دلم میخواد مثل قدیم بتونم بازم مطلب شاد بنویسم
امانمی تونم... دیگه اون زهرا نیستم... خیلی افسرده شدم
قشنگ احساسش می کنم
یه زمانی فکر می کردم من میتونم یه کوله بردارم و بزنم به دل کوه و دشت و دریا...
اما تو خونه دراز کشیدم و هیچی به هیچی
کل دیشب بیدار بودم
این سردرد بهونه ی خوبیه که امروزم رو مثل دیروز الکی هدر بدم
بهونه ی خوبیه
و دوباره فردا هم همین آش همین کاسه
چون دیگه حس زندگی و نه تغییر را ندارم
دلم میخواد بشینم یه گوشه و...
ببینم دنیا چه جوری تموم میشه؟!
البته که دنیا بعد من حتماً ادامه داره
این منم که تموم میشم... بهتر
الان چه سودی دارم ...
البته سود که دارم ولی هنوز موفق نشدم
هنوز به اونچه که می خوام نرسیدم واین منو عصبی میکنه
تا کی بشینم ببینم آرزوهام دونه دونه دارن حروم میشن
اما چاره ای ندارم
پس می شینم و میبینم که دنیا و آدما چه جوری برام تصمیم میگیرن
البته کاش اینقدر براشون مهم بودم ... بخوان برام تصمیم بگیرن
نمی بیننم... انگاری وجود ندارم
ولی از یه جایی به بعد حضور دارند... درست همون جایی، دنگ!
دارم میگم دیگه تمومه دارم موفق میشم
خوب حالا مونده فقط این کارو بکنم و اون کار
اون وقته که خودشونو نشون میدن
نمی زارن که من دقیقا این کار رو بکنم و اون کار
..
و باز این منو عصبی کرده
اصلا...ترجیحم تا همین دیروز بر این بود که مثل همیشه بگیرم بخوابم و دنیا رو نبینم...
شاید ترجیح امروز مم باشه
شاید امروز هم ترجیح بدم... بخوابم
آره...اینجوری بهتره