یه‌ قاچ از زندگی من ...
داستان روزمرگی، دلنوشته،طنز نویسی ،خاطره نویسی و...


من&بسیج ناحیه ۱


کارت بسیجم گم شده بود از دیروز هرچی میگشتم پیداش نمیکردم

امروز دیگه زدم به سیم آخر ساعت هشت ونیم صبح زنگ زدم بسیج ناحیه یک!

آخه به ذهنم رسید شاید آخرین بار که رفتم ، اونجا افتاده باشه!

نمیدونستمم چطور ازشون بپرسم؟!

زنگ زدم برداشت گفتم ببخشید!این کارای پرونده ام تموم نشد؟!

گفت:مگه نگفتم خودم زنگ میزنم!

گفتم :میدونم ولی دو هفته شد نزدید

گفت:خب خیلی کار داره مگه عجله داری؟!!!

گفتم:آره آره ترم داره شروع میشه!

«چه ربطی داشت!!»

گفت:باشه عزیزم دیگه تا یک بهمن آماده است!

دیدم مکالمون تموم شده من هنوز نگفتم!

گفتم: ببخشید کارت بسیجم دستتون نیست؟!!!!

گفت:مگه نداری کارت؟!

گفتم دارم ولی نیستش اونجا نیوفتاده؟!

دوتا مون پوکیدیم از خنده!

گفت:نه اینجا نیست بگرد ببین کجا گذاشتیش!


برچسبـهـ ـا : احوال نویس, طنزنویس
♥ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۷ ساعت 9:49 توسط زهراموسوی :

Design By : Bia2skin.ir