وقتی اولین بار اسمم رو توی لیست رمان های در حال تایپ توی سایت دیدم اولین باری که لایک گرفتم و تایید شدم اولین باری که اولین نظر رو گرفتم و... و اولین باری که جلد رمانم رو دست گرفتم!
وقتی که سجده ی شکر رفتم
وقتی که از شادی نمی دونستم چکار کنم!
ولی جالبیش اینجا بود من کسی رو نداشتم تا باهاش شادیمو تقسیم کنم
مثبت اندیش بودم و گفتم به درک که هیچکس نیست!
خودمم خدام هست.
اما الان که دارم نگاه میکنم میبینم وقتی به مادرم نشون دادم شروع کرد مسخره کرد و گیر دادن که این دختره چرا موشاش بیرونه نکنه عکسه خودت!
این خوب نیست و فلان و اصلا این چه نیم بیتیه که پای جلدت نوشتی این چه مسخره بازییه!
وقتی به عروسمون که فکر میکردم حتی از خواهرامم بیشتر دوستم داره و دوستش دارم وقتی خواستم نشونش بدم روشو کرد اونور و به بچه اش شیر داد و بعدم دیگه اصلا پیگیر نشد و حتی حرفی نزد!
از بی کسی به تنها رفیقم که هجده ساله باهم دوستیم نشون دادم که در همین حد گفت عه چه خوب راست میگی! وقتی گفتم میخونی رمانم رو گفت نمیبینی کنکور دارم!؟
این درحالیکه کلی فیلم و سریال میبینه و حتی تو سال کنکورش عاشق فوتبال شده و تمام فوتبالای پرسپولیس رو پیگیری میکنه و کلی اینستاگردی میکنه و از اخبار همه بازیگرا از جمله دست تو دماغ کردن فلان بازیگر خبر داره و هر هفته یا با دختر خاله اش یابا دختر عموش به کافی شاپه و یا با مامانش به بازار و خرید!
وقتی هم که نمیتونه تست بزنه و ناراحته زنگ میزنه و یه ساعت ازم انرژی مثبت میگیره! و من صادقانه میخندونمش از ماجرا های خنده دار میگم حاضرم تهش بهم بگه وای چقدر تو خلی وای دیونه وای تو اسکلی ها وای تو خری
و حتی دیروز از دهنش پرید و گفت حیوون!
گفت گشاد!
مقصر رو کسی نمیدونم جز خودم! خودم که خودمو کوچیک کردم به حساب دوستی! احمق شدم میدونم تو دنیایی که خواهر و مادرم این جوری دل شکستن من بازم خودمو فدای یه عنوان دیگه کردم عنوان رفیق!
اون یکی دوستمم که اصلا نه خوشحال شد نه نخوند رمانم رو!
و این درحالی بود که رمانم پارت گذاری بود روزی شصت خط گوشی! همین!
و بماند باقی ماجرا ها!
زندگی من هیچ وقت درست نبود و نشد! اما من قوی تر شدم.